تبليغاتX
حقوق

حقوق

مقالات حقوقی

                تأملى بر مفهوم و اقسام قانون و قانون در نظام اسلامى

قانون در لغت به معانى زير آمده است: رسم, دستور, مقياس, سؤال, طرز و… و در اصطلاح, قانون به ضابطه كلى اى گفته مى شود كه بر افرادى منطبق و حكم همه آن افراد از آن ضابطه شناخته مى شود.1

لفظ قانون در دو معنا به كار گرفته مى شود:

1) اعتبارى, وضعى و قراردادى: كه مفاد آن جمله اى است كه صراحتاً يا الزاماً دلالت بر امر يا نهى اى دارد.

2) حقيقى و تكوينى: كه حكايت از يك ارتباط نفس الامرى مى كند كه سروكار با اعتبار و وضع و قرارداد ندارد.2

كليه مباحث مقاله حاضر كه قانون را در راستاى حكومت و تدبير جامعه بررسى مى كند, در ذيل (قانون اعتبارى) قابل بحث است و از (قانون حقيقى) سخنى به ميان نخواهد آمد.

از آن جا كه (قانون) در جوامعى كه صرفاً به وسيله افراد جامعه اعتبار و مشروعيت مى يابد (جوامع با حاكميت غيردينى) با (قانون) در جوامعى كه بر مبناى دين, تدبير مى گردد, تفاوت جوهرى و اساسى دارد, در اين جا تأكيد مى گردد كه در جامعه اسلامى مفهوم قانون خود معانى گوناگونى را پذيرفته كه حوزه هاى هر يك با هم تفاوت داشته و مهم تر آن كه آيا اصلاً مى توان در جوامع دينى قانون وضع نمود جاى بحث هاى عمده و مبنايى دارد.

به عنوان شاهد اجمالاً به ديدگاه دو مجتهد مسلم و كارشناس اسلامى در مشروطه (شيخ فضل اللّه و مرحوم نايينى) اشاره مى گردد. در حالى كه شيخ فضل اللّه بر اين باور بود كه (مهم ترين قوانين, قانون الهى است… و بحمدالله ما طايفه اماميه بهترين و كامل ترين قوانين الهيه را در دست داريم… معلوم است كه اين قانون الهى ما مخصوص به عبادات نيست, بلكه حكم جميع مواد سياسيه را بر وجه اكمل و اوفي§ داراست… لذا ما ابداً محتاج به جعل قانون نخواهيم بود… بلكه اگر كسى را گمان آن باشد كه ممكن و صحيح است جماعتى از عقلا و حكما و سياسيين جمع شوند و به شورا ترتيب قانونى بدهند كه جامع اين دو جهت باشد و موافق رضاى خالق هم باشد, لابد آن كس از ربقه اسلام خارج خواهد بود.3

و عصاره حرف شيخ شهيد آن بود كه (تدوين قانون ديگر در بلاد اسلام, بدعت است و التزام به آن بدون ملزم شرعى, بدعتى ديگر و مسئول داشتن از تخلف, سومين بدعت.)4

مرحوم نايينى با تأكيد بر اين كه حقيقت (بدعت) خوب فهم نشده در پاسخ مى گفت: (ترتيب دُستُور اساسي… بر وفق مقتضيات مذهب… از بديهيات است و عدم اندراجش من حيث نفسه (بدون ارائه و ادعايى كه مندرجاتش من عندالله است) در عنوان تشريع و بدعت… ظاهر و هويداست و مأخوذ بودن مغالطه مغرضانه و عاميانه… كه به واسطه نفهميدن حقيقت تشريع و بدعت است… از واضحات است.)5

سپس با ارائه يك تقسيم بندى به چهارچوبى مى رسد كه در مقاله حاضر نيز بدان استناد مى گردد. او در تبيين قانون اساسى, احكام اوليه و ثانويه را به منصوصات و غيرمنصوصات تقسيم مى كند و بر اين باور است كه در قسمت نخست, چون حكمش در شريعت روشن است, نيازى به قانون گذارى نيست. اين گونه احكام در خور نسخ و تعبير نيستند, بلكه تا روز قيامت از اعتبار و ارزش برخوردار خواهند بود. اما غير منصوصات و آن كه حكمش در شريعت نيامده, حاكم اسلامى بايد راه حل و قانون مناسبى در اين مورد, وضع و پيش نهاد كند, اين گونه موارد تابع مصالح و مقتضيات زمان و مكان است و به اختلاف آن ها در خور دگرگونى اند.)6

مباحث مهمى در چالش فكرى بين شيخ شهيد و مرحوم نايينى در ذيل قانون وجود دارد , كه جهت رعايت اختصار و تبيين قانون در نظام و جامعه اسلامى به همين حد بسنده شده و نتيجه مى گيريم كه قانون در جامعه و نظام اسلامى (در اين مقاله همه جا اسلام معادل شيعه گرفته شده و به ديدگاه اهل سنت در قانون اشاره اى نشده است) اولاً: مراد از آن قانون اعتبارى است. ثانياً: به دو قسم منصوص و غيرمنصوص تقسيم مى شود. قانون منصوص قابل جعل بالاصاله توسط انسان ها نيست و فقط توسط مجتهدين و كارشناسان اسلامى مورد اجتهاد و نهايتاً استنباط قرار مى گيرند, اما قانون در غيرمنصوصات (مالانص فيه) مورد تمركز و ثقل مقاله حاضر است.

جمله پايانى در اين بخش آن كه اگر قوانينِ مالانص فيه به لسان حقوق بيان شود به ترتيب اهميت در چهار شكل زير قابل دسته بندى اند:

1) قانون اساسى (اعمال قوه مؤسس);

2) قوانين عادى (اعمال قوه مقننه);

3) تصويب نامه ها و آيين نامه ها (اعمال قوه مجريه);

4) مصوبات انجمن ها و شوراها (اعمال استان, شهرستان و شهر)7.

قوانين مالانص فيه در لسان (فقه سياسى) تحت عنوان احكام حكومتى (ولايى) قابل بحث اند كه ارتباط حكم حكومتى با قوانين فوق در قسمت هاى آينده مورد بررسى قرار مى گيرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

آزادی و نظارت

شريف لك‌زايي - استاد دانشگاه شهيد چمران

مسألة نظارت عمومي از جمله مهم‌ترين و پيچيده‌ترین مسائل در هر نهاد و سازمان و به طور كلي در هر جامعه‌اي است. از اين رو بعدي عمومي و اجتماعي مي‌يابد و در حوزة عمومي قابل طرح و بحث و بررسي است. حوزة عمومي، در مقابل حوزة خصوصي، به حوزة فعاليت‌هاي فردي و جمعي و گروهي گفته مي‌شود و مراد از آن حوزة حقوق آدميان در عرصة جامعه و قلمرو عمل است و همه به گونه‌اي برابر از آن برخوردارند. به ديگر سخن، در حوزه عمومي حقوق و تكاليف عمومي به ميان مي‌آيد و نظارت، گرچه جنبه فردي و خصوصي نيز مي‌تواند بيابد، اما از سوي ديگر، به طور طبيعي در حوزه عمومي قرار مي‌گيرد. فرد در اين حوزه، شهروند شمرده مي‌شود و بر اساس آن فرد در سپهر اجتماعي، از حقوقي برخوردار مي‌شود كه وقتي شهروند شمرده نمي‌شود، فاقد آن حقوق است.

نظارت عمومي در علوم سياسي در حوزة جمعي مطرح مي‌شود. در اينجا راه‌كارها و تئوري‌هاي مختلفي براي نظارت و كنترل در حوزة نهادها و سازمان‌ها در حقوق اساسي و فلسفة سياسي پيش‌بيني شده است كه از جمله مي‌توان به نظرية تفكيك قوا اشاره نمود. اين نظريه با توجه به پيشينة آن، در اصل براي پاسداشت حقوق مردم از دست‌برد حاكمان و كارگزاران به وجود آمده است و به اين معنا است كه قواي حكومتي ـ كه غالباً در سه قوه مقننه، مجريه و قضائيه خلاصه مي‌گردد ـ با كنترل و نظارت بر يكديگر و تأكيد بر حفظ توازن قدرت، به حقوق عمومي آسيب نرسانند. با توجه به اين‌كه در اينجا قدرت ميان قواي سه‌گانه توزيع مي‌گردد، از ايجاد تمركز در قدرت جلوگيري و حقوق و آزادي‌هاي اساسي مردم پاس داشته شده و كارها در مجراي قانوني خود انجام مي‌شود.

هدف اصلي از طرح مسألة نظارت عمومي در مباحث علوم سياسي، كنترل و نظارت بر قدرت سياسي و حاكمان است. در نوشتة حاضر نيز مراد از نظارت عمومي، همين معنا است. نظارت، از سويي مي‌تواند متقابل نيز تلقي شود، به اين معنا كه هم دولت بر مردم نظارت داشته باشد تا آنان قانون و حقوق ديگران را زير پا نگذارند و هم مردم با ابزارهاي مناسب بر دولت به عنوان قدرت سياسي نظارت نمايند.

يكي از مهم‌ترين شرايط و زمينه‌هاي تحقق نظارت عمومي، اولويت آزادي و به ديگر سخن وجود فضاي آزاد در جامعه است. نمي‌توان در فقدان و سلب آزادي، از نظارت گفت‌وگو نمود. و حتي نمي‌توان بدون توانايي و قدرت‌مندي به تحقق نظارت عمومي موفق شد.در واقع توانايي مردم در انجام كارهاي نيك و پسنديده تنها در حوزة خصوصي و در مواردي كه با قدرت سياسي ارتباط نمي‌يابد، مي‌تواند موفقيت‌آميز باشد. اما اگر عمل افراد در تضاد با قدرت سياسي باشد و باب آن به حوزة عمومي گشوده شود، لاجرم با ناكامي‌هايي همراه خواهد بود. بنابراين مي‌توان از همين منظر حكم به اولويت روشي آزادي در نظارت عمومي صادر نمود.

در كنار اختيار و آزادي، آدمي در انجام مسؤوليت اجتماعي خود نه تنها مي‌بايست آزادي داشته باشد، بلكه اين آزادي مي‌بايست با آگاهي و توانايي نيز توأم گردد. اساساُ رشد اسلامي در گرو كسب معرفت و آگاهي است و اين رشد از سويي نيازمند آزادي است.

بنابراين بايد توجه داشت كه نظارت عمومي از سنخ ارزش‌هايي است كه مي‌بايست آزادانه و آگاهانه و از روي توانايي محقق گردد و البته در اين ميان سهم آزادي بيش از هر عنصر ديگري است و از اين رو در اولويت است. و اساساً از آن رو كه انسان آزاد است، مسؤول شمرده مي‌شود و مي‌بايست در برابر اعمال خود پاسخ‌گو باشد. اين مسؤوليت، عملي است كه با ارادة آزاد آدمي زمينة بروز و ظهور مي‌يابد. در يك فضاي غير مسؤولانه و اقتدارگرايانه نمي‌توان به مسألة نظارت عمومي، جامة عمل پوشيد.

به هر حال مي‌بايست بر اولويت آزادي در مسألة نظارت عمومي توجه خاصي مبذول داشت. در اين بحث همانا اولويت و تقدم روشي و رتبي و زماني مراد است و نه تقدم ارزشي، كه البته در جاي خود قابل بحث و تأمل است. همين طور در اينجا آزادي به معناي مطلق آن مورد نظر نيست، بلكه به امكان و وجود فضاي آزادانه در سطح جامعه اشاره دارد. در اين معنا بهره‌مندي از آزادي منوط به رعايت ضوابط و قواعدي است كه تخطي از آنها براي افراد داراي هزينه است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دانش پژوهى و حقيقت گرايى در اسلام

 

رضا رستمي زاده

 فارس

 

اساس شكل گيرى اين مقاله، قران و سخنان حكيمانه‌ى پيشوايان شايسته‌ى نهضت آزادانديشى و توليد علم، يعنى چهارده معصوم(عليهم السلام) است.

اسلام در محيطى ظهور كرد كه مردم از نظر فرهنگى و اجتماعى در پايين ترين سطح قرار داشتند و به تعبير قرآن، امّى بودند. نخستين آيات قرآن كريم كه با صراحت از خواندن به نام رب، تعليم، جهل زدايي، و در يك كلام از علم و معرفت سخن مي گفت نويد آغاز دوره اى جديد را در زندگى انسان داد. بارزترين ويژگى اين دوره ـ دوره ى صدر اسلام ـ عبور آدميان از عصر تاريكى جهل و خرافه پرستى و تعصب هاى كور و ورود به عصر روشنايي، خردورزي، معرفت جويى و حقيقت طلبى بود. اعلام قرآن ـ به عنوان معجزه ى بيانى و هميشگى آخرين رسول حق ـ در دعوت انسان ها به فراگيرى دانش و در پرتو آن رسيدن به حقايق ناب هستى است.

امروزه رشد و بلوغ فكرى انسان، كه با همه ى وجود، پرده هاى تاريكى و جهل و خرافه پرستى را مي درد و سوى كشف حقيقت رهسپار است، باعث پديدار شدن رابطه اى منطقى بين انسان عصر جديد و كتاب آسمانى قرآن ـ كه حامل حقايق ناب هستى است ـ گشته و بازگشتى دوباره سوى قرآن ايجاد شده است. توقف ناپذيرى زمان و پيرو آن رشد، توسعه و تكامل خارق العاده ى فكر و فرهنگ و علوم و فن آورى و تمدن، آدمى را با نيازهاى تازه اى در عرصه ى انديشه ى دينى و حقيقت يابى و حيات معنوى روبرو مي سازد. پاسخ به اين نيازها و پر كردن خلاءهاى جديد بشر در اين عرصه، ضرورت پژوهش ژرف انديشى و نوآورى مستمر را به خوبى آشكار مي سازد.

اساس شكل گيرى اين مقاله، قران و سخنان حكيمانه‌ى پيشوايان شايسته‌ى نهضت آزادانديشى و توليد علم، يعنى چهارده معصوم(عليهم السلام) است.

1 ـ ارزش ها و مبانى خردورزى و دانش پژوهى در اسلام

1 ـ 1 ـ رنگ و جهت الهي

در اسلام، دانش و خردورزى با رنگ و جهت الهى ارزش پيدا مي كند. خداوند راسخان و فرو روندگان در علم را چنين معرفى مي كند: «و شيفتگان در دانش گويند: ما به قرآن ايمان آورديم، همه از جانب خدايمان است.» آل عمران ـ 7. در ديدگاه قرآني، دانشمندان همان كساني اند كه از خدا مي هراسند: «منحصراً از ميان بندگان خدا; تنها دانشمندان هستند كه خدا ترس مي شوند.» فاطر 28. پس علم و دانش با رنگ و جهت الهى باعث مي گردد كه فرد با قرآن، انس پيدا كند و از خدا هراس داشته باشد و در طريق بندگى خدا گام بردارد; پيامبر گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله» ضمن تأكيد و سفارش بر طلب علم، جويندگان دانش را ـ كه عامل توليد و توسعه ى علم اند ـ متوجه مي سازد كه: «دانش اندوزى بر هر مسلمانى واجب و ضرورى است; با دانش پروردگار عبادت و اطاعات مي شود و با خردورزى پيوند خويشاوندى برقرار و مستحكم مي گردد و حلال خدا از حرام باز شناخته مي شود... خداوند روى آورندگان به چنين دانشى را دوست مي دارد.» (شيخ كليني، اصول كافي، ج 1، ص 30)

حضرت علي(عليه السلام) در بيانى ساده و شيوا جهت علم را چنين ترسيم مي كند: «پس بدان كه تنها با دانش است كه سوى پروردگارت هدايت مي شوي.» (مجلسي، بحارالانوار، ج 1، ص 180)

1 ـ 2 ـ جايگاه علم و مقام دانش پژوه

درباره ى ارزشمندى دانش و مقام دانش پژوه در اسلام، سخن ها گفته شده و كتاب هاى فراوانى به رشته ى تحرير درآمده است. اما در اين جا از زاويه ى ديگرى به اين موضوع مي پردازيم:

با نگاهى ساده مي توان دريافت كه ارزش هاى گوناگونى همچون مال، مقام، علم، جهاد، عبادت، ايثار، شهادت... مردم را به حركت و جنبش در مي آورد; در سخنان پيشوايان معصوم(عليهم السلام)مقايسه هايى ميان اين ارزش ها به عمل آمده است و در اين مقايسه ها علم به خودى خود و بدون ملاحظه ى شرايط خارجى يا عنوان هاى ديگر، از همه ى ارزش ها برتر دانسته شده است، براى مثال، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) دانش را با عبادت مي سنجد و مي فرمايد: «ارزش دانس نزد من، بسى محبوب تر از ارزش عبادت است.» (همان، ص 164) و در جايى ديگر مي فرمايد: «ارزش و برترى دانشمند بر عابد و پرهيزكار همانند برترى من بر پايين ترين شماست.» همان، ج 64، ص245.

حضرت علي(عليه السلام) دانشمند و پژوهشگر را با عبادتگرِ مجاهد چنين مي سنجد: «اجر و پاداش دانشمند از روزه دار، شب زنده دار، و جنگجوى در راه خدا بسى عظيم تر و بالاتر است.» كليني، كافي، ج 1، ص 42.

امير عالمان و مولاى پرهيزكاران، حضرت علي(عليه السلام) در سخنى جامع و پرمحتوا دانش را با مال و ثروت مي سنجد و به خاطر هفت چيز، برترى دانش را ثابت مي كند: دانش به سبب هفت چيز از مال و ثروت ـ ارزشمندتر و والاتر است: نخست آن كه، دانش باقيمانده و ميراث پيامبران است و مال و ثروت، باقيمانده ى فرعونيان و سركشان است; دوم آن كه دانش با انفاق و بخشش كم نمي شود، بلكه رشد مي يابد; ولى ثروت آن چيزى است كه با انفاق كاستى مي يابد; سوم آن كه ثروت و مال به نگهبان و محافظ نياز دارد، ولى دانش صاحبش را محافظت مي كند. چهارم: دانش، پيوسته حتى پس از مرگ و در قبر و كفن، همراه آدمى است; حال آن كه ثروت بر زمين مي ماند و آدمى را رها مي كند. پنجم: مال، آن چيزى است كه براى مؤمن و كافر، هر دو به دست مي آيد، ليكن دانش، گوهرى است كه تنها براى مؤمن قابل دستيابى است. ششم: تمامى مردم در امر دينشان به صاحب علم نياز دارند ولى به صاحب مال نيازى ندارند و هفتم آن كه دانش، گوهرى است كه آدمى را بر گذشتن از سختي هاى پس از مرگ و رسيدن به سعادت اخروى نيرومند مي سازد; حال آن كه ثروت آدمى را باز مي دارد.» مجلسي، ج 1، ص 185.

با دقت در اين كلام با ارزش مولا علي(عليه السلام) مي توان دريافت كه بينش اسلامى با نگرش بسيارى از انسان ها از علم و ثروت، تفاوت بنيادين دارد و اگر به آن توجه شايسته شود بينش آدمى را دگرگون مي سازد.

در مقايسه اى ديگر، امام باقر(عليه السلام) دانشورِ داراى علم مفيد را با عابد چنين مي سنجد: «دانشمندى كه با علم خويش سود رساند از عبادت هفتاد هزار عابد و پرهيزكار برتر و ارزشمندتر است.» (همان، ج 2، ص 18)

صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه***بشكست عهد صحت اهل طريق را

گفت ميان عالم و عابد چه فرق بود***تا اختيار كردى از آن اين فريق را

گفت آن گليم خويش به در مي برد ز موج***وين جهد مي كند كه بگيرد غريق را

(سعدي، گلستان، ص 46)

امام صادق(عليه السلام) دانشوران را با شهيدان مقايسه مي كند و مي فرمايد: «آن گاه كه رستاخيز بر پا شود ترازوى سنجش به ميدان آيد، قلم دانشمندان با خون شهيدان سنجيده مي شود و در نهايت اين قلم دانشمندان است كه بر خون شهيدان برترى مي يابد.» (همان، ج 2، ص 14)

بديهى است كه سنخيت علم با هر يك از مواردى كه سنجش با آنها مطرح شده بايد در نظر گرفته شود تا مقايسه درست باشد; به عنوان نمونه، علم اول بايد با عبادت يا شهادت يا شب زنده دارى يا جهاد در راه خدا، در يك راستا قرار بگيرد بعد با آنها سنجيده شود. در ضمن هدف از اين مقايسه ها، جايگزينى يك ارزش به جاى ارزش ديگر نيست، بلكه هر يك از اين ارزش ها، جايگاه خود را دارد و در حدّ خويش مطلوب و لازم است; براى مثال در زندگى روزمره، علم به هيچ وجه نمي تواند جايگزين عبادت هايى همچون نماز يا روزه ى واجب گردد بلكه همه بايد عبادات واجب را انجام دهند. نتيجه ى كلى از اين بحث آن است كه جايگاه دانشمندان در اسلام ـ به خاطر انديشه و اجتهاد و نوآورى ـ بس والا و پرارزش است; خداوند متعال مي فرمايد: «پروردگار، كسانى را كه از ميان شما ايمان آورده و دانش را دريافت كردند،مراتب و درجاتى عظيم بالا مي برد.» مجادله، 11; و حضرت علي(عليه السلام) در همين راستا مي فرمايد: «هر كس در حال دانش اندوزى و خردپژوهى بميرد ميان او و برگزيدگان خدا تنها يك درجه، فاصله است.» (طبرسي، مجمع، ج 9، ص 253)

1 ـ 3 ـ يادگيرى علم دين و پاسدارى از سنت

قرآن، پايه گذار ترغيب مسلمانان در حركت به سوى يادگيرى دين و علوم اسلامى است: «پس چرا از هر گروهي، افراد سوى يادگيرى و تفقه در دين حركت نمي كنند...» توبه، 122 و اين همان پويايي، اجتهاد و توليد علم است. پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با گفتار و رفتار خود، مردم را به فراگيرى دانش هاى اسلامى و جمع آورى سنت نبوى فرا مي خواند و مي فرمود: «خدا رحمت كند آن بنده اى كه سخن مرا بشنيد و آن را نيك دريافت كرده و به آن كس كه نشنيده برساند.» (كليني، ج 1، ص 403) سيره ى عملى آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) چنان بود كه در بسيارى اوقات، پس از بيان حكم يا مطلبى در رساندن آن توسط شاهدان و شنوندگان به غايبان اصرار ميورزيد و با بيان هاى گوناگون، مردم را به پاسدارى از سنت تشويق مي كرد: «هر كس از پيروان من چهل حديث حفظ كند كه مردم به فهم آن روى آورند خداوندِ عزيز، روز رستاخيز او را فقيه و دانشمند محشور مي گرداند.» (مجلسي، ج 2، ص 156)

به دين ترتيب، نهضتى علمى و فرهنگى در ميان امت اسلامى بر پا شد كه ثمره ى آن حفظ و صيانت قرآن از هر گونه تحريف، و ثبت و ضبط سنت نبوى و اهل بيت است.

1 ـ 4 ـ نفى محدوديت ها در دانش پژوهي

در اسلام، هيچ مانع و محدوديتى در راه تحصيل علم نيست. محدوديت هاى نفى شده در اين مسير عبارتند از:

1 ـ 4 ـ 1 ـ نفى محدوديت طبقاتى و جنسي: (به دنبال دانش برآمدن بر هر مرد و زن مسلمانى واجب است». (كليني، ج 1، ص 30)

1 ـ 4 ـ 2 ـ نفى محدوديت مكاني: سفارش اسلام به فراگيرى دانش و فرهنگ مرزهاى گوناگون جغرافيايى در نورديده است. آن جا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مي فرمايد: «به دنبال دانش برآيند هر چند در چين باشد.» (مجلسي، ج 1، ص 180)

1 ـ 4 ـ 3 ـ نفى محدوديت زماني; پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مي فرمايد: «دانش را از بدو تولد تا زمان مرگ طلب كنيد.» (همان، ص 177). اين سخن علاوه بر نفى محدوديت زماني، استمرار را در دانش پژوهى سفارش مي كند.

1 ـ 4 ـ 4 ـ نفى محدوديت معلم و عقيده; حضرت علي(عليه السلام) چنين سفارش مي كند: «حكمت را بر گيريد هر چند از مشركان باشد.» (برقي، محاسن، ج 1، ص 360)

البته در اسلام، ميان دانش و دانش پژوه تناسب در نظر گرفته شده است و به همين دليل هر كتاب يا دانشى كه با سطح آگاهي هاى انسان فاصله ى بسيار دارد و شبهات آن، انسان را به گمراهى و انحراف مي افكند ممنوع گشته است. هم چنين اگر دانش اندوزى نزد استادى با تبليغ گمراهى همراه باشد يا تحصيل در مكانى كه چنين پيامدى به ارمغان آورد، حرام است. حضرت علي(عليه السلام) مي فرمايد: «به هوش باشيد كه دانش، گنجى مخفى نزد اهلش است و شما مأموريد آن را از اهلش بياموزيد و طلب كنند. پس در پى طلب آن از اهلش برآييد.» (كليني، كافي، ج 1، ص30)

به هر صورت از آن جا كه اين موارد 4 گانه، اصل و اساس آزاد انديشى به حساب مي آيد بايد گفت كه اسلام پيشگام نهضت آزاد انديشى و حقيقت گرايى است.

2 ـ اسلام و حقيقت گرايي

2 ـ 1 ـ اهميت حقيقت گرايى در اسلام

واژه هاى حق، حقيقت، حقايق، حقوق ـ كه همه از يك ريشه اند ـ ارزشمندترين و زيباترين واژه ها براى انسان معرفتجواند. اين حس حقيقت جويي، آدمى را از حيوانات، جدا و ممتاز مي سازد و هر دانش پژوه نيز پيوسته دنبال حقيقت مي رود و كشف حقيقت بالاترين لذت معرفت را براى او به ارمغان مي آورد تمامى آموزه هاى اعتقادى و اخلاقى و عملى اسلام در اين مسير قرار دارد.

خداوند، آن حقيقت مطلق، با ستايش از حق گرايان، اسلام و ايمان را همان اقرار به حق مي داند و هدايت كسانى را كه در راه شناخت حق، تلاش مي كنند، تضمين كرده است: «و كسانى كه در راه ما جهاد و تلاش مي كنند ما حتماً راه هاى حق را به آنان نشان مي دهيم و هدايتشان مي كنيم و بي ترديد خداوند با نيكوكاران است.» عنكبوت، 69 در نگاه قرآني، نظام تكوين و تشريح بر محور حقيقت استوار است و آيات الهى نظام آفرينش را نظامى بر محور حق معرفى كرده و بطلان و پوچى را در آفرينش جهان نفى مي كند:

«خداوند آسمان ها و زمين و هر آنچه را كه ميان اين دوست جز به حق نيافريد.» روم، 8. و يا در جايى ديگر مي فرمايد: «و ما آسمان ها و زمين و هر آن چه را ميان اين دوست باطل نيافريديم.» ص27.

بنابر اين جهت گيرى نظام آفرينش در ديدگاه قرآن ى بر تثبيت حق و ريشه كن شدن باطل است: «خداوند باطل را محور مي كند و حق را با كلمات خود تثبيت مي نمايد.» (شوري، 24)

خداوند متعال در تمثيلى بسيار زيبا ثبوت و پايدارى حق و زوال و زودگذرى باطل را چنين بيان مي كند: «خداوند از آسمان، آبى را فرو فرستاد. آن گاه رودها به اندازه ى خود جارى شد و سيلاب، كف فراوانى با خود آورد و از آن چه بر آتش مي افروزند كه زيور و اثاثيه به دست آورند. نيز كفى همانند آن آب است بدين سان خداوند، حق و باطل را مثال مي زند و كف بر باد مي رود (زود گذر است) و اما آن چه به مردمان سود مي رساند بر زمين باقى مي ماند. خداوند به اين گونه مثل مي زند.» رعد، 17.

شناخت حق از باطل ـ كه همان شناخت واقعيت ها از پندارهاست، گاه براى انسان چنان دشوار و پيچيده مي شود كه حتماً بايد سراغى از نشانه هاى حق و باطل گرفت. در اين تمثيل زيبا، نشانه هاى حق و باطل چنين بيان شده است:

ـ حق سودمند و باطل بي فايده و بيهوده است.

ـ باطل همواره مستكبر، پرسرو صدا توخالى و بي محتواست، اما حق بي مدعا و بى سروصدا و اهل عمل و پرمحتوا و سنگين است.

- حق به خودش متكى است; اما باطل، از آبروى حق مدد مي گيرد و از حيثيت حق بهره مي جويد.

ـ حق ثابت و زوال ناپذير است و به سوى خدا باز مي گردد.

ـ در حق، معارضه اى نيست و هر حقي، ساير حقايق را در رسيدن به كمال مطلوب كمك مي كند و سود مي بخشد، بر خلاف باطل كه با حق معارض است و هميشه كوشش حق را بي ثمر مي سازد و بدون هيچ اصلاح و نفعي، زيان مي رساند.

2 ـ 2 ـ منشأ و مصاديق حق و حقيقت از نگاه قرآن

ـ منشأ حق، ساحت ربوبى است. خداى يگانه، تنها حقيقت محورى نظام آفرينش است و همه ى اشياء از پرتو آن حقيقت، هستى و واقعيت يافته اند و بدون اتصال به او پوچ و باطل اند. بنابراين مراتب، حقيقت از آن ساحت الهى تنزل مي يابد: «و بگو كه حق از جانب پروردگارتان است. پس هر كس كه مي خواهد ايمان آورد و هر كس كه مي خواهد كفر ورزد.» كهف، 29. و در جايى ديگر با صراحت مي فرمايد: «حق از جانب پروردگارت است پس هرگز از ترديد كنندگان و دودلان مباش.» بقره، 147.

ـ پس بارزترين مصداق حقيقت، اعتقاد درست و خالص به خداوند و يگانگى اوست: «اين از آن رو است كه خداوند و اعتقاد به او تنها حقيقت است و آن چه غير از او مي خوانند باطل است.» لقمان، 30.

ـ قرآن مصداق بارز حق است كه به حق نازل شده و به حق و صراط مستقيم هدايت مي كند:

«قرآن كتابى است كه ما آن را به حق نازل كرديم...» اسراء، 105 و «قرآن كتابى است كه به سوى حق هدايت مي كند و...» احقاف، 30 فرقان به عنوان يكى از نام هاى مهم قرآن و به معنى جداكننده ى حق از باطل، اين موضوع را بيشتر تقويت مي كند.

ارسال رسولان به حق و هديه ى آن دين حق است: «او خدايى است كه رسولش را به حق فرستاد رسولش را به هدايت و دين حق سوى مردم فرستاد» توبه، 33.

- دعوت الهي، دعوت به حق و هدايت و پيروى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پيروى از حق است:

«بگو آيا از شريكانى كه قايل شده است، كيست كه به راه حق هدايت كند؟ بگو خداوند است كه به راه حق هدايت مي كند. آيا كسى كه به راه حق هدايت مي كند سزاوارتر است كه از او پيروى شود يا كسى كه راه نمي برد مگر آن كه راه برده شود.» يونس، 35.

- اعتقاد به قيامت و احوال آن به عنوان پاي بندى به حقيقت مطرح است: «بي ترديد و عده ى خدا حق است...» لقمان، 33.

2 ـ 3 ـ اصول و معيارهاى شناخت حقيقت

پس از آشنايى با نقش محورى و اساسى حقيقت در تعاليم اسلام، اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه اسلام چه اصول و معيارهايى را براى شناخت حقيقت ارائه داده است؟ در اين جا ضمن اشاره به اصول و معيارهاى شناخت حقيقت و رسيدن به آن، موانع شناخت و پيروى از حقيقت نيز گوشزد مي گردد.

2 ـ 3 ـ 1 ـ اعتقاد بر مطالب مستند و قابل اطمينان

به كارگيرى اين اصل براى شناخت حقيقت در حوزه اى كه شناخت بر گزارش ديگران مبتنى است ضرورى مي نمايد. هر گزارش ـ به ويژه گزارش هاى علمى ـ بايد دو ويژگى اصلى داشته باشد:

الف ـ دريافت و گزارش مطالب بايد مستند و گويندگانش شناخته شده باشند.

ب ـ احتمال خطا و لغزش و خيانت در مورد گزارشگران، بسيار ضعيف باشد. يعنى نقل كنندگان، گزارش امانت و صداقت را رعايت كنند و در نقل گزارش شايستگي هاى علمى داشته و درصد احتمال خطاى آنان بسيار پايين باشد. قرآن كريم گزارش فرد فاسق را فاقد اعتبار مي داند و به مؤمنان سفارش مي كند از اعتماد به گزارش چنين فردى پرهيز و درباره ى آن تحقيق كنند: «اى اهل ايمان اگر فاسقى خبرى را براى شما آورد پس در پى تحقيق برآييد مبادا گروهى را از روى نادانى آسيب رسانيد و بر آنچه انجام داده ايد پشيمان شويد.» حجرات، 6.

وقتى اين دو ويژگى در گزارش رعايت شود، درصد اطمينان بالا مي رود و در آستانه ى علم قرار مي گيرد و ارزش و قابليت اطمينان و اعتماد و پيروى را به دست مي آورد. بنابراين، آنچه داراى ارزش و اعتبار است همان علم و يقين برخاسته از شيوه ى درست بررسى و تحقيق است. به همين سبب يكى از سفارش هاى مكرر قرآن، آن است كه انسان در تفكر و اعتقاد و اخلاق، رفتارى عالمانه داشته باشد تا بتواند حقيقت را دريابد. «از آنچه كه به آن علم ندارى پيروى مكن چرا كه گوش و چشم و دل، هر يك در آن كار مسئول است.» اسراء، 36.

ناگفته پيداست كه به كارگيرى اين شيوه ى علمى تنها به پذيرش گزارش اختصاص ندارد بلكه براى رد مطالب نيز بايد از آن بهره برد. از وصيت ها و سفارشات امام صادق(عليه السلام) است كه فرمود: «تا آنگاه كه دانش و يقين پيدا نكرده ايد سخن نگوييد و آنچه را كه نمي دانيد رد نكنيد...» (كليني، كافي، ج 1، ص 43)

از سوى ديگر خداوند متعال، پيروى از گمان و اعتماد بر شيوه ى غير علمى را از آفات شناخت حقيقت بر مي شمارد و مي فرمايد: «به راستى ظن و گمان چيزى از حق را بر ملا نمي سازد و به بار نمي آورد.» يونس 36.

قرآن كريم، بارها شيوه ى گمانه زنى و تخمين را مورد انتقاد قرار داده است و رفتار كسانى را كه در اين گونه موارد اعم از فعاليت هاى علمى يا غير آن به اين شيوه اعتماد مي كنند مردود و بي اعتبار مي داند: «آنان را به اين امر علمى نيست. ايشان جز دروغ نمي بافند.» زخرف، 43.

2 ـ 3 ـ پيروى از عقل، منطق و استدلال

به كارگيرى عقل و بهره گيرى از منطق و استدلال براى شناخت حقيقت ضرورى است. اسلام، پيوسته مردم را به تفكر و تأمل فرا خوانده و از آنان مي خواهد كه معرفت هاى خود را در تفكر و ترازوى سنجش عقلى قرار دهند. قرآن كريم، پيروى از دليل و برهان را به عنوان شيوه ى پسنديده و بايسته به مردم آموزش مي دهد و از آنان مي خواهد همواره ادعاى خويش را با برهان همراه سازند; براى نمونه، به كسانى كه شرك ميورزند اعلام مي كند كه اگر دليلى بر نفى توحيد داريد بياوريد: «يا كيست كه آفرينش را آغاز مي كند. سپس آن را باز مي گرداند و كيست كه شما را از آسمان و زمين روزى مي دهد؟ آيا در جنب خداوند خدايى ديگر است؟! بگو اگر راست مي گوييد برهانتان را بياوريد.» نمل، 64.

و نمونه ى ديگر اين كه: يكى از ادعاهاى اهل كتاب اين بود كه جز يهوديان و مسيحيان، هيچ كس شايستگى ورود به بهشت را پيدا نمي كند. قرآن در پاسخ به اين ادعا مي فرمايد: «و گفتند هيچ كس به بهشت نمي رود مگر آنكه يهودى يا مسيحى باشد. اين از آرزوهاى آنان است بگو اگر راست مي گوييد برهانتان را بياوريد.» بقره، 111.

و اما آفت فكر و انديشه آن است كه فرد تنها پشتوانه ى تاريخى را نشانه ى حقيقت بداند و در نتيجه به تعقل نپردازد و به بيراهه رود. گروهى به غلط، پشتوانه ى تاريخى را جايگزين پشتوانه ى علمى و منطقى تصور مي كنند و سنتى بودن و سابقه داشتن را تنها دليل درستى و پذيرش مطالب پنداشته اند. قرآن، ضمن نفى اين شيوه و نادرست دانستن آن اعلام مي كند هر انديشه يا عملى بايد در ترازوى عقل سليم و هدايت، سنجيده شود.(2)

2 ـ 3 ـ 3 ـ پيروى از نشانه هاى حقيقت

هر چند كه گاهى ممكن است حقيقت امرى حسى و با حواس پنجگانه قابل شناخت باشد ولى در بسيارى موارد از قلمرو حس فراتر است.(3) در اين گونه موارد، بايد از طريق نشانه ها، قرائن و شواهد، حقيقت را شناخت; به تعبير ديگر معمولا شناخت حقيقت به طور مستقيم ممكن نيست و بايد آن را غير مستقيم و از راه آثار و نشانه ها كشف كرد; براى مثال: اگر قاضي، مجرم را در زمان ارتكاب جرم مشاهده كند به طور مستقيم و با يكى از حواس پنجگانه به حقيقت دست يافته است; ولى در بيشتر موارد، قاضى خود، ماجرا را نمي بيند و ناگزير به يارى آثار و شواهد به حقيقت دست مي يابد. پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مي فرمايد: «بي ترديد براى هر حقي، نشانه اى شايسته و براى هر امر درستي، نورى وجود دارد كه آن را آشكار مي سازد.» بروجردي، جامع احاديث شيعه، ج 1، ص 68.

شيوه ى درست شناخت حقايق آن است كه از نشانه ها و آثارى كه ما را به حقيقت رهنمون مي شود استفاده كنيم. اما برخى به جاى پيروى از نشانه هاى حقيقت، از شخصيت ها پيروى مي كنند در حالى كه شخصيت ها معيار حقيقت نيستند; به عبارت ديگر اعتبار شخصيت ها به پيروى از حقيقت است نه اعتبار حقيقت به شخصيت ها.

2 ـ 3 ـ 3 ـ 1 ـ آفت پيروى از نشانه هاى حقيقت

مهم ترين آفت شناخت حقيقت و پيروى از آن، شخصت زدگى و پيروى كوركورانه و بي قيد و شرط از شخصيت هاست. گاه تأثير برخى شخصيت هاى اجتماعي، علمي، يا تاريخى بر فكر و اراده ى انسان ها را از آزادانديشى و توليد و توسعه ى علم باز مي دارد. در اين گونه موارد، عظمت شخصيت ها همچون زنجيري، مرغ انديشه و پاى اراده ى انسان را در بند مي نهد و آدمي، در شناخت حقيقت و پيمودن راه حق دچار شبهه مي شود. به عنوان نمونه در جنگ جمل كه در يك طرف حضرت علي(عليه السلام)و ياران او قرار داشتند و طرف ديگر افرادى چون طلحه، زبير و عايشه صف آرايى كرده بودند، يكى از ياران آن حضرت از اميرمؤمنان(عليه السلام)پرسيد: اى على آيا شما بر حقيد يا اصحاب جمل؟ امام(عليه السلام) در تبيين حق و باطل، منشأ اشتباه او را يادآورى مي كند و راه صحيح را به وى چنين ارائه مي دهد: «بي ترديد امر، بر تو مشتبه گشته است. بدان كه حق و باطل به وسيله ى قدر و منزلت مردان و شخصيت ها شناخته نمي شود، تو اول حق را بشناس، اهلش را خواهى شناخت; نخست باطل را بشناس اهلش را خواهى شناخت.» (رى شهري، ميزان الحكمه، ج 2، ص 473) در نگاه قرآن، گمراهى و بدبختى جاودان و به لعنت خدا گرفتار شدن سرانجام گروهى است كه كوركورانه از شخصيت ها و افراد برجسته ى جامعه پيروى مي كرده اند: «خداوند كافران را لعنت كرده و برايشان آتشى آماده ساخته است كه در آن جاودانه اند و يار و ياورى نمي يابند، روزى كه چهره هايشان در آتش گردانده شود، گويند: كاش از خدا و از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)اطاعت مي كرديم و گويند: پروردگار ما از پيشوايان و بزرگترانمان اطاعت كرديم، آنان ما را به گمراهى كشاندند.» احزاب، 64 تا 67.

2 ـ 3 ـ 4 ـ انصاف

در اين جا منظور از انصاف و رعايت آن، پرهيز از نگرش يك سويه و جانب دارانه است. خروج از جاده ى انصاف سبب مي شود انسان به تمام حقيقت يا ابعادى از حقيقت دست نيابد; در نتيجه در دانش پژوهى و توسعه و توليد علم دچار مشكل مي گردد.

2 ـ 3 ـ 4 ـ 1 ـ آفات انصاف

حب و بغض، دو عامل مهم خروج از جاده ى انصاف و فرو غلتيدن در ورطه ى نگرش يك سويه است، تأثير دوستى و دشمنى در انحراف انسان از شناخت حقيقت، بسيار پيچيده و مرموز است، به گونه اى كه در بسيارى از موارد شخص، خود نيز متوجه نمي شود. پيراستن دل از حب و بغض، تلاش و دقت بسيار مي طلبد و كمتر انسانى يافت مي شود كه به طور كامل از تأثير اين دو عامل در امان بماند و در جاده ى انصاف گام بردارد. قرآن كريم رعايت انصاف و عدالت را در برخى موارد، غير مقدور و تقريباً محال مي داند.(4) و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) رعايت انصاف را در شما دشوارترين خصلت ها جاى داده است.(5)

نقش دوستى و دشمنى تنها به شناخت افراد و شخصيت ها محدود نيست; بلكه در ارزيابى گزاره هاى علمى نيز مؤثر است; اگر انسان به اثبات يك گزاره تمايل قلبى داشته باشد، نه تنها دلايل و ويژگي هاى و پيامدهاى مثبت آن گزاره در نظرش متقن و برجسته جلوه گر مي شود، بلكه نقدها و دلايل مخالفان و ويژگي هاى منفى آن گزاره ضعيف و غير علمى به نظر مي رسد; زيرا محبت از يك سو ويژگي هاى مثبت يك امر را بزرگ مي نمايد و از سوى ديگر ويژگي هاى منفى آن را محو يا بسيار كوچك جلوه مي دهد. اميرمؤمنان علي(عليه السلام) نيز در سخنان خود به اين نكته اشاره مي كند كه محبت شديد بر ادراك و اراده ى انسان تأثير مي نهد و او را بيمار دل مي سازد و از شناخت حق و عمل به آن باز مي دارد: «هر كس شيفته ى چيزى مي شود، چشمش كور مي شود و دلش بيمار مي گردد، در نتيجه با چشم بيمار به اشياء مي نگرد و با گوش بيمار به سخنان گوش مي دهد.» (نهج البلاغه، خ 109)

وان كلام پاك در دل هاى كور ***مي نپايد مي رود تا اصل نور

وان كلام كج در دل هاى كج***مي رود چون پاى كج در كفش كج

مولوي

يكى از نمونه هاى اجتماعى اين آفت، حزب گرايى و گروه گرايى است. تعلق به يك گروه، آدمى را از درك حقايق جامعه باز مي دارد و به سبب اين تعلق خاطر و علاقه از معايب گروه بي خبر مي ماند. انسان خواستار حقيقت همواره بايد مواظب باشد كه تعلق و وابستگي هاى او به فرد يا گروهى سد راه وى براى شناخت حقيقت و پايبندى به آن نشود.

2 ـ 3 ـ 5 ـ بررسى عميق و همه جانبه

بسيارى از پديده ها بيش از يك بعد دارند. شناخت جنبه هاى گوناگون پديده ها، نيازمند بررسي هاى عميق و همه جانبه است; به ويژه هنگامى كه در انديشه ى شناخت كلى و كلان مسايل براى توليد و توسعه اى شايسته ى آنها سعى و تلاش مي شود. براى دست يابى به شناخت عميق و همه جانبه، حداقل دو نكته را بايد مورد توجه قرار داد: الف ـ بالا بردن ميزان آگاهي ها درباره ى مسأله ى مورد بررسى در حد مطلوب و كافي.

ب ـ استفاده از شيوه و ابزارهاى متناسب با مسأله.

به كار نگرفتن اين دو اصل، بررسى و شناخت را با آفت سطحى نگرى يا يك سو نگرى روبرو مي سازد و از ارزش دانش پژوهى و توليد علم مي كاهد. خداوند، گروهى را كه بدون داشتن سرمايه ى كافى علمى درباره ى قرآن اين حقيقت عظيم الهى به داورى مي نشينند و به انكار آن مي پردازند، مورد انتقاد قرار مي دهد و منشأ اين داورى و انكار را عدم احاطه ى علمى مي داند: «حق آن است كه (مخالفان و منكران) چيزى را كه به شناخت آن احاطه نيافته اند و سرانجامش هنوز بر آنان آشكار نشده است دروغ مي انگارند. آنان كه پيش از اينان بودند. به همين سان نيز تكذيب كننده و دروغگو بودند; پس بنگر كه سرانجام ستمكاران چگونه شد.» (يونس، 39)

قرآن كريم، داورى برخى از مردم را درباره ى امور غيبى و به دور از حواس پنج گانه به اين دليل كه بر پايه ى اطلاعات سطحى و ظاهرى است مورد انتقاد قرار مي دهد. اين گونه افراد به خاطر تماس و انس مستمر با حواس پنجگانه دچار نوعى سطحى نگرى مي شوند و هستى انسان را در پديده هاى محسوس، منحصر مي دانند. اين تصور باطل، آنان را از شناخت موجودات نامحسوس و حتى از شناخت ابعاد و لايه هاى درونى و پنهان پديده هاى محسوس باز مي دارد: «اينان فقط ظاهرى از زندگانى دنيا را مي دانند و ايشان از آخرت غافلند. آيا در نفس هاى خود نينديشيده اند...؟» (روم، 7)

2 ـ 3 ـ 6 ـ تسليم در برابر حقيقت

گاه نتيجه و پژوهش با خواست يا منابع مادى يا معنوى برخى ناسازگار است. در اين گونه مواقع، انسان ها به دو گروه تقسيم مي شوند:

الف ـ گروهى جانب حقيقت را مي گيرند و در برابر آن تسليم مي شوند، هر چند عليه خودشان باشد و اين، از نشانه هاى ايمان به حساب مي آيد. امام علي(عليه السلام) در اين باره مي فرمايد:

به راستى از نشانه هاى حقيقت ايمان آن است كه حق را بر باطل ترجيح دهي، هر چند حق به تو زيان رساند و باطل به تو سود رساند.» (مجلسي، بحار، ج 70، ص 107)

ب ـ سبب گمراهى و انحراف بسيارى از مردم اين است كه خواست و هواى خويش را بر حقيقت ترجيح مي دهند و به خاطر برخى منفعت هاى زود گذر در برابر حق قرار مي گيرند. حضرت علي(عليه السلام) در اين باره مي فرمايد: «اى مردم، ترسناك ترين چيزى كه از آن بر شما بيمناكم، پيروى از هواهاى نفسانى و آرزوهاى طولانى است. چرا كه پيروى از هوا و هوس، آدمى را از درك حق و حقيقت باز مي دارد و آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مي سپارد. (نهج البلاغه، خ 42)

روشن است كه تكبر، جلوه ى رايج پيروى از هوا و هوس و آفت تسليم در برابر حقيقت است. تكبر در برابر حق سبب مي شود كه افراد به رغم شناخت حق، از پذيرش آن سرباز زده و از آشكار شدن آن جلوگيرى كنند. به همين خاطر، اسلام حق پوشى را زشت و ناپسند و ممنوع شمرده است: «حق را به باطل نياميزيد و ديده و دانسته حق را پنهان نكنيد.» بقره، 42.

نشانه ى تكبر در برابر حق، آن است كه فرد بدون بهره مندى از دانش و هدايت در برابر حقيقت به جدال مي پردازد. در اين راستا، اسلام گفتوگوها و بحث ها و مناظره هايى را كه آميخته با جدال و مراء گردد ناپسند مي خواند; چرا كه هدفى جز كشف حقيقت را دنبال مي كنند:

«و از مردمان كسى هست كه درباره ى خداوند، آن حقيقت مطلق، بدون دانش و بدون رهنمود و بدون كتاب روشنگر مجادله مي كنند.»(6) (حج، 8)

آرى گفتوگوى پسنديده آن است كه بر اساس حق گرايى و به منظور روشن شدن حق و جدا شدن حق از باطل صورت گيرد كه از نظر قرآن كريم جدال احسن نام دارد. (نحل، 125). بنابراين بايد مواظب بود كه گفت و گوهاى علمى با انگيزه هاى نادرستى همچون برترى بر طرف مقابل و تحقير او همراه نشود.

سخن پاياني

خرد يكى از نعمت هاى الهى است كه سبب برترى انسان بر ديگر موجودات گشته است و قرآن بيش از هر چيز بر لزوم به كار گرفتن انديشه تأكيد ميورزد.(7) نقش پيامبران الهي(صلى الله عليه وآله)، روشنگرى و آگاهى بخشى بوده است و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)رسالت خويش را بر دعوت آگاهانه استوار ساخت و اعلام كرد: «بگو اين راه و رسم من است كه به سوى خدا فرا مي خوانم كه من و هر كس كه پيرو من باشد برخوردار از بينش و بصيرت، هستيم...» يوسف، 108. از سوى ديگر بيان حقايق از چنان ارزشى برخوردار است كه خداوند متعال به قلم كه نماد بيان انديشه و انتقال دانش و فرهنگ است سوگند ياد مي كند: «قسم به قلم و آنچه مي نويسند...» (قلم، 2)

بيان حقايق در شمار وظايف حتمى پيامبران و رهبران آسمانى است. قرآن كريم بر لزوم بيان حقايق بسيار تأكيد ورزيده و در مذمت كسانى كه علم و هدايت را پنهان مي كنند فرموده است:

«بي ترديد كسانى كه آيات روشن و رهنمودهايى را كه نازل كرده ايم (بعد از آن كه در كتاب براى مردم بيان كرده ايم) پنهان مي دارند، خداوند و لعنت گران بر آنان لعنت مي فرستند). (بقره، 159)

خداوند در قرآن، معيار خردورزى را گوش دادن به سخنان و پيروى از بهترين گفتار معرفى كرده است. «پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى را كه گفتار حق و نيك را مي شنوند و آن گاه از بهترين آن پيروى مي كنند. اينان، همان كساني اند كه خداوند، هدايتشان مي كنند و اينان همان خردمندان هستند.» (زمر، 18)

اسلام با اين دستورات، راهكارهاى دانش پژوهي، حقيقت گرايي، توليد و توسعه ى علم را به شكل صحيح و مسئولانه بنيان نهاده است.

والسلام على من اتبع الهدي

پي نوشت ها:

1. در ادامه حديث آمده است: «... خداوند بندگانش را به دقت در دو آيه ى زير سفارش و توصيه نموده است يكى آيه ى 169 سوره اعراف كه مي فرمايد: پس از آنان جانشينان ناصالحى آمدند كه كتاب آسمانى را از پيشينيان فرستادند ولى متاع زندگى دنيوى را طلب كردند و ادعا كردند كه به زودى آمرزيده خواهيم شد حال آنكه اگر متاع همانند آن به دستشان مي آمد باز همچنان آن را مي ربودند آيا از آنان در كتاب آسمانى پيمان گرفته نشده است كه بر خداوند جز راستى و درستى نسبت ندهند و در آن آموزش هم يافته اند و سراى آخرت براى پرهيزكاران بهتر است آيا نمي انديشيد. و ديگرى آيه ى 39 از سوره ى يونس آن جا كه مي فرمايد: حق اين است كه چيزى را كه شناخت آن و سرانجام آن هنوز بر آنان آشكار نشده است دروغ مي انگارند آيا بدينسان كسانى كه پيش از اينان بودند دروغ گفته و تكذيب مي كردند پس بنگر كه سرانجام ستمكاران چگونه شد.

دقت در اين دو آيه در شناخت آفات حقيقت بسيار مفيد و گره گشاست.

2. ر. ك: سوره ى بقره، آيه 170; زخرف آيات 22 تا 24

3. انسان از آغاز تولد با حواس پنج گانه با جهان خارج در ارتباط است و در ادامه زندگى بيشترين تماس و ارتباط وى با جهان محسوس است. اين تماس مستمر نوعى انس و علاقه به جهان محسوس را به ارمغان مي آورد و يكى از پيامدهاى منفى اين انس و ارتباط نوعى سطحي نگرى در شناخت است چون جزيى است. به تعبير ديگر اين تماس و انس حسى مستمر سبب مي شود انسان تمام هستى خود را در پديده هاى محسوس منحصر بداند. اين تصور باطل انسان را از شناخت امور نامحسوس و حتى از شناخت ابعاد و لايه هاى درونى و پنهان پديده هاى محسوس باز مي دارد

4. ر. ك: قرآن كريم، سوره ى نساء، آيات 127 تا 130.

5. ر. ك: شيخ مفيد، امالي، ص 317 و شيخ صدوق، خصال، ص 143.

6. آيه ى 2 سوره ى لقمان نيز به همين شكل است. به طور كلى جدال به معناى اصرار و تكرار سخن و به پاى كسى پيچيدن است. (ابن فارس، معجم مقايس اللغه، ج 1، ص 433 و فويمي، مصباح المنير، ص93).

جدال نوعى گفتگوى زشت و ناپسند است كه گاه تكرار گفتوگو و پافشارى براى پوشانيدن حق يا صحيح جلوه دادن باطل است. (ر. ك: غافر، 5)

7. كاربرد واژه هايى همچون عقل، تدبر، فقه، فهم، علم، حكمت، بصيرت، حجت، برهان، جدل، دليل و مشتقات آنها در قرآن بيش 1150 مورد است. (المعجم المفهرس لاالفاظ القرآن الكريم).

كتابنامه:

1. قرآن كريم، ترجمه و توضيحات بهاءالدين خرمشاهي، انتشارات نيلوفر، چاپ چهارم، 1376، تهران.

2. الامام علي(عليه السلام)، نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، مركز نشر، چاپ پانزدهم، تهران، 1380.

3. برقي، احمد بن محمد بن خالد، محاسن، ج 1، دارالكتب الاسلاميه، 1385.

4. بروجردي، سيد محمد حسين، جامع احاديث شيعه، دارالكتب الاسلاميه، 1385 ق.

5. سعدي، شيخ مصلح الدين، گلستان، انتشارات ققنوس، بي تا.

6. طبرسي، ابوعلى فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 9، به كوشش سيد هاشم رسول محلاتي، اسلاميه، بي تا.

7. عبدالباقي، محمد فؤاد، المعجم المفهرس لاالفاظ قرآن الكريم، اسماعيليان، تهران، بي تا.

8. كليني، ابوجعفر محمد بن يعقوب، اصول كافي، ج 1، به كوشش على اكبر غفاري. چاپ سوم، دارالكتب الاسلاميه 1405 ق، تهران.

9. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 1، 2، 64 و 70، چاپ سوم، مؤسسه الوفاء، 1403ق.

10. محمد رى شهري، محمد، ميزان الحكمه، ج 2، چاپ دوم، سازمان تبليغات اسلامي، قم، 1371.

11. مولوي، جلال الدين، مثنوى معنوي، نيكلسون، تهران، اميركبير، چاپ يازدهم، 1371.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

آسيب شناسى دانشگاه در ايران

 

عماد افروغ

قبل از ورود به آسيب شناسى دانشگاه و ذكر آسيب ها و كاستى هاى دانشگاه و نظام آموزش عالي، ارايه يك چارچوب نظرى به منظور تعيين جايگاه مطلوب دانشگاه در نظام اجتماعى يا به تعبير دقيق تر تالكوت پارسونز «نظام عمومى كنش» خالى از فايده نخواهد بود. هر چند ارايه جايگاه مطلوب در قالب يك چارچوب نظرى خاص، ممكن است ما را از ملاحظه برخى آسيب ها دور نمايد. اما حداقل اين فايده را دارد تا با نگريستن به آسيب ها يا حداقل برخى از آسيب ها از منطرى خاص فاصله گيرى وضع موجود از يك الگوى پيشنهادى را بهتر تشخيص دهيم.

تالكوت پارسونز كه مى تواند ديدگاهش. حداقل منشا الهام و نقطه عزيمتى براى دستيابى به يك چارچوب نظرى مناسب باشد، يك نظام سلسله مراتبى سيبرنتيك را ذكر مى كند و معتقد است كه كارويژه نظام فرهنگي، كنترل و نظارت از طريق توليد دانش و اطلاعات است و بدين وسيله نقش يك ترموستات را ايفا مى كند. اگر خرده نظامهاى اقتصادى و سياسي، انرژى يك نظام را تامين مى كنند، ترموستات فرهنگى يك نظام ميزان انرژى را معلوم مى كند. اگر دانشگاه بتواند نقش فرهنگى خود را به خوبى ايفا كند، آن وقت است كه به نظام سياسى نيز بايد خط بدهد. بايد براى نظام اجتماعى نيز الگو و راهنماى عمل باشد و براى نظام اقتصادى نيز قابليت هاى لازم را تامين و نيروى انسانى مورد لزوم را تربيت كند و ظرفيت انطباق نظام را با محيط افزايش دهد. اگر در مجموع ـ ولو فهرست وار ـ كاركردهاى خرده نظامهاى ديگر را بگويم، احتمالا سخن بنده بهتر جا خواهد افتاد. ما در نظام اجتماعى به دنبال انسجام و ثبات يك جامعه هستيم در نظام سياسى به دنبال تحقق اهداف تعهد آور يك نظام هستيم. در نظام اقتصادى به دنبال انطباق نظام با محيط اطراف هستيم. كجاست آن جايى كه ظرفيت انطباق با محيط اعم از فيزيكى و اجتماعى را افزايش دهد؟ انطباق نيز تنها به معناى هماهنگى با طبيعت نيست. البته در يك معنا بايد با طبيعت و هستى شناسى آن هماهنگ بود، اما در اينجا به معناى احاطه و تسلط و كنترل بر آن به منظور رفع نيازهاى انسانى است. افزايش قابليت هاى طبيعت نيز مورد نظر است. كجا بايد اين قابليت ها را افزايش دهد؟ كجا بايد سامان بخش اين سازگارى باشد؟ به طور قطع دانشگاه است. كجاست كه اهداف سياسى و استراتژى نظام سياسى را تعيين مى كند؟ دانشگاه است. كجاست كه الگوى ثبات اجتماعى را تامين مى كند؟ دانشگاه است

البته بنده نمى خواهم بگويم كه تنها دانشگاه است كه ارزش ساز و هنجارساز است. اما به هر حال بخشى از نظام ارزشى ما بايد توسط دانشگاه توليد و يا بازتوليد شود. اما چه دانشگاهي؟ دانشگاهى كه ريشه در زيست جهان ما داشته باشد. دانشگاهى كه در خدمت جامعه پذيرى افراد باشد. همان نقش فرهنگى دانشگاه كه در سطح كلان مطرح كرديم، در سطح جامعه تبديل به نقش جامعه پذيرى مى شود. به عبارت ديگر دانشگاه يكى از محملهايى است كه توسط آن افراد با ارزشها و فرهنگهاى نسل پيشين آشنا مى شوند. بنابراين دانشگاه نمى تواند عامل اساسى گسست با هويت فرهنگى و تاريخى باشد. يعنى بيايد مدعى شود كه نوگرايى من، منفصل از هويت تاريخى و زيست جهان جامعه است.

بحثهاى مختلفى در خصوص كاركردهاى دانشگاه مى توان مطرح كرد. يكى از بحثهايى كه بى ارتباط با بحثهاى ما نيست، بحثهايى است كه در «فلسفه علم» مطرح مى شود. بحثهايى است كه در «جامعه شناسى علم» مطرح مى شود. تا چه اندازه روساى دانشگاههاى ما با اين مباحث آشنا هستند؟ تا چه اندازه فلسفه علم و جامعه شناسى علمى مى دانند؟ تا چه اندازه با نرم افزارهاى توسعه علم و فن آورى آشنا هستند؟ چرا ما امروز شاهد يك نظام آموزش عالى هستيم كه گردانندگان آن يك نگاه سخت افزارانه به علم و تكنولوژى دارند و غافل از وجوه نرم افزارى و وجوه فرهنگى و زيست جهانى آن هستند؟

ما شاهد اين هستيم كه متاسفانه و با عرض معذرت از پزشكان و مهندسان عزيز، كل نظام كشور و دانشگاه ها در اختيار و كنترل مهندسان و پزشكان است. به نظر بنده مساله توسعه علم و توسعه تكنولوژى يك مقوله اى است كه در علوم انسانى بايد طراحى شود. چون از جنس مسايلى مربوط به فلسفه علم، تاريخ علم و جامعه شناسى علم است، نه از سنخ فعاليتهايى كه يك پزشك يا يك مهندس انجام مى دهد.

چه شده است كه اين اتفاق و اين انفصال رخ داده است؟ رفته ايم چيزى را از دنياى غرب برداشته ايم و بدون توجه به وجوه نرم افزارى آن در يك سرزمين ديگر كشت كرده ايم؛ جواب نمى دهد. فكر مى كنم با بنده هم عقيده باشيد كه به هر حال دانشگاه وجه توليدى ندارد. توقع آن است كه دانشگاه توليد كند، اما صرفا مصرف مى كند و حتى روز به روز ابزارهاى دينى مصرف گرايى را تقويت مى كند.

اينها نكاتى بود كه به نظر بنده بايد به آن توجه داشت. اما به هر حال، اين وضع مطلوب ماست.مايليم دانشگاهى داشته باشيم كه تعامل و ارتباطى با خرده نظامهاى اجتماعي، سياسى و اقتصادى داشته باشد. بتواند توليد دانش بكند. توليدش متناسب با نيازهاى جامعه باشد. منطبق با ساختار شغلى و نيازهاى آن باشد. الان يكى از مشكلات ما همين است كه انطباقى وجود ندارد. ساختار ما نيازمنديهاى خود را دارد، آموزش عالى ما نيز راه خود را مى رود. اين است كه فارغ التحصيل ما پاسخگوى ساختار شغلى نيست. يا بيش از حد فارغ التحصيل بيرون مى دهد، يا فارغ التحصيلانى بيرون مى دهد كه تناسبى با ساختار شغلى ندارند.

اما به هر حال قطع نظر از حالت مطلوب، كه به اختصار اشاره شد، اجازه مى خواهم فهرست وار آسيب هاى موجود و مرتبط با دانشگاه را به عرض برسانم. در گفت و گوهايى كه خواهيم داشت، شما به من بگوييد كه بنده اين آسيب ها را به اشتباه متوجه شده ام، يا با بنده هم عقيده ايد و آسيب هاى ديگرى به آن اضافه خواهيد كرد.

1ـ دانشگاه ما بيش از آن كه توليد كننده دانش باشد، مصرف كننده آن است و اگر نوآورى و بداعتى نيز ديده مى شود، بيشتر نوآورى اشاعه اى است تا توليدى

2ـ دانشگاه با زمينه هاى تاريخي، فرهنگى و اجتماعى ايران بيگانه است، به ويژه در حيطه علوم انساني. البته در علوم دقيقه نيز اين بحث در بين فيلسوفان علم غرب مطرح است.

3ـ به طور عمده نگاه پيش زمينه اى و سخت افزارانه به علم دارد و از ابعاد پس زمينه اى و نرم افزارى آن غافل است. حتى رويكرد برون گرا در علم نيز معتقد است كه نبايد تنها به وجوه سخت افزارى علم توجه شود. بايد به شرايط فرهنگي، ارزشي، اقتصادى و محيطى كه علم در آن مى خواهد رشد كند نيز توجه شود.

4ـ عدم انطباق دانش نظرى و دانش عملي. دانش عملى دانش مربوط به زيست ـ جهان شماست. دانش روزمره شماست. دانشى كه با آن خو گرفته ايد، هيچ وقت آن را به طور رسمى ياد نگرفته ايد و نسل در نسل به شما منتقل شده است. نمى شود دانش نظرى را بى ارتباط با دانش عملى رشد داد. زيست جهان افراد را بايد درگير دانش نظرى كرد. اين دانشگاه چندان عقبه اى در فرهنگ عمومى ما ندارد.

5ـ دانشگاه با ساختار شغلى ما سازگار نيست.

6ـ دانشگاه با نيازهاى جامعه نيز سازگار نيست. البته حضرت امام (ره) از اين بعد به عنوان فايده بندى ياد مى كردند.

7ـ حاكميت تمركز گرايى در اداره دانشگاه ها. دانشگاه ها آزادى عمل ندارند. مسأله اى در كل جامعه ما وجود دارد به نام تمركزگرايى در اداره و مديريت كشور. تهران براى كل كشور تصميم مى گيرد. تمركزگرايى با سلسله مراتب قدرت متفاوت است. ما سلسله مراتب قدرت را مى پذيريم، اما اگر سلسله مراتب قدرت با يك تمركز و تراكم مكانى ـ جغرافيايى عجين شد، اين پديده را تمركز گرايى مى ناميم. چرا دانشگاه ها نمى توانند خود، دانشجو بگيرند؟! بايد رقابتى بين دانشگاه ها باشد. وزير، رؤساى دانشگاه ها را انتخاب مى كند، رؤساى دانشگاه ها، معاونين خود و رؤساى دانشكده ها را انتخاب مى كند، رؤساى دانشگاه ها، معاونين خود را انتخابات مى كنند. در اين بين، اعضاى هيأت علمى چه كاره اند؟ چه مشاركتى دارند؟ ژاپن وقتى مى خواهد خيزش بزرگى براى توليد علم بردارد و از مصرفى بودن خارج شود، اول كارى كه مى كند اين است كه مجمعى در دانشگاه ها تأسيس مى كند كه استادان بالاجبار در تصميمات كليدى مشاركت كنند. اين به استاد انگيزه مى دهد. وقتى يك نظام متمركز در كنكور درست مى كنيد، ولو به نام عدالت، دانشجوى چابهارى را به تهران مى كشانيد، او بعد از آشنايى با محيط تهران، ديگر حاضر نيست به چابهار برگردد. درواقع، با اين نظام متمركز تمام خلاقيت ها، نوآورى ها و اطلاعات به سمت تهران جذب مى شود و اين واقعيت تلخى است كه در جامعه ما حاكم بوده و هست.

8ـ جايگاه نه چندان مطلوب استادان در نظام رتبه بندى اجتماعي، به ويژه سلسله مراتب اقتصادى جامعه. اين جايگاه كليدى كه براى دانشگاه تعريف مى كنند، كجا و اين وضع اقتصادى استادان كجا؟ چه كسى بايد اين مرتبت ها را تشخيص دهد و جايگاه ها را معلوم كند؟ چه كسى در اين كشور توزيع ثروت و درآمد مى كند؟

9ـ نكته ديگرى كه اخيرا و بانهايت تأسف شاهد آن هستيم، به ويژه در حيطه علوم انساني، به تدريج مرجعيت علم از داخل به خارج مى رود؛ اين اصلا درست نيست. همان معيارهاى به اصطلاح عام را بگيريد، بومى اش كنيد و در داخل به كار گيريد. چرا مرجع را به غرب كشانده ايد؟ قانون تصويب مى كنند كه به شرطى استاديار، دانشيار مى شود كه مقاله اى در نشريات خارجى بنويسد. شما اگر مقاله اى عليه صهيونيسم بنويسيد، به راحتى چاپ مى كنند؟ غرب نيز حساسيت هاى فرهنگى خودش را دارد. اگر قرار است دانشگاه ها كاركرد جامعه پذيرى داشته باشند و فرهنگ گذشته را به نسل آينده منتقل كنند، خواه ناخواه نسبت به برخى مقالات حساسيت نشان مى دهند. شما بيا و سطح علمى خودت را ارتقا ببخش، معيارها را بگير، تجزيه و تحليل كن، نقدكن، بومى كن و در ايران به كار ببر. حتى اظهار مى دارند كه فارغ التحصيلان داخل را به كار نگيريد، برويد فارغ التحصيلان داخل را به كار نگيريد، برويد فارغ التحصيلان خارج از كشور را به كار بگيريد. اين اوج وادادگى است. جامعه به اين شكل رشد نمى كند. مگر آمريكا وقتى مى خواهد توسعه علمى داشته باشد، به اين معيارهاى خارجى توجه مى كند؟ خودش است و نيازهاى خودش.

در خود غرب مجله اگر امتياز دارد، مقاله هم امتياز دارد. حتى مقاله هاى چاپ نشده هم امتياز دارد. محتوا اصل است. هيأتى انتخاب مى كنند تا داورى كند. اما اينجا مى گويند، خير قبول نيست. مى گوييم ارزشيابى كن؛ جواب مى دهند ملاك همان است، كأنه مجله ارزش دارد، نه مقاله. حتى براى نمونه برخى از استادان تأييديه چاپ مقاله در اين مجلات را اخذ مى كنند، اما به دليل ديركرد در چاپ ترجيح مى دهند در ساير مجلات به چاپ برسانند. اما كو گوش شنوا؟ اين رم دادن استاد است.

مقالات را خود ارزيابى مى كنند، كميته هاى ارزشيابى مى گذراند و اين باعث مى شود قالب هاى كاذب يا حداقل وجه انحصارى شان بشكند. نگاه قالبى به علم، ترمزى است براى شكوفايى علم. حداقل ببينيم خود غرب، از چه ملاكهاى ديگرى استفاده مى كند.

10ـ يكى ديگر از آسيب ها كه در بدو عرايضم به آن اشاره كردم، فقدان يك تئورى مناسب به منظور تعيين جايگاه و اهداف دانشگاه است.

11ـ تفوق علم شناسى فلسفى اثبات گرا و رويكرد برون گرا در جامعه شناسى علم و يا به عبارتى حاكميت نوعى «علم گرايي»و غفلت از فرهنگى بودن معرفت علمي.

12ـ بى توجهى به مبانى متافيزيكى علم، كه نقش مفروضات و بديهيات اوليه را براى علم گرايى ايفا مى كند و با تغيير آن كل پيكره علم مى تواند دستخوش تغيير قرار گيرد.

13ـ غفلت از فلسفه تعليم و تربيت كه همان غايات و جهت هاى علم باشد. در دائره المعارف بريتانيكا در ذيل «فلسفه تعليم و تعلم» آمده است كه يك جامعه مسيحى جهت علم خود را از مسيحيت مى گيرد. خواه ناخواه اين نكته بايستى بر توجه به اسلام در تعيين غايات علم سايه بيفكند.

14ـ غفلت از نقش سوبژه و محقق وانگيزه ها و نظام هنجارى او در تحقيقات علمي.

15ـ غفلت از نظم هنجارى و اجتماع علمى محقق.

16ـ عدم توفيق در جامعه پذيرى و انتقال فرهنگ و هويت تاريخى به دانشجو. ما هنوز هويت ايرانى و ملى خود را نمى شناسيم. يكى از كار ويژه هاى دانشگاه در بعد جامعه اين است كه انتقال دهنده فرهنگ، از نسل گذشته به نسل بعدى باشد.

چه اندازه شاهد ايفاى اين نقش و كاركرد هستيم؟ دانشگاهى كه خود معرف گسست سنت و مدرنيته است، چگونه مى تواند انتقال دهنده فرهنگ گذشته مان باشد.

17ـ فقدان استقلال در فكر و انديشه كه به گونه اى در مصرف گرا بودن دانشگاه متجلى است.

18ـ توليد و بازتوليد بى قاعدگى يا آنومى در جامعه به دليل فاصله گيرى از ارزش هاى فرهنگي، مسأله فرار مغزها يك مسأله است و انزواى مغز مسأله اى ديگر. فرد دل و دماغ فعاليت ندارد. خود فرار مغزها در ذيل آنومى معنادار است. در شرايطى كه نظم هنجارى سنتى را سست مى كنيد و نظم هنجارى جديدى نيز جايگزين نمى كنيد، افراد يك بام و دو هوا مى شوند. در چنين حالتي، فرار مغزها حداقل هزينه اى است كه جامعه ما متحمل مى شود.

19ـ تفوق تدريجى يك عقلانيت تقليدى و نيم بند، بدون توجه به مبانى معرفتى اين عقلانيت در غرب. من اين احساس را دارم كه استاد دل خوش است كه در جامعه ايران به تلاش مشغول است. شايد فرصت هايى هم در اختيار داشته باشد كه در غرب فعاليت هاى علمى خود را ادامه دهد، اما چرا غرب را كنار گذاشته و ايران را انتخاب كرده است؟ جز اين بوده است كه عرق ملى و عرق تاريخى داشته است و مى خواسته است خدمتگزار جامعه خود باشد؟ اما اگر قرار باشد عقلانيت فردى حاكم شود، مگر بيمار است كه در ايران بماند، ترجيح مى دهد به غربى كه مظهر عقلانيت فردى است برود.

20ـ عدم نقادى سنت و نداشتن طرحى براى نوآورى علمى متناسب با پوسته و لايه اى از سنت.

21ـ خط و ربط گرفتن از گروه هاى سياسي، به جاى خط و ربط دادن به آنها. آرايش جناحى در مورد مسؤولان دانشگاه به هيچ وجه توجيه پذير نيست. سرنوشت دانشگاه را نبايد ارتباطات سياسى معلوم كند؛ بايستى به خصوص، علم و شايستگى حرف اول و آخر را بزند.

22ـ دانشجو محور شدن در برخى از مسايل انديشه اي؛ قرار نيست دانشجو به استاد خط بدهد. بحث فعاليت سياسى را بايد از مباحث انديشه اى تفكيك كرد.

23ـ فقدان رابطه مناسب با نهاد آموزشى ديگر يعنى حوزه علميه. دانشگاه حساب خود را در غرب با كليسا معلوم كرده است و از دل آن بيرون آمده است، اما ما يك نهادى داريم به نام حوزه. بايد ديد وحدت حوزه و دانشگاه از چه الگويى بايد تبعيت كند.

24ـ وجود خط قرمزهاى سياسى و صنفى علم سوز و تحقيقات سوز.

25ـ فقدان حقوق معنوى در دانشگاه و كثرت سرقتهاى علمى در انواع آن.

 
منبع : باشگاه روزنامه نگاران دانشجويى ايران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |