آينده جرمشناسى و جرمشناسى آينده
عزت. ا. فتاح
ترجمه و توضيح: اسمعيل رحيمىنژاد
چكيده
با توجه به وابستگى متقابل حقوق جزا و جرمشناسى و اينكه جرمشناسى، دانش جرم بوده و واكنش اجتماعى بخش مهمى از جرمشناسى را تشكيل مىدهد و همچنين با عنايتبه نقصها، معايب، ضعفها و كمبودهاى جرمشناسى سنتى و اصيل در تبيين پديده مجرمانه و انتقادات شديد جرمشناسان راديكال (بنيادى، انتقادى، جديد) از جرمشناسى سنتى، مىتوان گفت كه شكل گيرى، محتوا و جهت گيريهاى جرم شناسى آينده نه تنها شديدا تحت تاثير تحولات آتى جرم، حقوق جزا و واكنش اجتماعى (نگرش جامعه نسبتبه جرم و انحراف، فلسفه كيفرى جامعه، شيوههاى رسمى و غير رسمى كنترل اجتماعى و ضمانت اجراهاى كيفرى) خواهد بود; بلكه داراى جهت گيرى سياسى، ارزشى و دستورى، جامع گرايانه بوده و به مطالعات تاريخى، مطالعات تطبيقى و همچنين جامعه شناسى حقوق بيشتر توجه خواهد داشت.
مقدمه
بدون ترديد، تا جامعه هست، جرم هست و تا جرم وجود دارد، انسان نيازمند دانش جرم (جرمشناسى) خواهد بود. بىنيازى آكادميك از جرم شناسى زمانى ممكن است كه ما بتوانيم جامعه فارغ از جرم داشته باشيم. هر چه قدر تعداد جرايم زيادتر بوده و اشكال و الگوهاى جرم بيشتر تغيير يابند، اين نياز جهتيافتن علل و عوامل، زمينهها، جاذبهها و ابزار مؤثر براى پيشگيرى جرم و همچنين اصلاح و درمان بزهكاران بيشتر خواهد بود.
درست است كه تاريخ پيدايش جرم به تاريخ خلقت انسان برمىگردد، اما تاريخ جرم شناسى تاريخ جديدى است و از سابقه آكادميك آن سدهاى بيش نمىگذرد و شايد به همين دليل است كه جرمشناسان سنتى و اصيل از يك طرف و جرمشناسان جديد و بنيادگرا و انتقادى از سوى ديگر، تا كنون نتوانستهاند تجزيه و تحليل كامل و شايستهاى را از پديده مجرمانه ارايه دهند.
تبيين كامل پديده مجرمانه از يك سو مستلزم اين است كه رفتار انسان به طور كلى و از جنبههاى مختلف تاريخى، جامعه شناختى، مردم شناختى، زيستشناختى و روان شناختى مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و از طرف ديگر لازمهاش گسترش مطالعات تطبيقى و ارج نهادن به آنهاست.
پايين بودن سطح تحقيقات راجع به دانش جرمشناسى مخصوصا از لحاظ كمى و بويژه در كشور ما، نياز به انجام مطالعات تطبيقى و ارائه تئوريهاى كاملا رضايتبخش و متقاعد كننده در تبيين رفتار انسان به طور كلى و مخصوصا پديده مجرمانه را دوچندان مىنمايد.
مقاله حاضر با توجه به ضرورت فوق تدوين گرديده است.اين مقاله ترجمه آخرين بخش از كتاب « (1) Criminology: past,present and future »تحت عنوان
« (2) The future of criminology and criminology of the future »
است كه توسط جرمشناس معروف كانادايى به نام «عزت. ا. فتاح (3) »نوشته شده و براى اولين بار در سال 1997 در ايالات متحده آمريكا توسط شركت انتشارات مارتين . S.T.Martinspressinc و در بريتانياى كبير توسط شركت انتشارات مك ميلان Macmillan. press. LTD چاپ گرديده است.
ترجمه مشتمل بر دو فصل است. در فصل اول كه مربوط به آينده جرمشناسى است، تحولات آتى جرم، حقوق جزا، واكنش اجتماعى و مجازات مورد بررسى قرار گرفته است. در فصل دوم نيز كه در خصوص جرمشناسى آينده است. ضمن اشاره به نقصها و كاستىهاى موجود در جرم شناسى معاصر و ايرادات متقابل جرمشناسان سنتى و راديكال، از جهتگيريهاى مختلف جرم شناسى در آينده سخن به ميان آمده است.
آينده جرم شناسى و جرم شناسى آينده
فصل اول: آينده جرم شناسى
جرم شناسى كه فارغ از فردگرايى علمى خود بوده و داراى بينش عملى و تجربى باشد، آينده بالقوهاى دارد كه سرشار از پويايى و تحرك و به دور از بدبينى است. (4)
مجرمين آينده، احتمالا بسيارى از انگيزههاى (بزهكاران) امروزى را نظير شيادى، حرص و طمع، شهوت، انتقام و ... خواهند داشت. اما شيوههاى ارتكاب جرايم آنان اساسا متفاوت خواهد بود. با تكنولوژى كه امروزه در حال توسعه است، مجرم خواهد توانست، خانه شما را با استفاده از خطوط كامپيوتر، تلفن و توپىهاى دوطرفه ويدئو مورد تجاوز قرار دهد. او (مرد يا زن) مىتواند از طريق مزاحمتهاى روانى و تكنيكهاى دستكارى ذهنى، شما را مورد حمله قرار داده و براى خارج شدن از مغز شما درخواست پول نمايد. تكنولوژى جديد همه اين امور را ممكن و حتى محتمل خواهد ساخت. (5)
جرم شناس فنلاندى به نام «پاتريك تورناد (6) »احتمالا راست گفته است كه: «در جرم شناسى هرگز جايزه نوبلى نخواهد بود.»; [زيرا] در فيزيك، ستارهشناسى، بيولوژى، و شيمى موقعيت و فرصتبراى كشفيات تكان دهنده، خارق العاده و گسترده هميشه فراهم بوده و خواهد بود. [اما] علوم اجتماعى با توجه به ماهيتخود آنها، براى كشفيات بديع و مهم مناسب نيستند; البته اين بيان به معناى بدنام كردن رشتههايى كه اين و يا آن جنبه از جامعه را مطالعه مىكنند، نيست; صرفا [به منظور] يادآورى تفاوتهاى اساسى است كه بين علوم طبيعى و علوم اجتماعى وجود دارد. اصول همزمانى جبر گاليله، قانون جاذبه نيوتون و تئورى نسبيت انشتين شايد براى هميشه زنده و پابرجا خواهد ماند. در حالى كه تئورىهاى علوم اجتماعى ناپايدار، قابل تغيير، قابل جايگزينى و اغلب غير قابل تجربه هستند.
دانش جرم شناسى با توجه به موضوع خاص خود، بيشتر از علوم اجتماعى ديگر در معرض محدوديتهاى شديد و جدى است; آگاهى از اين محدوديتها نبايد باعثبدبينى بلكه موجب واقعنگرى بايد باشد. اين آگاهى نبايد سبب تسليم، بلكه بايد موجب مقاومت در مقابل اين محدوديتها گردد.
همچنانكه آقاى تورناد خاطرنشان مىسازد:
«خصوصيت دايمى همه تحقيقات جرم شناختى اين است كه موضوع آنها، جرم، نمود عملكرد متقابل فشارهاى اجتماعى است و اين امر مانع از پيشرفتها و خلاقيتهاى علمى در دانش جرم شناسى يا در فن اعمال اين دانش مىگردد. حتى ممكن است ماشينهاى خودكار و خود بخود تنظيم شونده (7) تشخيص پيشرفتهاى واقعى در فهم جرم يا در هنر برخورد با جرم را مشكل سازد.»
آرى، ممكن است در دانش جرم شناسى هرگز جايزه نوبلى نباشد. با اين حال در عصر ناامنى كه ما در آن زندگى مىكنيم، مقام و موقعيتهاى جرم شناسان، مصون و محفوظ است. [ جرم شناسان از مقام و موقعيت والايى برخوردار هستند.] مسلما مىتوان گفت تا مادامى كه جرم است، نياز به دانش جرم نيز باقى خواهد بود. آزادى [بىنيازى] آكادميك از جرمشناسى تنها زمانى ممكن است كه ما بتوانيم جامعهاى بدون جرم داشته باشيم. هر چهقدر جرم بيشتر باشد و اشكال و الگوهاى آن بيشتر تغيير يابند، نياز به تحقيق پيرامون جرم نيز، اگر نه براى يافتن علل مشكل آن، حداقل براى درك نمودها، زمينهها و جذبهها و يافتن ابزارهاى مؤثر پيشگيرى يا كاهش آن، شديدتر خواهد بود.
پيشبينى آينده، به بهترين وجه، مخصوصا در علوم اجتماعى كار مشكل و پرخطرى است. با وجود اين، مطالعات اجتماعى تازمانى كه در برگيرنده جزء مهم تاريخى آن نبوده و نوعى بازتاب از جامعه آينده نباشد، كامل نخواهد بود. طرح تحقيقاتى و آموزشى مطلوب در علوم اجتماعى، طرحى است كه موقعيت گذشته، حال و آينده ما را بررسى و تجزيه و تحليل نمايد.
جرمشناسانى مثل من كه فاقد جام بلورين هستند، تنها چارهاى كه دارند اين است كه تلاش كنند تا آينده جرمشناسى را بر اساس مطالعات دقيق پيرامون تاريخ، تحول و وضعيت كنونى آن، به طور واقع بينانه ارزيابى نمايند. چنين مطالعه و تجزيه و تحليلى منجر به اين نتيجه مىشود كه آينده جرمشناسى، آينده درخشانى است. علىرغم فقدان يك چارچوب فكرى واحد و كثرت الگوها، علىرغم فقدان ظاهرى موفقيت در زمينههاى مربوط به علتشناسى (8) جرم و پيشگيرى از آن و با وجود شكستها و بدبينيهاى معاصر، دلايل فراوانى جهتخوشبينى نسبتبه آينده وجود دارد. يقينا من با ادعاى «يونگ»، «تايلور» و «والتون» (9) كه مىگويند: تجزيه و تحليل راديكال مطمئنا موجب حاشيهاى و كم اهميتشدن جرم شناسى است، مخالفم. كاملا برعكس، هيچ ترديدى ندارم كه جرم شناسى در آينده در ميان علوم اجتماعى جايگاه والا و برجستهاى خواهد داشت. گرچه قابل انكار هم نيست كه جرم شناسى آينده از جرمشناسى امروز، بدانگونه كه ما آن را مىشناسيم، متفاوت خواهد بود. جرمشناسى، امروزه به جاى اينكه در يك وضعيتبحرانى باشد، مرحله خاصى از پيشرفت را طى كرده و در حال رشد و بلوغ خود مىباشد.
جرم شناسى يك رشته پويا و پرتحركى است. اين رشته ثبات و پايدارى علوم طبيعى را نداشته و در طى دورههاى كوتاه مدت زمانى، تحولات شگرف و پرهيجانى را تجربه مىكند. تفاوتهاى بارز جرمشناسى دهه 1990 با جرم شناسى دهه 1920 يا 1950 بايد ما را از خطرات ناشى از پيش بينىهاى بلند مدت آگاه سازد. و چون بودجههاى تحقيقات جرم شناختى را عمدتا دولتها تامين مىكنند، تحولات جرم شناسى در جو سياسى و نوسانات در خلق و خوى عمومى، صورت مىگيرد.اين عامل بيانگر سبكهايى است كه گهگاه در تحقيقات جرم شناسى ظاهر مىشود و عمدتا نتيجه اولويتهاى تحقيقاتى است كه بوسيله مؤسسات تحقيقاتى و سرمايهگذارى تعيين مىشود. تحقيقاتى كه در دهههاى آتى انجام مىشود، شكل و قالب جرمشناسى آينده را مشخص خواهد كرد. اولويتهاى تحقيقاتى آتى است كه تا حدود زيادى پيشرفتهاى حاصله و شاخههايى از جرم شناسى را كه اين پيشرفتها در آنها به وقوع مىپيوندد، را تعيين خواهد نمود.اين اولويتها شديدا تحت تاثير منافع سياستمداران و سياستگذاران خواهد بود.
دلايل كافى وجود دارد كه سالهاى آينده شاهد بر كاهش مداوم و سريع بودجههايى خواهد بود كه توسط دولتها براى تحقيقات مستقل اختصاص داده مىشود. در نتيجه سياستگذاران، حق اظهار نظر دايمى و تاثير روزافزون بر حوزههاى تحقيقاتى و جهتيابى تحقيقات خواهند داشت. اين امر، به ناچار، به كاهش تحقيقات اساسى و نظرى در جرمشناسى و افزايش مطالعات كاربردى دقيقا متمركز شده، منجر خواهد شد. سياستمداران و سياستگذاران تحقيقى را كه داراى كاربردهاى عملى قطعى و ترجيحا آنى هستند، مسلما ترجيح خواهند داد; تحقيقى كه بلافاصله كارساز بوده و نتايج آن مىتواند، سريعا به سياستيا كارهاى سياسى برگردانده شود يا مىتواند يك پشتوانه تجربى و عملى را براى اتخاذ تصميمات سياسى فراهم آورد. [در نتيجه]، احتمالا تحقيقات مربوط به عدالت جنايى در سالهاى متمادى آينده، بيش از پيش عملى، غير نظرى و داراى جهتگيرى سياسى خواهد بود.
بخش اول: تحولات جرم در آينده
از آنجا كه جرمشناسى قطعا دانش جرم است، جرمشناسى آينده بشدت تحت تاثير تحولات آتى در ماهيت و اشكال جرم خواهد بود. ساختار مجرميت، ابعاد و گرايشهاى آن، در دهههاى آينده بر جهتگيرى جرمشناسى شديدا تاثير خواهد داشت.
جرم يك پديده پويا و متحولى است، گر چه برخى از جرايم سنتى ممكن استبراى قرنها ادامه داشته باشند، [لكن] بسيارى از جرايم امروزى نهايتا ناپديد گرديده و با اشكال نوظهورى از جرم جايگزين خواهد شد. من شخصا معتقدم كه مهمترين عامل واحدى كه در تغييرات بنيادين ماهيت جرم، در قرن بيستم، نقش داشته، اتومبيل بوده است. اما جاى تعجب است كه مطالعات جرمشناختى كه نقش ماشين را در دگرگون ساختن بسيارى از انواع جرايم و ايجاد اشكال جديدى از جرايم مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دهد، بسيار اندك بوده است.
به احتمال زياد قرن بيست و يكم به مراتب شاهد دگرگونيهاى اساسىتر در مجرميتخواهد بود. اين بار تكنولوژى منشا تغيير و تحول، تكنولوژى كامپيوتر خواهد بود. كامپيوتر ويژگى حياتى و بسيار مهم زندگى در قرن بيست و يكم به شمار خواهد رفت، همچنانكه اتومبيل در نيمه دوم اين قرن [قرن بيستم] چنين نقشى داشته است. كامپيوتر تمامى سطوح و جنبههاى زندگى را در اكثر نقاط دنيا شديدا تغيير داده و قطعا تحولات عميقى در ماهيت و انواع جرم به وجود خواهد آورد. در حال حاضر، بدون ترديد، رشتهاى از جرمشناسى بيشترين نويد را داراست كه تغييرات نامحدود جرايم كامپيوترى را در حال و آينده مثل آثار آينده تكنولوژى كامپيوتر بر بسيارى از جرايم مالى را مورد بررسى قرار دهد.
به دليل تكنولوژى كامپيوتر، جرايم قرن بيست و يكم از جرايم امروزى خيلى متفاوت خواهد بود، و نسلهاى آتى بزهكاران ممكن استشباهات بسيار اندكى نسبتبه نسلهاى مجرم در گذشته و حال داشته باشند. بسيارى از آنان احتمالا تيزهوش، مرفه و باتجربه و آموزش ديده خواهند بود. گرچه تفاوتهاى سنى ممكن است مطلقا از بين نرود [اما] تفاوتهاى جنسى و نژادى احتمالا از بين خواهد رفت. عدم تطبيق (10) با بزهكاران در جامعه امروزى و دوگانگى مرسومى كه مردم را به دو گروه متمايز - ما مطيعان قانون و آنان، قانون شكنان - تقسيم مىكند، ممكن است تغيير يابد. چنانچه اين امر انجام شود، احتمالا موجب ايجاد يك دگرگونى مثبت در نگرشها نسبتبه مجرمان خواهد شد، مجرمانى كه ديگر نه در مقابل ما، بلكه در ميان ما و از زمره ما تلقى خواهند شد.
اينكه آيا همه اينها اتفاق خواهد افتاد يا نه، بايد منتظر ماند; اما چيزى كه تقريبا مسلم است اينكه، بيشتر تئورىهاى جرم شناسى معاصر متروك و منسوخ خواهد شد. ماهيت متغير جرم و بافت در حال دگرگون شدن جمعيتبزهكاران »را با «آسيب شناسى (12) »يكى دانسته و نقطه آغاز بحث آنها را، تفاوتهاى بنيادين فرضى ميان مجرمان و ديگر شهروندان مىداند، وارد خواهد ساخت. اشكال جديد جرم و ويژگيهاى نسلهاى آتى بزهكاران، كمبودها و نقصهاى بيشتر تئوريهاى معاصر را، مخصوصا تئوريهاى از نوع زيستشناختى و روان شناختى را، آشكار خواهد ساخت. سقوط اين تئورىها با افزايش احتمالى خشونتهاى سياسى و كاهش خشونتهاى مالى تسريع خواهد شد. چنين تحولاتى نياز به تئوريهاى جديد جرمشناسى را با ابعاد سياسى به طور جدى مورد تاكيد قرار خواهد داد. ممكن است اين تئورىها، با وجود شكست نظريههاى موجود به نتيجه برسد.
بخش دوم: تحولات حقوق جزا در آينده
وابستگى متقابلى كه بين جرمشناسى و حقوق جزا وجود دارد، به اين معناست كه جرمشناسى آينده شديدا تحت تاثير تغييرات مجموعه قوانين جزايى آينده خواهد بود. گر چه مطمئنا مجموعههاى قوانين جزايى آينده ماهيتا از مجموعههاى قوانين جزايى معاصر متفاوت خواهد بود، اما گفتن اينكه فلسفه اساسى آنها چه خواهد بود، مشكل است.
«نوروال موريس (13) »معتقد است كه حقوق جزاى آينده عمدتا ادارى بوده و مجازات را براى نقض مكرر و دايمى مقررات قانونى حفظ خواهد كرد. فلسفه و جهتگيرى مجموعههاى قوانين جزايى آينده هرچه كه باشد، تقريبا مىتوان پيشبينى نمود كه آنها مثل مجموعههاى قوانين جزايى امروز تحتالشعاع وسواس فكرى ناشى از حق مالكيت نخواهد بود. حقى كه «بكاريا (14) »از آن به عنوان «حق مزخرف و احتمالا غير ضرورى» نام برد. [براى مثال] جامعه آمريكاى شمالى در قرن بيستم ثروت كلانى بدست آورد و احتمالا اين روند در قرن آتى نيز ادامه داشته باشد; بنابراين حتىالامكان دلايلى بر اين باور وجود دارد كه جامعه آمريكاى شمالى در قرن بيست و يكم به مراتب با كاميابى بيشتر، با وفور اشيا و خدمات، مشخص خواهد شد. در يك جامعه فوقالعاده مرفه و ثروتمند قطعا حق مالكيتخصوصى اهميت اصلى امروزى خود را از دستخواهد داد. اهميت نسبى جرايم مالى، كه حدودا 70 درصد كل جرايم را تشكيل مىدهد، بدون ترديد كاهش خواهد يافت و چيزهاى ديگرى كه امروزه ارزان تلقى مىشوند; مثل آزادى و آسايش افراد، حساستر و آسيب پذيرتر خواهد بود. از اين پس، چيزهاى خيلى با ارزشتر از اشياى مادى به مراتب فراوان خواهد بود.
وظيفه عمده حقوق جزا حمايت از اين چيزهاى با ارزش و آسيب پذير خواهد بود. [زيرا] همان پيشرفتهاى تكنولوژيكى، هر چه قدر حمايت از دارايىهاى مادى انسان را آسانتر نمايد، عليه آزاديها و حقوق بشر تهديدات بيشتر و بيشتر مطرح خواهد ساخت; البته اين به آن معنا نيست كه جرايم مالى از بين خواهد رفت; بلكه به اين معناست كه جرم مالى الگوى غالب جرايم، بدانگونه كه امروز هست، نخواهد بود. جوامعى كه جرايم مالى در آنها عمده و قابل توجه نيستند، دو دستهاند: [1] جوامعى كه ثروت و دارايى آنها بسيار كم است. [2] جوامعى كه ثروت و دارايىشان بسيار زياد است. سيستم سرمايهدارى فىنفسه، يك سيستم نابرابر و غير عادلانه است و بعيد است كه ثروت روزافزون بىعدالتى در مكنت و قدرت را از بين برده يا حتى كاهش دهد. [افزايش] ثروت صرفا به اين معناست كه فقرا و تهيدستان آينده خيلى فراتر از سطح زندگى بخور و نمير، زندگى خواهند كرد. و اكثريت غالب مردم نياز مادى نخواهند داشت; اما از آنجا كه بىنيازى مادى به معناى آزادى از انگيزههاى مادى نيست (و تجربه جوامع سوسياليستى دليل تجربى محكمى بر تاييد اين امر است) ارتكاب جرايم مالى با اشكال جديد اما با حجم كمترى ادامه خواهد داشت. تقريبا به طور قطع [مىتوان گفت كه] از بسيارى از اشكال متداول جرايم مالى كيفر زدايى (15) و از شكلهاى ديگر حتى ممكن است جرمزدايى (16) شود و بسيارى هم از حوزه حقوق جزا به قلمرو حقوق مدنى و ادارى منتقل خواهد شد. (17)
قرن بيست و يكم احتمالا شاهد گسترش عظيم قوانين فوق الذكر به زيان حقوق جزا بوده و به احتمال زياد از حقوق جزا به عنوان وسيلهاى جهتحل و فصل اختلافات كمتر و كمتر استفاده خواهد شد. تحولات آتى مربوط به اشكال كنترل اجتماعى، پايان حبس، بدانگونه كه ما امروزه آن را مىشناسيم، ايجاد ضمانت اجراهاى جديد بر مبناى مفاهيم استرداد (18) و جبران خسارت (19) ،تمايز و تفكيك بين قانون جزا و قانون مسئوليت مدنى (20) را خيلى كم اهميتتر از آنچه كه در حال حاضر مىباشد، خواهد ساخت و مرزهاى بين حقوق جزا و حقوق مدنى در آينده به مراتب تيرهتر از امروز خواهد بود. (21)
تغييرات آينده در قوانين جزايى، احتمالا جرمشناسان راديكال (22) را از يكى از استدلالات بسيار متداول آنان محروم خواهد ساخت; آنان ديگر قادر نخواهند بود ادعا كنند كه قانون جزا وسيلهاى است كه هدف آن حمايت از منافع قدرتمندان و تضمين استضعاف و تحتسيطره دائمى بودن طبقه كارگر مىباشد. شايد اين امر در مورد مجموعههاى قوانين جزايى امروزى، كه منشا آنها به عصر اختلافات طبقاتى خيلى بارزتر برمىگردد، درستباشد، كه بازتاب ارزشهاى اخلاقى خواص و نخبگان بوده و از منافع طبقات بالاى جامعه حمايت مىنمايند; اما قوانين جزايى آتى احتمالا [با قوانين جزايى كنونى] تفاوت خواهد داشت. ارزشهاى مورد حمايت اين قوانين، نه ارزشهاى مربوط به طبقه خاصى از اجتماع، بلكه ارزشها و قواعد عالىترى بوده و داراى ماهيت جهانى خواهد بود.
در جامعهاى كه دچار وسواس فكرى ناشى از جستجوى دايمى ثروت و اشياى مادى مىباشد، حمايت از اموال يكى از مهمترين وظايف قانون جزاست; اما تهديد عمده جامعه آينده، آنگونه كه امروزه هست، تجاوز به حقوق مالكيت و اموال نخواهد بود. اين تهديد در مقايسه با تهديدات ناشى از تكنولوژىهاى هستهاى و ساير تكنولوژىها اهميتخود را از ستخواهد داد. وحشت مردم در آينده از اين نخواهد بود كه اموال آنها به سرقت رفته يا از منازل آنان هتك حرمتخواهد شد. [چون] سيستمهاى امنيتى بسيار پيشرفته و برنامههاى كاملا همگانى بيمه از آنها حمايتخواهد كرد. ترس عمده آنان از حوادث ناگوار و مهم محيطى (23) ،تروريسمهاى هستهاى يا بيولوژيكى (24) و تكنولوژيهاى ژنتيكى، كه مىتواند نژاد انسانى را بكلى نابود كند، خواهد بود.
[البته] ترسهاى ديگر و كم اهميتتر از ترسهايى كه به وسيله پيشرفتهاى تكنولوژى ژنتيكى، مهندسى ژنتيكى و دستكارى در جنين آدمى ايجاد مىشوند، وجود خواهد داشت. بخش عمده قوانين جزايى در آينده، بايد به قلمروهايى كه ،تلقيح مصنوعى (27) ،باروريهاى لولههاى آزمايشى (28) و بانكهاى ژن و اسپرم (29) ،اجاره رحم (30) و بسيارى ديگر از مسائل مربوط به دستكارى در توليد مثل آدمى اختصاص يابد. براحتى مىتوان تصور نمود كه تبيين اشكال جديد مجرميتبا استفاده از تئوريهاى قديمى و متروك جرمشناسى، كه در طول قرن بيستم، توسعه يافته، چگونه مشكل خواهد بود. آنچه كه ذكر آن در اينجا حايز اهميت است، اين است كه منافع مادى كه در حال حاضر، قوانين جزايى بر آنها متمركز است، جاى خود را به ارزشهاى اخلاقى برتر خواهد داد. منافع بشر به طور كلى، نه منافع طبقه خاص، اصول راهنمايى را براى حقوق جزاى آينده فراهم خواهد آورد.
بنابراين انتظار مىرود كه جرم شناسى آينده، همچنانكه آقاى «والانژ (31) »پيش بينى نموده، با ارزشها بيشتر در ارتباط باشد و از اين رو بتدريج از گستره هدف تجربى و علمى به سوى اهداف ارزشى و فلسفى تغيير يابد.
بخش سوم: تحولات آتى در واكنش اجتماعى نسبتبه جرم
از آنجا كه مطالعه واكنش اجتماعى در قبال جرم و انحراف بخش مهمى از جرم شناسى را تشكيل مىدهد، انتظار اينكه تحولات در اين واكنش اجتماعى تاثير بسزايى بر جرمشناسى آينده خواهد داشت، منطقى به نظر مىرسد. واكنش اجتماعى در قبال جرم يك اصطلاح كلى است كه در برگيرنده اجزاى متعددى نظير نگرش جامعه نسبتبه جرم و انحراف (32) ،فلسفه كيفرى جامعه (33) ،اشكال رسمى و غير رسمى كنترل اجتماعى (34) ،ضمانت اجراهاى كيفرى (35) عليه قانون شكنان و غيره مىباشد.
روشهاى برخورد با انحراف بستگى به برداشت انسان از انحراف و علتهاى آن دارد. [و] تفسير انحراف هم تابع اصول و معيارهاى فكرى يك جامعه در زمان خاصى مىباشد. تاريخ نگرشهاى اجتماعى سه مرحله متمايزى را نشان مىدهد: مرحله مرموز جلوه دادن انحراف (36) ،مرحله جرم انگارى (37) و مرحله طبى انگارى انحراف (38) .
مرموز انگاشتن انحراف، به عصرى مربوط مىشود كه تفسيرها و برداشتهاى غيبى و ديو شناختى غالب بود.[در اين دوران] انحراف با توجه به نوعى نيروى غيبى و جن توجيه مىشد. در جوامع ابتدايى و روح گراى ما قبل تاريخ، عقيده بر اين بود كه انحراف اثر ارواح خبيثه يا نيروهاى شيطانى است. در عصر خداشناسى شيطان و اهريمن را مسئول انحراف تلقى نمودند. هدف مجازات، همچنانكه آقاى پفل (39) خاطر نشان مىسازد، «پاكسازى بدن گناهكار از آثار شيطان و بدينوسيله اعاده رابطه مناسب هيات جامعه به عنوان يك كل، با خدا بود (40) ».
عصر روشنگرى باعث ايجاد يك تحول عمده در اصول كلى فكرى و در نتيجه در نگرشها نسبتبه انحراف گرديد. نگرش به انسان به عنوان موجودى معقول، منطقى، لذت گرا (41) و داراى اراده آزاد، به اين معنا بود كه با ترس ناشى از مجازات انسانها را مىتوان از انحراف بازداشت. نتيجه منطقى چنين تفكرى، يعنى جرمانگارى انحراف، وادارنمودن بزهكاران بالقوه، از طريق تهديد ناشى از ضمانت اجراهاى كيفرى به سازگارى و تبعيت از قوانين بود.
اثبات گرايى (42) و پيشرفتهاى علم پزشكى و روانپزشكى موجب ايجاد تحول ديگرى در تعبير انحراف و نگرشها نسبتبه آن گرديد. انحراف ديگر نه به عنوان يك پديده قانونى (43) بلكه به عنوان بيمارى محسوب گرديد و رفتارهاى انحرافى داراى معانى طبى و پزشكى گرديد. همچنين نگرش به انحراف به عنوان يك پديده آسيب شناختى (44) به معناى چرخش از مجازات به طرف درمان بود، يعنى ورود مفهوم درمان به قلمرو سياست جنايى و خروج مجازات از آن بود (45) .
طبى طلقى نمودن انحراف و پيدايش درمان را به سهولت مىتوان از سخن زير كه از آقاى «جورج ايوس (46) »نقل شده، ملاحظه كرد:
«در آينده، وقتى كه دادگاهها زندانى را محكوم مىكنند، او (زندانى) به منظور تحمل يك مجازات غير عادلانه و احمقانه، به تنهايى فراموش نمىشود. [در سلولهاى انفرادى حبس نخواهد شد.] او بيشتر از هر بيمار ديگر، در حقيقت، مجازات نمىگردد. با وجود اين، ممكن است مجبور باشد تا يك دوره درمانى را كه بنا به اقتضاى طبعش ممكن است متفاوت باشد، سپرى كند. اعمال اين دوره درمانى هم ممكن استبراى او رنج آور باشد يا نباشد.»
مرحله بعد [در نگرش به انحراف] چه خواهد بود؟ من معتقدم ما بتدريجبه عصرى نزديك مىشويم كه مشخصه آن رواانگارى و مدارا با انحراف خواهد بود. جوامع همگن و تك فرهنگى، تا حدودى مربوط به گذشته هستند. [امروزه] صنعتى شدن [جوامع]، شهر نشينى و وسايل جديد نقل و انتقال، وسايل ارتباط جمعى منجر به شكسته شدن مرزهاى ، نه جغرافيايى، بلكه فرهنگى گرديده است. آنها باعث گسترش بىسابقه موجهاى مهاجرت و جا به جايى بىنظير جمعيت و عدم تجانس و همگونى شدهاند. روند در حال كاهش نرخ تولد در جوامع صنعتى غرب، در دهههاى آتى، علىرغم استفاده از آدمكهاى مصنوعى، وارد كردن شمار زيادى از كارگران خارجى را اجتناب ناپذير خواهد ساخت. بدين ترتيب جامعه آينده از نظر اخلاقى و فرهنگى به مراتب نامتجانستر از امروز خواهد بود. خصوصيت عمده اين جامعه در آينده تنوع فوقالعاده فرهنگى و انسانى، كثرت اديان، آداب و رسوم، سنتها و اخلاقيات خواهد بود.
در يك چنين جامعهاى، انحراف خيلى آشكار و قابل توجه نبوده و مستلزم واكنش جدى و دستورات شديد براى انطباق نخواهد بود. تنوع [فرهنگها، اخلاق، اديان، آداب و رسوم و ...] سطوح تحمل انحراف را افزايش خواهد داد. علاوه بر اين يكى از حقوق اساسى كه مطرح گرديده و سرانجام از طرف جامعه آينده به رسميتشناخته مىشود، حق اختلاف و متفاوت بودن خواهد بود. و در نهايت رؤياى تايلور، والتون و يونگ (47) در مورد «جامعهاى كه در آن واقعيتهاى مربوط به تنوع انسانى اعم از شخصى، ارگانيك يا اجتماعى نبايد موضوع جرم قرار گيرد» احتمالا تحقق خواهد يافت. تحمل انحراف باعث جرمزدايى و كيفرزدايى وسيع از بسيارى از رفتارهايى كه هنوز هم موضوع قوانين كهنه و قديمى هستند، خواهد شد. با وجود اين، اين امر تحولى است كه به زمان طولانى نياز دارد. در آينده نزديك طرز برخوردها نسبتبه جرم و انحراف به عنوان تابعى از سياست و وضعيت اقتصادى بين خشن و ملايم بودن و بين كيفرى و قابل گذشتبودن، در نوسان خواهد بود. ما مىدانيم كه ناامنى اقتصادى و بحرانهاى اقتصادى چه آثار منفى بر ديدگاههاى عمومى نسبتبه مجرمان و مجازاتها خواهد داشت.
همچنين نگرشها تحت تاثير رسانههاى گروهى (48) و جنبشهاى متعدد اجتماعى نظير «پاپيوليسم (49) »و «فمينيسم (50) »خواهد بود.
سخن گفتن در مورد اينكه آيا پاپيوليسم نيروى سياسى عمدهاى در قرن بيست و يكم خواهد بود، مشكل است. هيچ سوابقى كه با استفاده از آنها بتوانيم بر نقش توده مردم عوام در جامعه بسيار تكنولوژيك و فوق صنعتى آگاه شويم، وجود ندارد. از طرف ديگر، فمينيسم هم داراى مقبوليت عام بوده و تداوم پيدا مىيابد. در يك دوره نسبتا كوتاه زمانى، فمينيستها در ايجاد تحولات مهم در نگرشهاى اجتماعى نسبتبه جرايم جنسى، بويژه، زناى به عنف، شونتخانوادگى، تبعيض عليه زمان و غيره موفق بودهاند. تحول در نگرشها زمينه را براى تغييرات در قوانين جزايى و رويههاى عدالت جنايى در بسيارى از حوزهها فراهم كرد.
جنبشهاى عوام گرايانه به بازسازى، تقويتيا تحول نگرشهاى قطعى، كمك كردهاند. جنبش بزهديده شناسى (51) نيز در جلب توجه به گرفتارى قربانيان جرايم و ايجاد تحول در قانون و سيستم قضايى موفق بوده است. اين جنبش در ايجاد و ارايه خدمات به قربانيان جرايم تعيين كننده و بسيار مؤثر بوده است. يك گروه [از قربانيان] MADD ( مادران در مقابل رانندگان مست) را مىتوان از طريق ايجاد تغييرات قانونى، قضايى و بينشى نسبتبه رفتار خاصى از رانندگى توام با نقص فنى تامين اعتبار نمود.
ساير گروهها، از سوى ديگر، نه عامل تحول بلكه باعث توقف، انسداد يا تاخير در تحول بودهاند. جنبش تكثير نسل (52) با هر گونه تلاشى در راستاى مدرنيزه كردن قوانين مربوط به توقف باردارى مخالفت كرده است. دلالان اسلحه (53) ،در ايالات متحده آمريكا مقاومت كرده و با موفقيت از بسيارى از تلاشها در راستاى كنترل مؤثر اسلحه، ممانعت كردهاند. بنيادگرايان دينى جهتباطل كردن گرايشات ليبراليستى دهه 1950 و 1960، گاها با موفقيت و يا بدون موفقيت، سخت تلاش كردهاند و به سانسور نمودن اخبار و گزارشها روى آوردهاند.
تئوريهاى بنيادينى كه پديده قدرت يكى از عناصر اصلى آنهاست، جهت در نظر گرفتن تغيير در موازنه قدرت از نخبگان به توده مردم، نياز به بازنگرى خواهند داشت، مفهوم نفع اقتصادى نيز، نيازمند بررسى مجدد خواهد بود. [براى مثال] منافع اقتصادى انجمن ملى ريفل (54) چشمگيرتر از آن است كه ناديده گرفته شود; با وجود اين، اينكه منافع اقتصادى بتنهايى، نيروى محرك گروههايى نظير گروههاى قربانيان، گروههاى طرفدار تكثير نسل و انجمنهاى حمايت از آزادى زنان باشد، محل ترديد است.
بخش چهارم: تحولات آتى در مجازات مجرمان
تحول مجازات يك موضوع دردناك و در عين حال جالب است; به اين دليل كه اين سير تحول نه تنها قساوت و بىرحمى انسان را نسبتبه انسان ديگر به اثبات مىرساند، بلكه مؤيد اين ادعاى دوركيم نيز است كه مىگويد: تاريخ مجازات، تاريخ لغو هميشگى است. اين تحول به ما اين اطمينان خاطر را مىدهد كه مجازات صرفا گذشته دارد نه آينده. تاريخ به ما مىآموزد كه هيچ مجازاتى دايمى، خالى از نقص و حتمى نيست. به نظر مىرسد همه مجازاتها بعد از تامين اهداف فرضى خود از بين رفتهاند و جامعه، آن موقع قايم مقامهاى مناسبترى را براى آنها يافته است. به استثناى مجازات اعدام، مجازاتهاى قديمى در جوامع مدرن و متمدن از بين رفتهاند; به زنجير كشيدن بزهكاران (55) ،پرت كردن آنان به آب و غلط دادنشان بوسيله صندليهاى چوبين (56) ،تيرهاى شلاق زنى (57) ،دهان دوختنها (58) ،داغ كردنها (59) ،قاپوقها (60) ،پوشاندن لباسهاى سرخ رنگ منقش به حروف A بر زناكاران (61) تنها در كتابهاى تاريخى، رمانها و موزههاى هولناك يافت مىشود.
مجازات اعدام به دلايلى از تحولات اجتماعى دور مانده و هنوز هم در مجموعههاى قوانين جزاى بسيارى از كشورها به عنوان يك مجازات قديمى، يادگارى از گذشته و اثرى از دوران باستان باقى مانده است. على رغم مقاومت مجازات اعدام، تحولات اجتماعى و كيفرى نشانگر محدود بودن عمر آن است. لغو كامل مجازات اعدام زمانى فرا مىرسد كه حرمت و ارزش حيات انسانى به مرحلهاى برسد كه استفاده از مجازات اعدام به عنوان يك نوع ضمانت اجراى كيفرى، امرى بر خلاف انسانيت و اخلاق تلقى شود. حرمت روزافزون بدن انسان در قرون هيجدهم و نوزدهم بود كه موجب برداشته شدن مجازاتهاى بدنى [نظير] نقص عضو و قطع اعضاى بدن از زرادخانه ضمانت اجراهاى كيفرى گرديد.
لغو مجازاتهاى حبس احتمالا به زمان بيشترى از مجازات اعدام نياز خواهد داشت. با وجود اين، قطعا از بين خواهد رفت. عوامل متعددى، كه كم اهميتترين آنها هزينههاى مدام در حال افزايش مىباشد، در خاتمه دادن به عمر مجازات حبس سهيم خواهند بود. تحقيقات مستمر در مورد كارآيى زندانها، به عنوان يك وسيله بازدارنده، احتمالا دليل تجربى محكمى را كه نشانگر عدم موفقيت زندانها در ايفاى نقش عمدهشان است، فراهم خواهد ساخت. در آينده ارزش حريت و آزادى انسان آنقدر مهم خواهد بود كه جامعه مجازات مردم را از طريق محروم كردن آنان از يكى از حقوق اساسى و غير قابل جايگزينشان، (حبس) بسيار ناپسند و مكروه خواهد يافت. با توجه به آنچه كه گفته شد، در جامعه آينده، تقريبا نيازمند مجازات حبس نخواهيم بود. همچنانكه آقاى «نيلس كريستاى (62) »تا حدودى سه دهه پيشين را [چنين] پيش بينى نمود: «در عصر الكترونيك اعمال كنترل موثر بر مجرمان كيفرى در خارج از زندانها ممكن خواهد بود. قائم مقامهاى ارزانتر، سادهتر، و به عقيده بسيارى، انسانىتر براى حصارهاى زندان بوسيله فرستندههاى راديويى كه به مجرمان متصل است و از طريق موضعيابهاى راديويى و گزارشهاى تلفنى مجرمان به دستگاههاى كنترل كننده كه توام با امكانات تجزيه و تحليل صدا هستند و غيره و غيره، فراهم خواهد شد. وادار كردن مجرمان به اقامت در يك منطقه جغرافيايى معين به گونهاى مؤثر و مفيد انجام خواهد شد كه نيازى به اقامت در زندان نخواهد بود.»
آنچه كه شبيه سناريوى «ارول (63) »به نظر مىرسد اكنون با ماست. بسيارى از اين جانشينهاى الكترونيكى حبس اكنون در ايالات متحده و كانادا مورد استفاده قرار مىگيرد و در كشورهاى اروپايى نظير هلند شناخته مىشود. اين پيشرفت نشانگر طلوع يك عصر جديد در تاريخ تحول كنترل اجتماعى است; عصرى كه كنترل تكنولوژيكى انسان و رفتارهاى وى يك رويه متعارف و شايع خواهد بود. در جامع بسيار تكنولوژيك آينده جاذبههاى استفاده از اين شيوههاى كنترل غالب بوده و هزينههاى آن در مقايسه با هزينههاى زندان بسيار كم خواهد بود. خطرات اجتماعى احتمالا كاهش يافته و ايرادات اخلاقى مقهور و مغلوب خواهد بود. در قرن هيجدهم محروم كردن مردم از آزادى [حبس] انسانىتر از مجازاتهاى بدنى توجيه مىشد و كنترل تكنولوژيكى انسانها در قرن بيست و يكم انسانىتر از حبس تلقى خواهد شد.
تجسم دستگاه كنترل دولتى در آينده تا حدودى هولناك است. بدون ترديد اشكال جديدى از تروريسم، هم تروريسم سياسى و هم شورشى به وجود خواهد آمد. تروريسم دومى را تداوم بىعدالتىهاى اجتماعى و سياسى كه خشونت را پرورانده است، به راه خواهد انداخت. تروريسم شورشى به دليل تهديدى كه نسبتبه حاكميت دولت و مشروعيت قدرت ايجاد مىنمايد، براى هميشه واكنش شديد و جدى دولتها را فراهم مىكند. حوادث اخير در اين زمينه بسيار آموزنده است. خطر قربانىشدن يك شهروند آمريكايى، يا كانادايى يا بريتانيايى به وسيله اعمال يك تروريست، وقتى به طور عينى و در مقايسه با ساير خطرات زندگى مدرن يا ... سنجيده مىشود، بسيار ناچيز و كم اهميت است. با وجود اين، به دليل گزارشهاى جوسازى شده رسانههاى گروهى، اين خطر، خطر بزرگ و چشمگير نشان داده مىشود. سياستمداران، به نوبه خود، از اين ترس براى ايجاد يك فضاى پر تشنجبه منظور توجيه نمودن تمامى انواع اقدامات توقفى، سركوبى و ظالمانه كه تحت لواى مبارزه با تروريسم انجام مىشود، استفاده مىكنند. نتيجه آخر توسعه كلان تجهيزات كنترل دولتى است. تهديدات جدى كه اين توسعه به حقوق و آزاديهاى بشر، ايجاد مىنمايند واضحتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد. يكى از خطرات، گسترش اقدامات ضد شورشى از جرايم سياسى به جرايم عمومى، از خشونتهاى سياسى به خشونتهاى معمولى، از گروههاى مخالف حكومتبه جرايم سازمان يافته و از فعاليتهاى سياسى به قاچاقچيان مواد مخدر مىباشد.
يك سناريوى هولناك براى آينده، سناريويى است كه نشانگر «جامعهاى آنچنان مرتبط با امنيت فيزيكى است كه در معرض تهديد جدى ناشى از تضعيف تدريجى دموكراسى اجتماعى كه خواهان حمايت از آن بوده، مىباشد. (64) »بر اساس اين سناريو دموكراسىهاى غربى به آرامى و بتدريج، در نتيجه برداشتهشدن تدريجى محدوديتهاى قانونى دولت در اعمال قدرت به «حكومتهاى پليسى بزرگ هم مسلك (65) »تغيير شكل خواهند داد. محدوديتهايى كه حكومت پليسى را از حكومت قانونى متمايز مىگرداند (66) . بر اساس نظر «كبلر» مشخصه چنين حكومتهاى پليسى بزرگ هم مسلك، اين خواهد بود كه برخوردهاى پليس به تمامى قلمروهاى زندگى اجتماعى تسرى يافته و نگرشى كه تحتالشعاع مفاهيم «امنيت» و «نظم» است، عموميتخواهد يافت. كبلر (67) از يك چنين حكومت پليسى تصوير زير را، ترسيم مىنمايد:
«مفاهيمى كه از تئورى و متدهاى پليس سرچشمه مىگيرد، در جهتدهى يا قلع و قمع درگيريهاى سياسى به كار گماشته مىشود. اين مفاهيم شامل «نظم (68) »، « دستورات (69) »، « امنيت (70) »، « اطاعت (71) »و «پيشگيرى (72) »مىباشد. استراتژيهاى پليس با مديريتهاى متعارض و مختلف جهت دفاع از «بهنجارى (73) »در مقابل هر نوع رفتار سياسى انحرافى مورد استفاده قرار مىگيرد. نهادهاى پليسى منحصرا در تعقيب منطق مبارزه عليه دشمن، تعريف مىكنند كه «نظم» چيست و چه كسى آن را «مىشكند»؟
پيشرفتهاى بزرگ در كامپيوتر و تكنولوژى نظارت به ظهور حكومت پليسى بزرگ هم مسلك كمك كرده، و تكنيكهاى كنترل سياسى را كه سابقا غير قابل تصور بودند، عرضه خواهد كرد. كل اين مساله حتى به وسيله جرمشناسان بنيادگرا مورد بررسى قرار نگرفته است. نياز به نوشتن مقالهاى در خصوص جايگاه و نقش كامپيوترها در تكنولوژى سركوبى هنوز باقى است.
چشم انداز دموكراسىهاى غربى كه به حكومتهاى پليسى بزرگ هم مسلك تغيير شكل مىيابند، براى جرمشناسان راديكال و ليبرال زياد اميدوار كننده نيست. آينده علوم اجتماعى در يك چنين سناريوى تاريك، تيره و تار خواهد بود. اعتراض سياسى بسختى مجازات گرديده و با مخالفتهاى سياسى شديدا برخورد خواهد شد و بنيادگرايى در آكادمىها غير قابل تحمل خواهد بود. علوم اجتماعى نيازمند يك فضاى مطلوب معنوى است كه آزادى بيان و عقيده را مجاز بداند.
فصل دوم: جرمشناسى آينده
چيزى به عنوان علوم اجتماعى لايتغير و خشك و انعطافناپذير وجود ندارد. [بنابراين] سخن گفتن از جهتيابى مشخص هر رشته از علوم اجتماعى در آينده غير ممكن است; چون هميشه چشماندازهاى مختلفى وجود دارد. طبيعتا انسان مىتواند بر جهتيابى عمده و غالب هر رشته تامل نمايد; براى مثال در مورد آنچه كه 50 تا 100 سال بعد به عنوان جرمشناسى اصيل و عمده مشخص خواهد شد، تفكر نمايد.
تحولات فوقالذكر در مورد جرم، قوانين جزايى، نگرشهاى اجتماعى نسبتبه جرم و انحراف، شيوههاى كنترل اجتماعى به اين معناست كه جرمشناسى آينده از جرمشناسى معاصر بسيار متفاوت خواهد بود. بسيار اندكى از فرضيهها و انگارههاى جارى جرمشناسى سنتى يا جرمشناسى راديكال، احتمالا، تاييد و تصديق خواهد شد. [بلكه] ممكن است نادرستى اكثر آنها ثابت گردد. نه جرم شناسى اثبات گرا (74) با تاكيدش بر آسيب شناسى فردى (75) و ناهنجاريها و بىقاعدگيهاى بزهكاران، و نه جرمشناسى راديكال با تكيهاش بر اختلافات طبقاتى و ظلم و اجحاف طبقات بالاى جامعه بر طبقات زحمتكش، قادر خواهد بود، حداقل با همين شكل فعلى و بدون اصلاحات عمدهشان، در خصوص اشكال عمده جرم در جامعه مكانيكى، كامپيوترى و روباتى (76) آينده، توجيهات متقاعد كننده ارايه دهد.
انتقادات جارى كه بر دو الگوى متفاوت عمده در جرمشناسى وارد شده يا مىشوند بهترين راهنماهايى هستند كه ما را به پيشرفت آتى جرم شناسى رهنمون مىسازند. از آنجا كه جرمشناسى به داخل قرن بيست و يكم حركت مىكند. انتظار اينكه جرمشناسى در نتيجه و يا در پرتو اين انتقادات، انگارهها و فرضيههاى خود را اصلاح نموده و پاراديگهاى بنيادين و ديدگاههاى نظرى خود را دوباره بررسى نموده و تئوريهاى خود را دوباره تنظيم نمايد، منطقى به نظر مىرسد.
بخش اول: كمبودها و نقصهاى كنونى - شاخصهايى براى جهت گيريهاى آينده
در جرمشناسى معاصر سه ديدگاه تقريبا متفاوت را مىتوان تشخيص داد:
1- جرمشناسى محافظه كار (77) كه داراى جهتگيرى اصلاحى بوده و جرم شناسى ادارى نيز گفته مىشود; دو فرضيه اساسى اين جرم شناسى عبارتند از: [اول] شناسايى انحراف با آسيبشناسى، [دوم] اعتقاد به اينكه قانونشكنان از شهروندان مطيع قانون اساسا متفاوت هستند. جرمشناسى محافظه كار طرفدار ثبات بوده، حفظ ايدئولوژى رسمى را پذيرفته و به آن كمك مىكند. نه تنها مشروعيت نظم قانونى را مىپذيرد، بلكه مشروعيت آن را به عنوان يك فرض، مسلم و بديهى دانسته و آن را ذاتى و مطلق مىبيند.
2- جامعه شناسى ليبرال انحراف، كه شديدا بر نگرش برچسب زنى (78) و «تعامل گرايى (79) »تكيه دارد. اين ديدگاه از ثبات و استقرار انتقاد كرده و از تحولات در قانون و سيستم عدالت جنايى به منظور كاهش تعصبات و بىعدالتيهاى نهفته در ذات اين سيستم طرفدارى مىكند. مشروعيت نظم قانونى را زير سؤال برده و آن را نسبى دانسته و معتقد است كه يك بحران مشروعيت وجود دارد. قانون فىنفسه خوب تلقى مىشود. بسيارى از قوانين موجود بد بوده و نياز به اصلاح دارند.
3- جرم شناسى راديكال، ماركسيست كه نه اصلاح گرا است و نه اصلاح طلب، بلكه انتقادى، ضد ثبات بوده و هدفش تغيير نظامهاى اجتماعى و اقتصادى است. اين جرم شناسى اين ايدئولوژى «غلط» را كه نظام سرمايهدارى به نفع كارگران است، افشا كرده و از حالت افسانه بودن بيرون آورد. [از نظر اين شاخه از جرم شناسى] نظام قانونى موجود نامشروع تلقى گرديده و عدم مشروعيت آن به اين دليل كه دولت و طبقه حاكم از حقوق جزا براى تضمين بقاى نظام كاپيتاليستى استفاده مىكنند، ذاتى و مطلق در نظر گرفته مىشود. (80)
همچنان كه از اين تقسيمبندى اوليه مىتوان ملاحظه كرد، سه ديدگاه قابل شناسايى وجود دارد. معذلك در ادبيات جرم شناسى معاصر تقسيم بندى جرمشناسى از دو جهت كاملا معروف است. [الف] جرم شناسى سنتى يا جرمشناسى اصيل; [ب] جرمشناسى انتقادى. جرم شناسى سنتى داراى عناوين متعدد جرم شناسى مرسوم، ادارى، اصلاح گرا، اصلاح طلب، اثبات گرا، بالينى، كاربردى، عمل گرا و غيره مىباشد و جرم شناسى انتقادى هم داراى عناوين ماركسيستى، سوسياليستى، ماترياليستى، جديد، ضد اصلاحى [راديكال] و غيره مىباشد. عناوين «انتقادى (81) »و «راديكال (82) »اغلب به جاى يكديگر به كار مىروند، كه اين امر گمراه كننده است. درست است كه كسى نمىتواند بدون انتقادى بودن، راديكال باشد، اما مىتواند انتقادى باشد بدون اينكه اين امر با راديكال بودن او ملازمهاى داشته باشد.
گرايش به دو قطبى كردن جرم شناسى جاى تاسف است. چون اين گرايش تعدد ديدگاهها را هم در داخل جرم شناسى سنتى و هم جرم شناسى راديكال ناديده گرفته و تمايل به اين دارد كه جرم شناسان را با ديدگاههاى ماهيتا متفاوت و حتى با ايدئولوژىهاى متفاوت در يك قطب جا دهد.
از زمان ظهور جرم شناسى جديد (83) ،جرمشناسان راديكال در حملات خود نسبتبه جرم شناسى سنتى و مرسوم و انتقاداتشان از آن، كاملا صريح بوده و شدت عمل به خرج دادهاند. آنان جرمشناسى سنتى را به دليل غير تصورى بودن (84) ، غير تاريخى بودن، غير سياسى بودن و حتى به دليل غير سياسى كردن مسايل جرمشناسى، مورد انتقاد قرار داده و آن را و التقاط گرايى روشنفكر مآبانه (86) و پشتيبانى از اصلاحات جزيى و يك وهلهاى متهم كردهاند. آنان از نگرش محدود جرم شناسى سنتى نسبتبه مساله جرم اظهار تاسف كرده و آن را محكوم دانستهاند. و همچنين كوتاهى جرم شناسى سنتى را از بررسى علل و عوامل وسيعتر (يا در حقيقت علل مستقيم) جرم و انحراف، محكوم كرده و ادعا مىكنند كه اين علل و عوامل نامحدود را تنها بر حسب تغيير سريع احتمالات سياسى - اقتصادى جامعه صنعتى پيشرفته مىتوان فهميد. (تايلر، والتون و يونگ 1973). آنان همچنين جرمشناسى سنتى و مرسوم را به دليل امتناع از بررسى جامعه به عنوان يك كل و در حقيقتبه دليل جدا در نظر گرفتن مردم از جامعه، محكوم كردهاند. جرم شناسان محافظه كار به جهت ناديده گرفتن ساختار قدرت، و بىتوجهى يا كم توجهى به جامعهشناسى حقوق، و به دليل كوتاهى در توجه به «مسايل اساسى تحريك كننده» كه تداوم جرم و انحراف و مخالفت، آنها را مطرح مىنمايد، مورد انتقاد قرار گرفتند.
منتقدان ديگر به حملات و انتقادات جرمشناسان راديكال پاتك زدند. «وارد كنندگان ضربات سنگين (87) »نظير كلوكار (88) و مانكوف (89) ،نظريه پرداز مخالف، جرم شناسان راديكال را به دليل «دانش بىروحشان، نقصها و كمبودهاى تجربى نامطلوبشان، به دليل امپرياليسم سياسى - اخلاقى خشنشان (كلوكار) و به دليل ضعف روشنفكرى آنان كه دست كمى از ضد روشنفكرى ندارد (مانكوف) مورد انتقاد قرار دادند. «وارد كنندگان ضربات سبك (90) »جرم شناسى راديكال را به دليل «جهالت تاريخى، كم تجربگى، مبناى احساساتى داشتن آن، تعصب آن نسبتبه روشنفكرى، ورشكستگى علمى و آكادميكاش» مورد انتقاد قرار دادند.
ساير منتقدان، «فراعمل گرايى (91) »، « ابرازگرايى (92) »و «نگرش رومانيك نسبتبه قانون شكنى (93) »جرم شناسى راديكال را ذكر كرده (94) و به كوتاهى جرم شناسان راديكال از توجه به جرم در كشورهاى سوسياليست، عملكردها و تعهدات شديد سياسى آنان، اجتناب آنان از تحقيقات تجربى، شيفتگىشان به ايدئولوژى ماركسيست و اعتقاد مطلق نسبتبه «خوبى» جامعه سوسياليست و جنبه سياسى افراطى دادنشان به جرم، اشاره كردند. (95)
... پيشبينىها درباره آينده جرم شناسى راديكال فراوان است. اين پيش بينىها از پيشگويىهاى وخيم و تيره و تار «كارل كلوكارس (96) »گرفته تا پيش بينىهاى معقول و واقع گرايانه «دان گيبونز (97) »متغير است. كلوكارس پيش بينى مىكند كه مشهورترين و پرآوازهترين نوع جرم شناسى راديكال، يعنى جرم شناسى راديكالى كه ملهم از تئورى ماركس مىباشد، از شدت وحدت بررسىهاى محققانه و دقيق، جان سالم بدر نخواهد برد. او معتقد است كه ورشكستگى كامل آن بزودى اعلام خواهد شد و تصديق مىكند كه ما شاهد آخرين مرحله جرمشناسى ماركسيست مىباشيم. على رغم اضمحلال سوسياليسم در اروپا، اين نظريه افراطى غير قابل توجيه به نظر مىرسد. مخصوصا وقتى كه انسان تحقيق «پل فرى (98) »، از جرم شناسان آكادميك را به خاطر مىآورد، كه در آن حدود 57 نفر از پاسخ دهندگان اعلام كردند كه «جرم شناسى جديد» جانشين عملى جرم شناسى سنتى است. پل فرى نقل مىكند كه پاسخ دهندگان متمايل به چشم اندازى از جرم شناسى جديد بودند كه داراى توان بالقوهاى بوده و مىتواند جرم شناسى سنتى را عوض كند.
«فريد ريچز (99) »دو سناريوى ممكن را براى تحول جرمشناسى راديكال ارايه مىدهد: يكى سناريوى منفى و ديگرى سناريوى مثبت. سناريوى اولى، انشعاب بالقوه جريانات متفاوت را در داخل جرم شناسى راديكال و همچنين خطرات هميشگى گزينش و انتخاب را مورد تاكيد قرار مىدهد. اين سناريوى بدبينانه آنچه را كه آقاى «راك (100) »دقيقا يك سال قبل بيان كرد منعكس مىنمايد. وقتى كه او نوشت:
«مىتوان تصور نمود كه جرم شناسى راديكال به انبوهى از جرم شناسيهاى فرعى متلاشى گرديده و هر يك در راستاى ديدگاه جهانى اصيل، تغيير جهتخواهد داد.»
سناريوى دوم فريد ريچز اين احتمال را در نظر مىگيرد كه انواع موجود جرمشناسى راديكال همديگر را تكميل و تقويت نموده و تا آخر دهه 1990 نظام راديكال، كه به اعتقاد او پاسخگوترين نظام به هرج و مرجهاى اقتصادى دهه 1980 بوده، پاراديگم غالب جرمشناسى خواهد بود.
به اعتقاد گيبونز، چنين پيشرفتى خيلى بعيد است. اين احتمال كه جرمشناسى اصيل و سنتى مرده اعلام گرديده و يك جرم شناسى راديكال يا جرم شناسى ماركسيستى جديد به عنوان الگوى غالب به وجود آيد، به نظر او كاملا بعيد به نظر مىرسد; زيرا همچنانكه وى خاطرنشان مىسازد:
«جرمشناسان راديكال از نظر تعداد خيلى محدودتر از آن هستند كه بتوانند موجب ايجاد چنين پيامدى گردند. حتى مهمتر از اين ... بسيارى از مسايل مهم جرمشناسى راديكال مبهم، ظاهرا ساده، يا ناتمام و ناقص هستند، به گونهاى كه تئورى جرم شناختى ماركسيستبه اندازه كافى صريح و قاطع نيست كه بتواند حمايت اكثر جرم شناسان را جلب كند (101) ».
به نظر گيبونز محتملترين پيشرفت در جرم شناسى آينده پيشرفتى است كه در آن نوع اصلاح شده جرم شناسى اصيل و سنتى، توسعه خواهد يافت. اين جرم شناسى متشكل از بسيارى از موضوعاتى خواهد بود كه در سالهاى اخير در تئورى برچسبزنى اجتماعى، ادبيات انحراف، تعابير مختلف انديشه جرمشناختى و تجزيه و تحليلهاى راديكال - ماركسيستى ظاهر شدهاند.
گفته شده است كه در راه پيشرفت ديدگاهها و راه و روشهاى جرم شناسى انتقادى به عنوان رويه غالب جرمشناسى، موانعى وجود دارد. در يك جامعه معين به نظر مىرسد روند كلى هر رشته از علوم اجتماعى با نظامهاى اجتماعى و اقتصادى موجود شكل گرفته و بدان وابسته است. اگر چنين است. نتيجهاش اين است كه در نظام سرمايهدارى روند كلى علوم اجتماعى [جرمشناسى] نمىتواند ماركسيستى باشد و در سيستم ماركسيستى روند كلى نمىتواند يك روند سنتى و مرسوم باشد. بنابراين پذيرفتن اينكه در نيم قرن بعد روند كلى جرم شناسى در آمريكاى شمالى، الگوهاى زيربناى آن هر چه كه باشد، با نظام اجتماعى و سيستم سياسى - اقتصادى موجود هماهنگ خواهد بود، منطقى به نظر مىرسد. انسان نيازمند نيست تا تصور را به مرز پيشبينى آنچه را كه آينده براى جامعه آمريكاى شمالى متضمن آن خواهد بود، ادامه دهد. اگر فكر كنيم يا انتظار داشته باشيم كه در 20، 30 يا 50 سال بعد، سوسياليسم جانشين كاپيتاليسم، به عنوان شيوه غالب توليد خواهد بود، يا اينكه يك تحول بنيادين در روش سازماندهى روابط توليدات اقتصادى به وجود خواهد آمد، صرفا ساده انديشى و جهالتخواهد بود. تحولات سياسى اخير در اروپاى شرقى حاكى از آن است كه چنين احتمالى فوقالعاده بعيد است. هيچ ترديدى وجود ندارد كه جامعه آمريكاى شمالى در 2050 يك جامعه سرمايهدارى بسيار پيشرفته و نخستين مدل يك جامعه فرا صنعتى خواهد بود.
بخش دوم: جهتگيرىهاى آتى جرم شناسى
اگر اين فرضيات درستباشد، در اين صورت الگوى غالب براى جرم شناسى آمريكاى شمالى نمىتواند يك الگوى ماركسيستى يا راديكال باشد و نخواهد بود. البته اين مطلب به آن معنا نيست كه الگوهاى معاصر جرم شناسى محافظه كار و ليبرال در آينده لا يتغير و بىرقيب خواهد بود. [بلكه] برعكس احتمال مىرود كه كاملا تغيير شكل يابند. محتوا، شكلگيرى و جهتيابيهاى جرم شناسى آينده نه تنها تحت تاثير تحولات آتى جرم، حقوق جزا، واكنش اجتماعى سبتبه انحراف و شيوههاى كنترل اجتماعى فوق الذكر خواهد بود، بلكه عمدتا به موفقيت جرم شناسان اصيل و سنتى در اصلاح نقصها، معايب، ضعفها و كمبودهايى كه بوسيله جرم شناسان راديكال شناسايى و محكوم گرديده، وابسته خواهد بود. آنان به عنوان روشنفكر، اعم از آكادميكها و پژوهشگران، نمىتوانند نسبتبه انتقادات شديد و جدى كه بر جرم شناسى سنتى و مرسوم وارد گرديده، بىتفاوت و بىاعتنا باشند. بنابراين بايد انتظار داشت كه جرم شناسان اصيل و سنتى خواه محافظه كار و ليبرال، خواه اصلاح گر يا اصلاح طلب. حداقل پارهاى از ايرادات اساسى وارده را مورد توجه قرار خواهند داد. اين امر بايستى امكان ترسيم خطوط اساسى را كه جرم شناسى سنتى و اصيل (102) در دهههاى آتى در امتداد آن احتمال پيشرفت را دارد، فراهم سازد.
الف) جرم شناسى اصيل در آينده به تاريخ، بيشتر اهميتخواهد داد
تاريخ شناسى جرم يكى از فراموش شدهترين حوزههاى جرم شناسى است. جرم را بدون بررسى و تجزيه و تحليل زمينههاى تاريخى آن نمىتوان درك كرد. لكن مورخان به دلايلى از مطالعه تاريخ حقوق غفلت كردهاند و حال آنكه جرم شناسان مطالعه تاريخ اجتماعى جرم را بىاساس دانستهاند. بدون ترديد، توجيه اين امر، در توجه عمده جرم شناسى سنتى بر آسيبشناسى فردى نهفته است، تاكيدى كه منتهى به كنار گذاشتن تاريخ به عنوان امرى نامربوط در تفسير پديده مجرمانه مىگردد. حتى در سالهاى اخير [نيز] مطالعات تاريخى در جرم شناسى نسبتا كم بوده است. در دهه 70 گيبونز (103) متوجه شد كه جرم شناسى آمريكايى گر چه بيش از هشت دهه قدمت دارد [لكن] تحقيقات جرم شناختى، من حيث المجموع بندرت به گذشته جرم در قرن هيجدهم و قبل از آن توجه داشتهاند و در نتيجه از نظر تاريخى فقير هستند.
تحقيق «فوكالت (104) »و گزارش وى از اينكه چگونه نهادهاى كيفرى و قدرت مجازات كردن بخشى از زندگانى ما مى شود، نه تنها گرايش رو به زوال را نسبتبه تاريخ كيفر شناختى احيا كرد، بلكه نقش حياتى را كه تاريخ مىتواند در تقويت فهم ما از پديده مجرمانه و عدالت جنايى ايفا كند، نشان داد. بنابراين بايد انتظار داشت كه جرم شناسان در سالهاى آتى به تاريخ توجه بيشتر نمايند و تاريخ يك بعد مهمى از تجزيه و تحليل جرم و واكنش اجتماعى نسبتبه انحراف و نهادهاى عدالت جنايى باشد.
ب) جرم شناسى اصيل در آينده توجه بيشترى به جامعه شناسى حقوق خواهد داشت
آقاى «چمبليس (105) »در تاليفات خود در سال 1964 كمبود شديد تجزيه و تحليلهاى جامعه شناختى لازم را، از رابطه بين قوانين خاص و محيط اجتماعى كه اين قوانين در آن ظاهر شده، تفسير گرديده و شكل مىگيرند، تقبيح نمود. جامعه شناسى حقوق، همچنانكه «آبرت (106) »خاطرنشان مىسازد، به عنوان يك مددكار، نقش حياتى مهمى در افزايش آگاهيهاى حقوقدانان از نقش آن در جامعه، ايفا مىكند.
جامعه شناسى انحراف و ديدگاه برچسب زنى، تصريح مىكند كه جامعه شناسى حقوق بخش لاينفك تحقيقات جرم شناختى است. تحول تاريخى جرم شناسى نشان مىدهد كه مطالعات جامعه شناختى از حقوق ضرورى بوده و گام منطقى در تحصيل دانش جرم شناسى است. بدين ترتيب بود كه توجه تحقيقات جرم شناسى از قانون شكنى [بزه]، (مكتب كلاسيك) به قانون شكنان [بزهكاران] (مكتب تحققى ايتاليايى) تغيير كرد تا شامل قانونگذارى و قانونگذاران (جامعه شناسى حقوق) و اجراى قانون و مجريان آن (ديدگاه برچسب زنى) بشود.
ج) جرم شناسى اصيل در آينده داراى جهتگيرى سياسى خواهد بود
مشخصه جرم شناسى در آينده آگاهى وسيع از ابعاد سياسى جرم و نقشهاى سياسى حقوق جزا و سيستم عدالت جنايى خواهد بود.
جرم شناسى سنتى و مرسوم به دليل غير سياسى بودن بحق مورد انتقاد قرار گرفته است. قبل از نيمه دهه 1960 جرم شناسى اصيل با ويژگى، قبول بى چون و چراى تعاريف جرم شناخته شد. علاوه بر اين، همچنانكه آقاى «آلن (107) »خاطر نشان مىسازد، ابعاد سياسى عدالت جنايى براى اكثر كسانى كه به صورت حرفهاى يا آكادميك درگير مطالعه و اجراى عدالت جنايى بودند، اهميت اساسى نداشت. جامعه شناسان انحراف، تئوريسينهاى برچسب زنى و جرم شناسان راديكال را، به دليل حساس كردن جرم شناسان سنتى به اين حقيقت كه تعريف رفتار و كردار به عنوان جرم ذاتا يك تصميم سياسى است و حقوق جزا و سيستم عدالت جنايى از منافع سياسى بخصوص حمايت مىكند. و وظايف سياسى را انجام مىدهد، بايد ستود. همچنانكه آقاى آلن مىگويد:
«به دليل ماهيت ضمانت اجراهاى كيفرى، منافعى كه از سيستم عدالت جنايى خواسته مىشود تا از آن حمايت نمايد، و به دليل اينكه اين سيستم بازوى حكومت و وسيلهاى براى اجراى قدرت است. عدالت جنايى ذاتا و به طور اجتناب ناپذير سياسى است. عدم درك اين حقايق بود كه حفظ ارزشهاى سياسى مهم را براى بيشتر دانش پيشين در اين زمينه، بىاهميت و حتى خطرناك تلقى نمود. منافع اساسى بشريت، در حال حاضر، مثل گذشته، با اعمال قدرت دولت توسط نهادهاى عدالت جنايى تهديد مىشود; در نتيجه در درجه نخست اهميت است كه اين واقعيت در دانش [مربوطه] انعكاس يابد.»
اينكه جرم شناسى آينده اين ابعاد سياسى را بتواند ناديده بگيرد، محل ترديد است. مخصوصا با توجه به اينكه احتمال دارد سركوبى دولت ويژگى سياسى بيشترى را به خود بگيرد. حد فاصل بين جرم سياسى و جرم عمومى (108) (يا جرم مبتنى بر كامن لا) در آينده، در نتيجه بيشتر سياسى شدن مجرمان و تاكيد دولتها بر اينكه شورشيان سياسى چيزى جز مجرمان عمومى نيستند، به طور فزايندهاى تيره و تار خواهد شد. سياسى شدن جرم شناسى اصيل در آينده الزاما به اين معنا نيست كه از جرم شناسى علمى به عنوان وسيله جهت ترويج انديشههاى سياسى خاص استفاده خواهد شد.
د) جرم شناسى اصيل در آينده، بيشتر دستورى و ارزشى خواهد بود
به احتمال زياد تصور دفاع و پشتيبانى از جرم شناسى غير ارزشى، در آينده مشكل خواهد بود.
«ويلبر (109) »عقيده داشت كه اگر قرار است جامعه شناسى واقعا علمى بوده و جامعه شناسانى كه معتقدند، جامعه شناسى يك علم عينى و غير ارزشى است، (110) نصيحتش را گوش فرا دهند، بايد از نظر ارزشى بى طرف باشد. تعدادى از جرم شناسان سنتى و اصيل موضع مشابهى را اتخاذ كرده و عمدا از توجه به مسايل سياست جنايى خوددارى نمودهاند. آنان تابع پند و اندرزهاى جرم شناسان بسيار معروفى نظير «سلين (111) »و «مانهايم (112) »بودند كه از جدايى سياست جنايى از جرم شناسى پشتيبانى مىكردند.
براى جرم شناسانى كه در مغز خود يك جرم شناسى عينى، بىطرف و غير ارزشى را مىپرورانند، مساله دستورى و ارزشى بودن جرم شناسى يك مساله پر دردسرى بوده است و تلاش آنان در راستاى حفظ موضع به اصطلاح غير ارزشىشان و پنهان كردن جبههگيريهاى آنان در پشتيبانى از وضعيت كنونى (113) ناكام مانده است. بنا به دلايل آشكارى، چون جرم شناسان راديكال و انتقادى عليه علوم اجتماعى غير ارزشى داراى تعصب خاصى هستند، از اين معضل در زجر و عذاب نبودهاند.
از آنجا كه هدف آرمانى جرم شناسى اصيل يعنى جرم شناسى غير ارزشى و بىطرف از لحاظ ايدئولوژيكى، كمتر و كمتر قابل حصول است (و شايد مطلوبيت كمترى دارد)، جرم شناسى آينده، بيشتر دستورى و ارزشى بوده و نه تنها با آنچه كه بوده است و آنچه كه هست در ارتباط خواهد بود، بلكه «آنچه كه بايد باشد» را مورد توجه قرار خواهد داد. هر چند كه جرم شناسان سنتى و اصيل در آينده ممكن استبه اندازه جرم شناسان راديكال معاصر داراى تعهد سياسى و ايدئولوژيكى نباشند، اما آنچه كه مطمئنا به نظر مىرسد اين است كه، جرم شناسى اصيل در آينده يك جرم شناسى گوشه گير و منزوى نخواهد بود و بيشتر جرم شناسان دور ماندن از بحثهاى داغ ايدئولوژيكى و سياسى را كه در اطراف آنان بيداد خواهد نمود، بيش از پيش مشكل، و شايد غير ممكن، خواهند يافت. حفظ جدايى «جرم شناسى علمى (114) »از يك طرف و «سياست جنايى (115) »از طرف ديگر نيز مشكل خواهد بود [و] قطعا اقتضاى سرمايه گذاريهاى تحقيقاتى مستقيم دولتى، تحقيقاتى خواهد بود كه در رابطه با مسايل سياسى داراى اهميت صريح و آشكارى خواهد بود (116) .
و) جرم شناسى اصيل آينده، نظريه جرم شناختى را در يك نظام تئوريكى وسيعتر ادغام خواهد كرد
ديدگاهى را كه جرم شناسى سنتى در تفسير پديده مجرمانه پذيرفته، بنا به دلايل متعددى مورد انتقاد قرار گرفته است. «اسكور (117) »،گرايش عمومى را در نگرش به جرم به عنوان يك پديده غير اجتماعى و بيگانه و تا حدودى خارج از جامعه سازمان يافته محكوم نمود. او اصرار دارد كه اين نگرش منجر به «تجزيه كردن مسايل جرم و ناديده گرفتن روابط نزديك آنها با ساير شرايط اجتماعى كه بزهكاران مانند افراد ناكرده بزه درآن شرايط بزرگ مىشوند، مىگردد.»
آقاى «والد (118) »در توضيح نظريههاى متعدد جرم، اظهار داشت:
«... جرم بر اساس اينكه چه نوع خط مشى فكرى نقطه آغاز بحثباشد در آينده به گونههاى مختلفى تفسير خواهد شد. هر ديدگاهى خود را معمولا خودكفا تلقى كرده و هيچ كدام براى تاييد و تصديق خود به ديدگاههاى ديگر متوسل نخواهد شد. هر يك تفاسير خود را تقريبا بسيار مناسب دانسته و هيچكدام انتقاد از نقطه نظر ديگر را نپذيرفته و از آن استقبال نخواهد نمود.»
در چنين شرايطى كه والد توصيف مىكند، درك اينكه چرا جرم شناسى نظرى در انجام وظيفه اصلى خود «تفسيرجرم» ناموفق بوده است، مشكل نيست. چون رفتارى كه مجرمانه توصيف مىشود، نوعا از رفتار ديگرى كه جرم شناسى نظرى سعى در تفسير آن را به طور مستقل، يا به گونهاى ديگر از رفتار غير مجرمانه خيلى مفيد نمىداند، متفاوت نيست. تا كنون تفسيرهاى فردگرايانه از قرار دادن رفتار مجرمانه در داخل يك تئورى كلى از رفتار بشرى، ناكام بودهاند و با آن گواينكه، يك واحد مجزايى بوده، برخورد كردهاند. حقيقتا تا مادامى كه هيچ نوع تئورى متقاعد كننده و كاملا ضايتبخشى از رفتار انسان به طور كلى وجود نداشته باشد، هيچ نوع تئورى كاملا مناسب يا عموما پذيرفته شده از رفتار مجرمانه وجود نخواهد داشت. (119)
از آنجا كه جرم يك پديده واحد و مجزايى نمىباشد، به اعتقاد والد هيچ نظريه واحدى كه بتواند رفتارهاى بسيار متنوع و پيچيده انسان را تفسير نمايد، به وجود نخواهد آمد. او همچنين از نظريه جرم شناختى، تا زمانى كه مجموعه كاملى از «علوم رفتارى (120) »در تفسير نظرى رفتار انسان به طور كلى، به آن كفايت و شايستگى لازم نرسيدهاند، اين انتظار را ندارد كه از رفتار مجرمانه تفسيرهاى كاملا شايسته و مقبولى را ارايه دهد.
از طرف ديگر، تفسيرهاى جامعه شناختى اصيل و سنتى، نيز نتوانستهاند، جايگاه جامعه شناسى جرم را در داخل موضوعات مهم تئورى جامعه شناختى سنتى تعيين كرده و جرم را در ارتباط خيلى نزديك با تاريخ، اقتصاد و علم سياستبدانند.
گيبونز (121) ،پيش بينى مىكند كه سطوح جرم و واكنشها در مقابل قانون شكنى تحت تاثير تحولات اقتصادىاى خواهد بود كه در جامعه آمريكا در شرف وقوع بوده و به پيشبينى نسل جديدى از جرم شناسان نيازمند است:
«اقتصاد آمريكا را ديگر نمىتوان اقتصادى تلقى نمود كه به توجه ويژهاى نياز نداشته باشد. از آنجا كه جرمشناسان به دنبال كشف ابعاد على [علل] جرم هستند، در مطالعه عوامل اجتماعى جرم بايد اقتصاد را هم در نظر بگيرند.»
م) جهت گيرى گستردهتر جرم شناسى اصيل در آينده در راستاى همه مشكلات و مسايل اجتماعى خواهد بود نه پرداختن به مساله جرم بتنهايى
جرم شناسى سنتى حاوى يك نگرش كلى و جامع نگر نسبتبه جرم نبوده و پديده مجرميت را به طور مستقل و جدا از ساير مشكلات اجتماعى در نظر گرفته است. «رابينسون (122) »خاطرنشان مىسازد كه در دنياى معاصر، تبيين جرم، از طريق مطالعه جرم يا ساير نهادهايى كه با جرم مبارزه مىكنند ممكن نيست. همچنانكه مطالعه مستقل هزاران هزار مشكلاتى كه جوامع مدرن دامنگير آنها هستند، اصرار در اشتباه مىباشد. او در يك فهرستى بيش از 34 مورد از مشكلات اجتماعى را كه در زمره مشكلات اجتماعى كنونى مىباشند، احصا مىكند. بسيارى از اين مشكلات احصا شده به نوعى به سياست جنايى مربوط هستند و بيشتر آنها بدون ترديد به همديگر وابسته مىباشند. با وجود اين بسيارى از جرم شناسان، تاكنون، عقيده دارند كه مشكل جرم را مىتوان به طور مستقل و مجزا [از ساير مشكلات اجتماعى] مطالعه كرد. تمثيل مجازى رابينسون از اين نگرش سنتى ما بسيار روشن كننده است:
«نگرش ما، با فرض اينكه به عنوان پژوهشگران عدالت جنايى ابدا در قضيه ذينفع نيستيم، انتخاب مشكل واحد و يافتن علت آن است: [مثلا] «علتبزهكارى اطفال، اعتياد به مواد مخدر، يا محاربه باند تبهكاران». ما جامعه خود را گويا كارخانه عروسكى مىبينيم كه مقادير هنگفتى عروسك «معيوب و ناقص» توليد مىكند، ما در خارج از كارخانه و در اتاقهاى كوچك، انفرادى، مجزا و بستهاى كه يكى براى نصب كردن انگشتان ناقص، ديگرى براى گوشها، پاى راست، پاى چپ، مو، و غيره مىباشد، مىنشينيم. هيچ كس با اندام كامل عروسك برخورد نمىكند، و مطمئنا كم مىپرسد كه خطا و اشتباه كارخانه چيست؟ اگر ما سئوالات درستى مطرح نكنيم، نمىتوانيم جهتيافتن پاسخ به سئوالات در صراط مستقيم قرار بگيريم (123) ».
جرم شناسى اصيل در آينده مجبور است، مشكلات اجتماعى را، كه جرم يكى از آنها مىباشد، به صورت پديده مهم وابسته و نه مجزا از يكديگر بررسى كرده و فرضياتى را كه بسيارى از آنها داراى ريشههاى مشتركى بوده و تحتشرايط اجتماعى - سياسى و فرهنگى و اقتصادى يكسانى ايجاد مىشوند، به عنوان نقطه آغاز بحثخود بپذيرد.
ن) جرم شناسى اصيل در آينده توجه بيشترى به تحقيقات تطبيقى خواهد داشت
كلمه پژوهش تطبيقى يا جرم شناسى تطبيقى در فهرست موضوعات كتب جرم شناسى آمريكاييان كمتر مشاهده مىشود و جاى تعجب نيست كه هم جرم شناسان راديكال و هم سنتى و اصيل به دليل انجام ندادن مطالعات تطبيقى مورد انتقاد قرار گرفتهاند. اين مساله در بحثها بين دو طرف ظاهر گرديده است. «مانكوف (124) »جايگاه با اهميت جرم شناسان و ساير دانشمندان علوم اجتماعى را كه به مطالعات تطبيقى مشغول هستند، مورد تصديق قرار داده و اذعان مىكند كه ارزشمندترين اين مطالعات، مطالعاتى هستند كه در يك جامعه بخصوص كه به شكل اساسى ساختار اجتماعى خود را دگرگون مىسازد، صورت مىگيرد. او مطالعاتى تطبيقى را بين ملتهايى كه سطوح مختلفى از پيشرفت اقتصادى را دارا بوده و واجد آداب و سنن فرهنگى و سياسى مختلفى هستند، به دليل متغيرهاى بسيار گيج كنندهاى كه وارد صحنه مىشود، مشكل آفرين و بغرنج مىبيند.
مانكوف همچنين اظهار مىدارد كه مطالعات مربوط به جرم و تعارض در جوامع بسيار ابتدايى، جوامع فئودال و جوامع سوسياليستى ممكن است نشانگر برجستگيهاى خاصى باشد كه مىتواند به تعميمهاى جامعه شناختى ارزشمندى منتهى شود. او توضيح مىدهد:
«اگر كسى گروههاى ماركسيستى را در سازماندهى الگوهاى اجتماعى مفيد نمىيابد، مىتواند جهت اهداف مطالعات تطبيقى، جوامع «صنعتى در مقابل جوامع كشاورزى (125) »و «جوامع مسيحى در مقابل مسلمان» (126) را دنبال كند (127) ».
«شيكور (128) »به عدم حساسيت جرم شناسان راديكال به اين حقيقت كه تفاوتهايى ميان جوامع كاپيتاليستى متعدد وجود دارد، اشاره مىكند. او استدلال مىكند كه تلقى كردن ايالات متحده به عنوان اسوه و الگوى يك جامعه كاپيتاليستى به فهم مشكل جرم كمك نمىكند. اين امر روشن نمىكند كه چرا در كشورهايى مثل انگلستان، فرانسه، سوئد، نروژ يا نيوزيلند جرايم خشونت آميز به فراوانى ايالات متحده نمىباشد و در برخى احتمالا از سطح جرايم نظامهاى سوسياليستى تجاوز نمىكند.
و) جرم شناسى اصيل در آينده بيشتر به مردم شناسى اجتماعى و فرهنگى متكى خواهد بود.
همچنانكه «ريس (129) »خاطر نشان مىسازد، جرم شناسان شديدا مديون جامعه شناسى و روان شناسى هستند. جرم شناسى به واسطه تحقيقات پيرامون علل جرم برترى يافته است. جرم شناسان، از ابتدا، معتقد بودهاند كه اين علتها را بايد يا در فرد يا در جامعه جستجو كرد. براى اينكه يا محصول طبيعت و سرشتند يا محصول تربيت. بنابراين، براى آنان توجه به روان شناسى و جامعه شناسى براى يافتن پاسخ بسيارى از سؤالات پيرامون علتشناسى جرم، امرى طبيعى بود. مخصوصا از اين جهت كه بسيارى از جرم شناسان در اين دو رشته تربيتيافته بودند.
حكم بى حس كردن اعضاء هنگام اجراىكيفرهاى جسمانى
سيد محمود هاشمى
آيا هنگام اجراى حد يا قصاص، بىحس كردن عضوى كهمىخواهند آن را قطع كنند يا بىحس كردن بدن شخصى كه محكوم به تازيانه يا رجم شده، جايز است؟ اين پرسشى است كه امروزه در پرتو پيشرفتهاى علم طب و فنون جديد جراحى خودنمايى مىكند. پيشرفت دانش پزشكى و فنون جديد جراحى اين امكان را فراهم آورده است كه با بىحس كردن بدن يا عضوى از آن، درد ناشى از ضرب و زخم احساس نشود. بىشك اگر اين كار نسبت به شخصى كه محكوم به حد يا تعزير يا قصاص شده است جايز بوده و حق او شمرده شود، حتما آن را مطالبه خواهد كرد چرا كه درد او را بسيار سبك مىكند.
اين مساله از مسائل مستحدثه است، از اين رو نزد فقهاىپيشين مطرح نبوده است و اساسا در زمانهاى گذشته امكان چنين كارى نبوده تا فقها از حكم آن بحث كنند.بنابراين، بايد باب بحث و استنباط حكم اين مساله نيز همانند ديگر مسائلمستحدثه، امروز گشوده شود.
از آنجا كه اين مساله هم در باب حدود و تعزيرات و هم درباب قصاص مطرح است و ماهيت و ملاكهاى اين دو باب با هم متفاوت است ضرورى است كه اين بحث را در دو مساله طرح كنيم: يكى حكم بىحس كردن اعضا به هنگام اجراى حدود و تعزيرات و ديگرى حكم بىحس كردن اعضا به هنگام اجراى قصاص.
مساله نخست: بىحس كردن اعضا هنگام اجراى حد يا تعزيربراى به دست آوردن حكم اين مساله بايدادله حدود وتعزيرات را بررسى كرد كه آيا از اين ادله استفاده مىشود كه دردناك بودن كيفر حد يا تعزير به اندازهاىكه طبيعت آن كيفر اقتضا مىكند شرطى لازم بوده و بخشى از كيفر استيا چنيننيست؟ اگر از اين ادله به دست نياورديم كه دردناكبودن كيفر در اجراى حدود وتعزيرات شرط است، مقتضاى اصل، جواز بىحس كردن محكوم است. بلكه شايد بتوان گفت:در صورتى كه محكوم، خواهان بىحس كردن خود بوده و امكان آن نيز فراهم باشد،اجراى حد بر او بدون بىحس كردن او حرام است زيرا آزار رساندن به شخص مسلمان جزدر موارد كيفرهاى مقرر شرعى، حرام است و مفروض نيز آن است كه دردناك بودن كيفرو ايجاد درد در محكوم، جزو اصل كيفر نيست.
اما آنچه از ادله حدود و تعزيرات به دست مىآيد اين استكه دردناك بودن كيفربه مقدار متعارف آن، شرطى لازم بوده و جزو اصل كيفر قرار داده شده است. درنتيجه، بىحس كردن محكوم هنگام اجراى كيفر به گونهاى كه درد تازيانه يا قطع عضورا احساس نكند، جايز نيست. راى صحيح همين است و به چند بيان مىتوان آن راتقريب كرد.
تقريب اول، استدلال به آيات حدودبيشتر آيات شريفهاى كه متعرض بيان حدود شدهاند، بر ايننكته دلالت دارند كهدردناك بودن كيفر و آزردن محكوم، شرط كيفرهاى مقرر بوده و جزو مفهوم آنها است. در آيات مربوط به حد زنا و فحشا، تعبير عذاب و ايذا آمده است:
الزانيه والزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة ولاتاخذكمبهما رافة فى دين الله ان كنتم تومنون بالله واليوم الاخروليشهد عذابهما طائفة من المومنين. زن و مرد زناكار را هر يك،صد تازيانه بزنيد و در اجراى احكام دين خدا نسبت به آنان رحم نورزيد اگر بهخدا و آخرت ايمان داريد، و بايد گروهى از مومنان شاهد عذاب كشيد آنان باشند.«1»
ممكن است گفته شود كه عنوان جلد (تازيانه) دلالتصريحى بر شرطيت دردناكبودن وآزار داشتن ندارد. در پاسخ بايد گفت: ذيل آيه صريحا عذاب كشيدن را بيان كردهاست، بلكه صدر آيه نيز به قرينه ولاتاخذكم بهما رافه دلالت بر عذاب دارد.
در آيه مربوط به لعان آمده است:ويدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبين. يعنى اگر چهار شاهد سوگند به اسم الله ياد كردند كه شوهر دروغ مىگويد، عذاب از زن برداشته مىشود.«2»
در مورد حد كنيزان آمده است:فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب. يعنى عذاب كنيزان نصفعذاب زنان آزاد شوهردار است.«3»
در مورد لواط و زنا آمده است:واللذان ياتيانها منكم فادوهما فان تابا واصلحا فاعرضواعنهما ان الله كان توابا رحيما. يعنى: آن دو نفرى را از شما كه مرتكبلواط و زنا شدند، آزار رسانيد، پس اگر توبه كردند و اصلاح شدند با آنان كارىنداشته باشيد، همانا خداوند توبهپذير و مهربان است.«4»
در آيه مربوط به حد قذف آمده است:ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فى الدنياوالاخرة ولهم عذاب عظيم. يعنى: كسانى كه به زنان شوهردار با ايمانبىخبر، تهمت مىزنند، در دنيا و آخرت لعنتشدهاند و عذاب سهمگينى دارند.«5» استدلال به اين آيه مبتنى بر آن است كه مراد از لهم عذاب عظيم هم عذاب در دنيا-يعنى حد قذف- و عذاب در آخرت باشد.
در بيان حد سرقت آمده است:والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما جزا بما كسبا نكالا من اللهوالله عزيز حكيم. يعنى: دست مرد و زنى را كه دزدى كردهاند قطع كنيد، اينسزاى كار آنان و عذابى از جانب خداوند است و خداوند عزيز و حكيم است.«6» آيهاى كه حد محاربه را بيان كرد، نيز دلالت بر شديد بودن كيفر آن دارد،كيفرهايى مانند كشتن و به صليب كشيدن و بريدن دست و پا در اين آيه همه بهصيغه تفعيل آمده است كه دلالت بر تشديد فعل دارد و آنچه از آن فهميده مىشود شديد كردن كيفر است.
از بررسى آيات حدود كه ريشه تشريع اين حدود هستندچنين به دست مىآيد كه منظوراز تشريع حد، عذاب دادن و آزردن مرتكب است تا بدين وسيله او و بلكه ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد. به همين جهت در بعضى از حدود، واجب است كه مجازات درحضور گروهى از مومنان صورت گيرد و ايشان شاهد اجراى حد باشند.
ممكن است ادعا شود كه اجراى حد خصوصا در مواردىمثل قطع عضو، حتى اگر محكوم رابىحس نيز كنند، همواره مرتبهاى از عذاب و آزار را به همراه دارد ولو به لحاظآثار بعد از اجرا باشد. بر اين اساس، مراد از درد و عذابى كه در آيات ياد شدهبدان اشاره شده است، همين مقدار ازعذاب است و آيات مذكور دلالتى بر شرطيت عذابو آزار، بيش از اين مقدار ندارد.
اين ادعا را نمىپذيريم، زيرا خلاف ظهور آيات است. ظاهرآيات ياد شده اين استكه نفس حد تازيانه يا قطع عضو، عذاب و آزار استيعنى عذاب دادن و آزردن محكوم،با خود حد حاصل مىشود نه با آثار و پيامدها
نگرشى جديد بر قانون ديات - سير تاريخى پيدايش نظام ديات
سيد محمد موسوى بجنوردى (1)
چكيده: يكى از مباحث قابل بررسى در فقه اسلامى قانون حاكم بر ديات است. نگارنده در اين مقاله، ابتدا نگرشى تاريخى به قانون ديات در جهان قبل از اسلام دارد و سپس به بررسى نظام ديات در دين اسلام مىپردازد و نظر فقهاى مذاهب گوناگون را در مورد ماهيتحقوقى نظام ديات بيان مىدارد. در پايان، تعداد و كيفيتسه مورد (دينار، درهم و حله) از موارد ششگانه ديات مورد بررسى قرار مىگيرد.
نظام ديات در جهان قبل از اسلام
الف: در مجموعه قوانين حمورابى
ضمن كاوشهاى باستانشناسى كه در منطقه شوش بين سالهاى 1899 تا 1902 انجام شد، يك گروه فرانسوى موفق به كشف يكى از پرارزشترين منابع تاريخ حقوق، يعنى «مجموعه قوانين حمورابى» شدند. اين مجموعه قوانين، بر سنگى به طول دو و نيم و به عرض يك و نيم متر حك شده و قديميترين و كاملترين قوانين مربوط به حدود چهار هزار سال پيش بر آن منقوش شده است. (2) مجموعه قوانين حمورابى با توجه به زمان تدوين آن، يكى از شاهكارهاى تاريخ قانون و قانونگذارى است كه به ادعاهاى افتخارآميز كسانى كه قوانين روم و يونان را تنها منبع قوانين فعلى و برجستهترين آنها مىدانند خاتمه مىدهد.
اين مجموعه قوانين مشتمل بر 282 ماده است كه در مورد مقررات مدنى، تجارى، كيفرى، روابط بين زن و شوهر و حقوق زن تدوين شده است. بخش قابل توجهى از قوانين اين مجموعه را قوانين كيفرى به خود اختصاص داده است. نظام قصاص و ديات در اين مجموعه بر اساس امتيازات طبقاتى است و با مجرمين در مورد پرداخت ديه به طور يكسان برخورد نمىشود. مطابق اين مجموعه قوانين، قصاص وقتى قابل اعمال است كه مرتكب عمدا ديگرى را به قتل رسانده باشد يا عضوى از اعضاى او را شكسته و يا او را مجروح كرده باشد. جرح غيرعمدى، طبق مندرجات ماده 206 فقط موجب پرداخت هزينه مداواى شخص مجروح مىشده و ضارب ناگريز به پرداخت آن بوده است. در ضرب و جرح غيرعمدى كه منتهى به فوت مىشده، ضارب را به دليل غيرعمدى بودن قتل به قصاص محكوم نمىكردند، اما بايد نيم مانا نقره به عنوان ديه به اولياى دم مىپرداخته است.
ب: در حقوق روم
حقوق روم از قديميترين و مهمترين حقوقهاى قضايى به شمار مىآيد و مىتوان از آن به عنوان منبع تاريخى بيشتر قوانين امروز غرب نام برد. درواقع، حقوق روم سالهاى طولانى در تدوين قانون الهام بخش حقوقدانان اروپايى بوده است. از مشهورترين قوانين رومى «قانون الواح دوازدهگانه» است كه جزئياتش در پنج لوح آخر آن ذكر شده است. (3) در قانون الواح براى اولين بار جرايم به دو دسته جرايم عمومى و خصوصى تقسيم شده است. (4)
در حقوق روم، هم قصاص از جانى را پذيرفته بودند و هم ديه را; بدين معنا كه شخص مورد تجاوز حق داشته يا با شخص متجاوز درباره پايان دادن دعوا توافق كند يا در صورت عدم توافق قصاص نمايد. البته بايد توجه داشت كه در حقوق روم قصاص فقط در مورد اعضا و جوارح (مثلا چشم در برابر چشم) بوده است.
جايگزينى نظام ديه با نظام قصاص در نزد روميها، پس از طى مراحل تكاملى مبنى بر جلب رضايت اولياى مقتول يا خود مجنىعليه صورت مىگرفته است. در قانون الواح امكان صلح بين جانى و مجنىعليه و پرداخت مبلغى از سوى جانى جايز دانسته شده و اين، همان نظام ديات در قانون مذكور است. از جمله كيفرهايى كه دادگاههاى روم عليه جنايتكاران صادر مىكردند مىتوان اعدام و پرداخت ديه را نام برد.
ج: در حقوق آنگلوساكسون
اولين مجموعه قانون آنگلوساكسونها در انگليس، در قرن هفتم ميلادى، نوشته شد. در اين مجموعه، سيستم كاملى جهت جبران ضررهاى بدنى بيان شده كه در جامعه انگليس به صورت يك عرف پذيرفته شده در آمده است. بنابر اين مجموعه قوانين، مقدار ديه نفس با توافق بين دو طرف دعوا تعيين مىشده است; يعنى طرفين دعوا اختيار داشتند تا نوع و ميزان جبران ضرر را تعيين كنند. مقدار ديهاى كه جانى به خانواده مجنىعليه مىپرداخته، در حالتهاى مختلف متفاوت بوده (چون در آن زمان، بخشى از جامعه انگليس را طبقه بردگان تشكيل مىدادند كه متعلق به فئودالها بودند) و جانى با پرداخت ديه، از هرگونه مسئوليت ديگرى معاف مىگرديده است.
در آن دوران، ديه مقتول به سه جزء تقسيم مىشده است: يك جزء آن به دليل از دست رفتن يكى از رعاياى پادشاه به پادشاه داده مىشد، جزء ديگر را مالك (فئودال) به دليل از دست دادن يكى از افراد خود برمىداشت و جزء سوم آن بين افراد خانواده مجنىعليه تقسيم مىشد. (5)
د: در حقوق عصر جاهليت
اعراب جاهلى نظام پرداخت ديات را جهت پايان بخشيدن به انتقام و منازعات خونى، تا حدودى جبران خسارت وارده و عدم توسل به زور براى جلوگيرى از جنگ و خرابيهاى حاصل از آن اعتبار بخشيدند. به نحوى كه براى جانى و قبيلهاش اين امكان به وجود آمد كه با توافق مجنىعليه يا اولياى او پرداخت ديه جايگزين قصاص شود. اين شيوه نو، تحول بسيار مهمى را در حيات قبايل عرب به وجود آورد، زيرا در لابهلاى متون تاريخى به مواردى برمىخوريم كه اولياى مقتول به گرفتن ديه بسنده كردند; اگر چه مقدار اين ديه براى همه اشخاص مساوى نبود و بر حسب درجات قبايل و شان و منزلت مقتول تفاوتهايى داشت. به اين معنا كه هنگام اخذ ديه، اختلاف طبقاتى و موقعيت مقتول در نظر گرفته مىشد. به عنوان مثال ديه مردى كه از طبقه اشراف بود با ديه مردى كه از طبقه پستتر از اشراف بود تفاوت داشت.
در بين قريش ميزان معمولى ديه ده شتر بود كه اين ميزان به قولى بعد از نذر عبدالمطلب، جد پيغمبر اكرم(ص)، به صد شتر رسيد. (6) ديه امرا و بزرگان به هزار شتر نيز مىرسيد. ديه حليف، نصف ديه صريح و ديه زن، نصف ديه مرد بود.
در مورد پرداخت ديه، اصل بر اين بود كه در صورت قدرت جانى بر پرداخت آن، از خود او گرفته شود و در صورت عدم توان او بر پرداخت ديه از «عصبه»، يعنى بستگان نزديك جانى كه با او رابطه خونى دارند گرفته شود. (7)
كيفيت مجازات در ميان اعراب زمان جاهليت
ساكنان شبه جزيره عربستان، در عصر جاهليتبه دو گروه «بدو» يا باديهنشين و «حضر» يا شهرنشين تقسيم مىشدند. حضر ساكنان شهرهاى بزرگ بودند و تعدادشان نسبتبه بدو، كه قسمت اعظم اعراب باديهنشين را تشكيل مىدادند، بسيار اندك بود. با وجود اين، در زمينه احكام ديه و فصل منازعات خونى اختلاف چندانى با يكديگر نداشتند.
باديهنشينان، قبايل متجاوز و جنگجويى بودند كه تعصبات قبيلهاى بر آنان حاكم بود; به طورى كه اين عصبيت، يگانه وسيله حمايت افراد قبيله از تجاوزات بيگانگان به حساب مىآمد و عامل مؤثرى براى از بين رفتن شخصيت مستقل افراد قبيله و ايجاد شخصيتحقوقى براى آنان بود. افراد يك قبيله به دليل اينكه خون واحدى در رگهايشان جارى بود، حيات اجتماعى واحدى داشتند و برخوردى كه با افراد قبيله خود داشتند با رفتارى كه با افراد ديگر قبايل داشتند متفاوت بود. در نتيجه، يك قبيله همچون دولتى قائم به ذات و مستقل عمل مىكرد و در شئون داخلى و خارجى خود حاكميت مطلق داشت. اساس زندگى اجتماعى و سياسى داخل قبيله مبتنى بر اصل تضامن افراد و تساوى كامل آنان در حقوق بود. مالكيت افراد به طور اشتراكى و جمعى بود و اموال قبيله به همه افراد آن تعلق داشت. مذهب نيز مذهب همه افراد قبيله بود.
حفظ امنيت و فصل خصومات بين افراد يك قبيله به شيخ و رئيس قبيله مربوط مىشد و او بود كه در صورت تحقق جرمى در داخل قبيله حكم صادر مىكرد.
اعراب در عصر جاهليتبه صورت پراكنده زندگى مىكردند و يك حكومت مركزى كه بتواند تمام قبايل را طبق قوانين و مقررات واحدى گرد هم جمع كند نداشتند; ولى يك نظام حاكم بين همه قبايل وجود داشت و آن اين بود كه «قتل كيفر قتل است» يا «قتل، بازدارندهترين عامل ارتكاب قتل است».
نظام ديات در دين اسلام
دين مقدس اسلام درباره نظام ديات، روش جديدى بنا نكرد، بلكه آن را به همان مفهوم عرفى و عقلايى كه متداول بود، پذيرفت. البته اين بدان معنا نيست كه اسلام براى نظام ديات، توسعه قائل نشد; بلكه اسلام با قراردادن مقررات ويژهاى قانون ديه را مضبوط ساخت تا از اعمال سليقههاى شخصى و سنتهاى قبيلهاى ممانعتبه عمل آورد. به عنوان مثال در عصر جاهليت، حسب و نسب اشخاص موجب افزايش مقدار ديه بود، ولى اسلام درباره ديه نفس، ديه جراحات و ديه اعضا و جوارح، نسبتبه همه به طور يكسان قانون وضع كرد و اين معنا را به شكل امضايى و به نحو قضيه حقيقيه تشريع كرد.
الف: تشريع نظام ديات به نحو قضيه حقيقيه
تشريع احكام و قوانين در همه جوامع عقلايى به نحو قضيه حقيقيه است. اين قانون كلى در مورد نظام ديات نيز جارى است. به اين معنا كه هرگاه موضوعش با قيود و شرايطى كه در فعليت آن قانون دخالت دارد موجود گردد، قانون ديات نيز نسبتبه اشخاص فعليت مىيابد.
با عنايتبه روايات وارده از ائمه اطهار(ع) كه فرمودهاند: «كانت الدية في الجاهليته ماة من الابل فاقرها رسول الله(ص)» (8) و همچنين با توجه به آنچه ذكر شد، معلوم مىشود كه نظام ديات در مجموعه قوانين حمورابى، در حقوق روميها و آنگلوساكسونها و نيز در دوران اعراب حكم امضايى بوده است و اسلام هم اين حكم عقلايى را، كه بدون شك اثر مثبت در نظم عمومى و امنيت جامعه و تا حدودى جبران خسارتهاى بدنى و جانى دارد، به همان مفهوم عرفى و عقلايى آن امضا فرموده و مورد تاييد قرار داده است.
ب: بررسى ماهيتحقوقى نظام ديات
نوع ضمان و تعهد نسبتبه ماهيتحقوقى ديه مسلما عقدى و قراردادى محسوب نمىشود، اما درباره اينكه چنين مسئوليتى جنبه كيفرى صرف داشته باشد يا جنبه مدنى صرف و يا تركيبى از آن دو، اختلاف نظر وجود دارد. به طور كلى سه ديدگاه عمده در مورد ماهيتحقوقى نظام ديات ابراز شده است:
1) گاه بر اساس برخى ويژگيهاى مسئوليت كيفرى از جمله قابليت تغليظ و تشديد در زمان و مكان خاص، تحديد شرعى يا قانونى ميزان و مبلغ آن، نظام ديات رنگ مسئوليت كيفرى به خود مىگيرد.
2) گاه بر اساس برخى از خواص و آثار مسئوليت مدنى از جمله پرداخت آن به شخص متضرر يا وراث او و عدم پرداخت آن به خزانه دولت، جبران خسارت و ضمان قهرى تلقى مىشود.
3) گاه به دليل وجود برخى از خواص و آثار مسئوليت كيفرى و مدنى در ديه، نظريهاى مبنى بر اينكه ماهيتحقوقى ديات آميختهاى از هر دو مسئوليتباشد شكل مىگيرد.
ج: نظر فقهاى مذاهب گوناگون در مورد ماهيتحقوقى نظام ديات
در عصر جاهليت از طريق نظام ديات هم درصدد بودند كه خسارات وارده را جبران كنند و هم جانى را به كيفر اعمال خود برسانند. اين نظر با آراى فقهاى اماميه نزديك است.
در ميان فقهاى مذاهب اربعه شافعيه و حنبليه معتقدند:
ديات جمع ديه است و آن عبارت است از مالى كه بر اثر جنايت وارده بر مجنىعليه به اولياى دم در صورت قتل نفس و يا به خود مجنىعليه در صورت ضرب و جرح پرداخت مىگردد. (9)
فقهاى حنفيه اعتقاد دارند:
ديه از ادا مشتق شده است و عبارت است از مالى كه در مقابل تلف نفس ادا مىگردد. (10)
نظر فقهاى مالكيه اين است كه:
ديه عبارت است از چيزى كه در مقابل قتل نفس به عنوان خون بها به ولى دم ادا مىگردد. (11)
آنچه از مجموع آراى مذاهب اربعه به دست مىآيد (حنفيه و بعضى از مالكيه به طور صريح، شافعيه و حنبليه) اين است كه ديه ظهور در جبران خسارت دارد و قهرا جنبه كيفرى و مجازات ندارد. بنابراين ديه به عنوان مالى در ازاى اثر جنايتبه مجنىعليه يا بستگان او پرداخت مىشود.
كاوشى در خصوص موارد ششگانه در نظام ديات
يكى از موضوعاتى كه لازم است در مورد آن بحث و بررسى صورت گيرد، عناوين ششگانه ديات است. با طرح پرسشهايى مىتوان ماهيتحقوقى موارد ششگانه در نظام ديات را روشن كرد. برخى از اين پرسشها عبارت است از:
1) آيا عناوين ششگانه، باصولها، موضوعيت دارد؟
2) آيا قيمتيكى از اين عناوين ملاك و پايه است و بقيه موارد به اعتبار تساوى قيمت آنها با پايه ذكر شده، مشخص مىشوند و خودشان باصولها هيچگونه موضوعيتى ندارند؟
3) آيا قيمت صد شتر در نظام ديات پايه استيا قيمت و ارزش هزار دينار؟
فقهاى عظام، در وجوب تخييرى انواع ششگانه ديات اتفاق نظر دارند. به اين معنا كه معتقدند جانى در مقام ادا مىتواند يكى از انواع ششگانه ديات را انتخاب كند و بپردازد. همچنين متفقند كه هر يك از شش نوع ديه، فى نفسه، اصل و بدل از غير خود نيست. لكن به نظر مىرسد با توجه به روايات وارد شده و نظامهاى حقوقى دنيا قبل از اسلام ديهاى كه به عنوان اصل و پايه انتخاب شده هزار دينار (برابر با 750 مثقال طلاى صيرفى) است و پنج نوع ديگر ديه به اين اعتبار عنوان شده است كه در زمان صدور روايتيا زمان تشريع حكم، توان خريد هر يك از انواع پنجگانه (صد شتر، دويست گاو، هزار گوسفند، دويستحله و ده هزار درهم) از لحاظ قيمت معادل با توان خريد هزار دينار برابر بوده است. البته اين معنى قابل انكار نيست كه در روايات متعدد، ملاك را صد شتر يا قيمت صد شتر قرار دادهاند و ما - ان شاء الله - در مقام جمع بين روايات، با در نظر گرفتن اعتبار عقلايى، پايه و اصل را بيان خواهيم كرد.
الف: نظر اهل تشيع
1) صحيحه عبدالرحمن بن حجاج:
قال: سمعت ابن ابي ليلى يقول: كانت الدية في الجاهلية ماة من الابل فاقرها رسول الله(ص) ثم انه فرض على اهل البقر ماتى بقرة، و فرض على اهل الشاة الف شاة ثنية، و على اهل الذهب الف دينار، و على اهل الورق عشرة الف درهم و على اهل اليمن الحلل ماتي حلة. قال عبدالرحمن بن الحجاج: فسالت ابا عبدالله(ع) عما روى ابن ابى ليلى. فقال: كان على(ع) يقول: الدية الف دينار، و قيمة الدينار عشرة دراهم و عشرة آلاف لاهل الامصار، و على اهل البوادي ماة من الابل، و لاهل السواد ماة بقرة، او الف شاة. (12)
ملاحظه مىشود كه در اين صحيحه، عبدالرحمن بن حجاج مطلبى را از ابن ليلى نقل مىكند و سپس از حضرت صادق(ع) در مورد صحت آن سؤال مىكند. حضرت در پاسخ شخص مىفرمايد كه ديه، قدرت و توان خريد هزار دينار، يعنى هزار مثقال شرعى طلا برابر با 750 مثقال صيرفى طلاى خالص است. در اين روايت پايه و اصل ديه از زبان حضرت «الدية الف دينار» بيان شده است. به قول علماى ادب چنانچه مبتدا محلاى به الف و لام باشد، افاده حصر در خبر مىكند; يعنى «تنحصر الدية في الف دينار». سپس مىفرمايد: انواع ششگانه، همگى حكايت از يك قدرت و توان خريد دارند; يعنى قدرت خريد صد شتر، دويست گاو، هزار گوسفند، دويستحله و ده هزار درهم نقره، معادل قيمت و قدرت خريد هزار دنيار طلا است.
2) موثقه جميل بن دراج:
عن جميل بن دراج فى الدية قال: الف دينار، او عشرة آلاف درهم، و يؤخذ من اصحاب الحلل الحلل، و من اصحاب الابل الابل، و من اصحاب الغنم الغنم، و من اصحاب البقر البقر. (13)
دراين روايت، همانند صحيحه عبدالرحمن بن حجاج، انواع ششگانه همگى حكايت از يك قيمت و قدرت خريد دارند كه بر اين مبنا هر دينار برابر با ده درهم است. اهل يمن نيز مىتوانند دويستحله بدهند، بياباننشينها صد شتر، گوسفندداران هزار گوسفند و گاوداران دويست گاو.
اما در مورد رواياتى كه ظهور آنها در پايه بودن قيمت صد شتر است; مثل روايت عبدالله بن سنان (14) و صحيحه فضلا (15) بايد گفت كه با توجه به اعتبار عقلايى و در نظر گرفتن رواياتى كه ظهور آنها در پايه بودن قيمت هزار دينار استيا اعراض اصحاب از روايت اخير يا محامل ديگر كه در كتب فقهى مدون است و اينكه دين مبين اسلام جهانى و خاتم اديان است و تا قيام قيامتبرقرار و پابرجا خواهد بود، نظام ديات و مقررات آن بايد به گونهاى باشد كه در همه جاى دنيا و در همه اعصار قابل پياده شدن باشد. با توجه به اين مسائل، پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه در مورد كشورهايى كه نه شتر دارند و نه قيمت آن را مىدانند (مثل: ژاپن، روسيه، سوئد، هلند و...) و تنها با ارزهاى خارجى و اسكناسهاى محلى خودشان سروكار دارند چه تدبيرى انديشيده شده است؟
به نظر نمىرسد قيمت صد شتر پايه و ملاك خوبى باشد، بلكه اصل و پايه، قدرت خريد صد شتر در زمان صدور روايت است كه برابر با قيمت هزار مثقال شرعى طلا، معادل 750 مثقال صيرفى طلا است. اين پايه در سراسر جهان امروز قابل قبول بوده و انجام شدنى است. بنابراين اصل آن است كه قدرت خريد از جانى دريافتشود و قهرا اسكناس رايج هر كشور كه برابر با ارزش 750 مثقال صيرفى طلاى خالص استبه عنوان ديه بايد پرداختشود.
ب: نظر اهل سنت
فقهاى حنيفه و مالكيه بر اين اعتقادند كه فقط در سه نوع (شتر، طلا و نقره) ديه واجب است. دليل آنان اين است كه رسول الله(ص) فرمود:
في النفس المؤمنة ماة من الابل و انه جعل دية كل ذى عهد على عهده الف دينار. (16)
راى احمد و ابو يوسف و محمد اين است كه ديه در شش نوع واجب است و آن شش نوع عبارتند از: شتر، طلا، نقره، گاو، گوسفند و حله. اين راى ملهم است از روايت عمروبن شعيب:
الا ان الابل قد غلت فقوم على اهل الذهب الف دينار و على اهل الورق اثنى عشر الفا، و على اهل البقر ماتي بقرة و على اهل الشاة الف شاة و على اهل الحلل ماتي حلة. (17)
يادآور مىشويم نظر اين گروه تقريبا مطابق فتواى فقهاى اماميه است.
فقهاى شافعيه ابتدا، در مورد ديه به نظر فقهاى حنفى و مالكى اعتقاد داشتند ولى در حال حاضر، ديه را منحصر در شتر مىدانند. منشا اين راى آن است كه شتر را اصل مىدانند و ساير انواع ديه (طلا و نقره و انواع ديگر) را به عنوان بدل به حساب مىآورند كه بر حسب افزايش و كاهش قيمتشتر، قيمت آنها نيز افزايش يا كاهش مىيابد. قيمت اجناسى كه به عنوان بدل هستند (مثل شتر) اصولا ثابت نمىباشد. (18) اين نظر الهام گرفته از حديث زهرى است كه مىگويد:
كانت الدية على عهد رسول الله(ص) ماة من الابل، قيمة كل بعير اوقية، ثم غلت قيمة الابل فصارت قيمة كل بعير اوقية و نصفا، ثم غلت فصارت قيمة كل بعير اوقيتين، فمازالت تغلو حتى جعلها عمر عشرة آلاف درهم او اربع ماة دينار. (19)
ديه، در زمان رسول الله(ص) صد شتر بود و قيمت هر شتر برابر با دوازده درهم بود. سپس بر قيمتشتر افزوده شد و در نتيجه قيمت هر شتر، به هجده درهم رسيد. پس از آن باز هم قيمتشتر بالا رفت و به مقدار بيست و چهار درهم رسيد. بعد از آن هم قيمتبالا مىرفت تا آنكه عمر در زمان خلافتخود، قيمت صد شتر را ده هزار درهم يا چهارصد دينار قرار داد. بر همين اساس، شافعى تغليظ در ديه را منحصر در شتر مىداند. (20)
تعداد و كيفيت انواع ششگانه ديات
نكته ديگرى كه بايد مورد توجه قرار گيرد تعداد و كيفيت انواع ششگانه ديات است. در مورد سه نوع ديه، يعنى شتر، گاو و گوسفند و تعداد و كيفيت آنها همه فقهاى عظام متفق القول هستند، اما در مورد دينار و درهم و دويستحله هنوز بحثهايى وجود دارد كه به ترتيب آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم.
الف: دينار
در خصوص دينار سه احتمال وجود دارد:
1) دينار عبارت است از طلاى مسكوك و داراى وزن معين، يعنى هجده نخود طلاى خالص. طبق مقتضاى قاعده وقتى حكم به عنوانى تعلق مىگيرد كه آن عنوان از مفاهيم عرفيه است و در خارج مابازاء دارد، لازم است كه عنوان مذكور به حكم عقلا احراز شود و معلوم گردد كه در كجا و با چه شرايطى عرف و عقلا مىگويند عنوان مذكور محرز است. در اين صورت مىتوان به مطلب مورد نظر ترتيب اثر داد. با توجه به تعريفى كه از دينار شد، هرگاه مجمع القيود متحقق شود، عنوان دينار عينيت مىيابد.
2) دينار عبارت است از طلاى مسكوك كه از لحاظ وزن و نوع سكه لابشرط باشد; يعنى فقط مسكوك بودن سكه طلا مورد نظر است نه وزن و نوع آن. همين كه چند عدد از چنين سكهاى به وزن هجده نخود برسد دينار به حساب مىآيد. بنابراين آنچه اهميت دارد مسكوك بودن سكه طلا است.
3) دينار عبارت است از صرف طلاى خالص به وزن هجده نخود، يعنى مثقال شرعى كه سه چهارم مثقال صيرفى (24 نخود) مىباشد. مؤيد اين احتمال موثقه ابى بصير است:
فقال: دية المسلم عشرة آلاف من الفضة و الف مثقال من الذهب، و الف من الشاة على اسنانها. (21)
با مراجعه به تمامى روايات وارد شده در باب زكات نقدين و ديات، روشن مىشود كه دينار مذكور در روايات، مرآت و عنوان مشير است نسبتبه مقدار معينى از طلا، لابشرط از مسكوك بودن آن. در حقيقت، اين مرآت و عنوان مشير، درصدد بيان مقدار طلاست و دينار پل و آيينه براى اين مقدار طلاى خالص مىباشد. رواياتى هم (مانند موثقه ابى بصير كه در احتمال سوم ذكر شد) به اين معنا دلالت دارند. ملاحظه مىشود كه ديه مسلم را ده هزار درهم از نقره دانسته و نسبتبه طلا «الف مثقال من الذهب» گفته است كه به تعبير ديگرى «الف دينار» است. بنابراين «الف دينار» در بعضى روايات منافاتى با «الف مثقال» در ديگر روايات ندارد. نيز، چنين است موثقه فضلا:
عن ابي جعفر و ابي عبدالله(ع) انهما قالا: في الذهب فى كل اربعين مثقالا مثقال، و في الورق في ماتين، خمسة دراهم و ليس في اقل من اربعين مثقالا شيء و لا اقل من ماتي درهم شيء و ليس في النيف شيء حتى يتم اربعون فيكون فيه واحد. (22)
در اين موثقه، نسبتبه زكات نقدين، موضوع «اربعين مثقالا مثقال» قرار داده شده است. در روايات ديگر هم كه حكم به وجوب زكات بر عنوان دينار تعلق يافته است، استظهار مىشود كه «مثقال» عبارت اخراى دينار است.
اگر گفته شود كه در باب زكات نقدين، شرط وجوب زكات مسكوك بودن طلا به سكه معامله است و بنابراين دينار معتبر در باب زكات مغاير با دينارى است كه در باب ديات اعتبار شده است و اين معنا بعيد است كه يك عنوان و مفهوم عرفى، كه دينار باشد، به حسب موارد فرق كند و در واقع بايد گفت كه صحت اطلاق بر عناوين تابع صدق عرفى است، در پاسخ مىگوييم كه در وجوب زكات نقدين، منقوش بودن به سكه رايجبه جهت روايات مربوط به دينار نيست، بلكه مستفاد از صحيحه على بن يقطين است كه مىگويد:
عن ابى ابراهيم(ع) قال: قلت له انه يجتمع عندي الكثير قيمته فيبقى نحوا من سنة اتزكيه؟ فقال: لاكل ما لم يحل عليه الحول فليس عليك فيه زكاة و كل ما لم يكن ركازا فليس عليك فيه شيء قال: قلت و ما الركاز؟ قال: الصامت المنقوش، ثم قال: اذا اردت ذلك فاسبكه، فانه ليس فى سبائك الذهب و نقار الفضة شيء من الزكاة.
به مقتضاى اين صحيحه، امام(ع) مىفرمايد: هرچه ركاز نباشد، زكات ندارد و ركاز را هم به صامت منقوش تعريف فرموده است. در نتيجه فهميده مىشود كه در نصاب طلا، چهل مثقال بايد به صفت «منقوش به سكه رايج» متصف باشد. بدين ترتيب در هزار دينار، هزار مثقال شرعى از طلا، لابشرط، به صفت مسكوك، يعنى 750 مثقال صيرفى طلاى خالص منظور نظر و مجزى «الف دينار» است.
ب: درهم
درهم عبارت است از نقره مسكوك موزون به وزن معين. ظاهر روايات باب ديات هم مشعر بر اين است كه لازم است ده هزار درهم، مسكوك بوده و از لحاظ وزن نيز هر درهم آن 6/12 نخود وزن داشته باشد.
بنابراين در صورتى كه جانى در مقام ادا، درهم را انتخاب كند نمىتواند نقره را كه به سكه معامله مسكوك نباشد (مثلا پنج هزار و دويست و پنجاه مثقال صيرفى نقره) بپردازد. به عبارت ديگر، اعتبار مسكوك بودن در باب درهم به شرط شىء است و مطالبى كه در باب دينار - لابشرط بودن از لحاظ مسكوك بودن - گفته شد، در اينجا صادق نيست. در موثقه ابى بصير (23) ديديم كه بين نقره و طلا فرق گذاشته و بدل از درهم را مقدارى از نقره قرار نداده است.
ج: حله
حله عبارت است از دو لباس كه اكثر اصحاب و نيز اهل لغت آن را مركب از «ازار و رداء» دانستهاند. ابوعبيده گفته كه حلل بايد از برد يمن باشد; يعنى برد بايد مقيد به قيد يمانى باشد و نيز گفته است «لا تسمى حلة الا ان تكون ثوبين من جنس واحد». اين معنى در كتاب سرائر، نافع، تحرير، ارشاد، لمعه، مهذب البارع و الروضة البهية آمده است و استاد بزرگوار ما، امام راحل، نيز همين معنا را در كتاب تحرير الوسيله اختيار كردهاند.
البته خليل بن احمد بصرى، صاحب العروض و النحو، در كتاب العين مىگويد: «الحلة ازار و رداء بردا و غيره، لايقال لها حلة حتى تكون ثوبين». بنابراين وى شرط «برد يمانى بودن» را در حله معتبر نمىداند. اكثر علماى لغتبا خليل بصرى موافقند، لكن مقتضاى احتياط آن است كه تفسير اول اختيار شود و حله، لزوما، از بردهاى يمانى باشد.
با توجه به آنچه گذشت، بردهايى كه در زمان ما موجود است، حلهاى نيست كه در روايات مذكور است. قيمتبردهاى كنونى زياد نيست و موارد استعمال خاص دارد، حال آنكه حلهاى كه به عنوان برد يمانى با ديگر انواع برابر دانسته شده است، در گذشته از لباسهاى فاخر بوده و حتى در بعضى روايات قيمت هر حله پنج دينار ذكر گرديده است كه در نتيجه بهاى دويستحله برابر با هزار دينار مىشده است، اما با توجه به عدم موضوعيت نسبتبه عناوين ششگانه ذكر اين مباحث منتفى است.
يادداشتها:
1) دانشيار دانشگاه تربيت معلم و مدير گروه فقه و مبانى حقوق اسلامى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى.2) على پاشا صالح، سرگذشت قانون، ص 325 - 370; نشريه مؤسسه حقوق تطبيقى، شماره 7، ص 2 - 22.
3) تاريخ النظم القانونية و الاجتماعية، ص 322. تاريخ تدوين الواح دوازدهگانه سال 450 ق. م. است. اين لوحها بر عاج فيل نگاشته شده است و به استثناى لوح هفتم كه 24 ماده دارد، ساير الواح 3 تا 10 ماده دارند.
4) تاريخ القانون المصرى، ص 186.
5) حارث سليمان فاروقى، المعجم القانونى، ص 744.
6) بعضى گفتهاند اولين كسى كه مقدار ديه را صد شتر تعيين كرد ابى سياره عدوانى بود. بعضى ديگر اين حكم را به عبدالمطلب نسبت داده و گفتهاند او اولين شخصى بوده كه ديه را به ميزان صد شتر، سنت قرار داده و قريش و اعراب نيز اين حكم را اتخاذ كردهاند و رسول الله(ص)، آن حكم را در اسلام امضا فرمودهاند. به نقل از:
- جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جلد 5، ص 593.
7) همان، ص 592.
8) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، جلد 19، ح 1، ص 141.
9) شرح كشاف القناع على متن الاقناع، جلد 4، ص 2; مغنى المحتاج الى شرح الفاظ المنهاججلد 4، ص 53.
10) محمد بن احمد بن ابوبكر سرخسى، المبسوط، جلد 26، ص 59.
11) الجامع الاحكام القرآن، جلد 5، ص 315.
12) شيخ حر
بزه كارى , ديه و هزينه هاى پزشكى و قضايى
آيت الله سيد محمود هاشمى
در اين باره, سه مساءله اصلى را بررسى مى كنيم.
1. آيا بزهكار, هزينه هاى پزشكى را, افزون بر ديه, ضامن است؟
2. آيا زيانهاى ديگر بزه ديده, در شغل و مانند آن, به عهده بزهكار است؟
3. آيا هزينه هاى دادخواهى و رسيدگى قضايى, به عهده بزهكار است؟ البته مساءله سوم تنها در دادخواستهاى جنايى نبوده و همه موارد دادخواهيهاى مدنى را نيز در برمى گيرد.
مساءله نخست
ممكن است از سخنان فقيهان كه در موارد ديه, از چيز ديگرى ياد نكرده اند, چنين برداشت شود كه همه آنچه بزهكار بايد بپردازد, تنها ديه يا ارش است. ديه نيز همان ديه كامل بوده و گاهى به هر گونه جريمه اى كه در شرع قرار داده شده باشد, گفته مى شود. ارش نيز اندازه كسرى معينى از ديه است, خواه در شرع معين شده باشد و يا با حكم قاضى.
البته در آينده خواهيم گفت كه اين برداشت نادرست است.
اكنون مهم آن است كه دليلها و قاعده ها را در اين باره بررسى كنيم. نخست قواعد را جدا از رواياتى كه براى هر بزهى اندازه معينى از ديه قرار داده است, مى كاويم و سپس روايات را بررسى خواهيم كرد. بنا بر اين سخن ما در دو بخش خواهد بود:
بخش يكم: بررسى قواعد كلى ضمان
براى ديدگاه ضامن بودن بزهكار, نسبت به همه هزينه هاى درمان بزه ديده, از چند دليل مى توان ياد كرد:
1. سيره عقلا در ضمان مالها و چيزهاى متعلق به ديگران و بر اين اساس گفته مى شود آنان همه هزينه ها را بر عهده بزهكار مى دانند كه بخشى از آن, هزينه هاى پزشكى است.
به ديگر سخن: وصف تندرستى و سلامتى از بيمارى و آسيب ديدگى از ويژگيهايى است كه همه عقلا خواستار آنند, بلكه چنين چيزى در انسان, بسى با اهميت تر از اموال است و از آن جا كه شخص بيگانه نسبت به سالم بودن مالى كه در آن دست يازيده يا آن را تباه ساخته باشد, ضامن مى گردد. هر گاه نسبت به انسانى هم جنايتى كرده باشد, بايد عهده دار هزينه هاى درمان او شود. چنين شيوه خردمندانه اى, از سوى قانون گذار اسلام, نادرست شناخته نشده كه در نتيجه مى توان آن را نزد شارع, پذيرفته شده دانست.
پاسخ:
نخست آن كه: ويژگى سلامتى انسان, اگر چه مهم تر از سالم بودن اموال است, ولى چنين صفت خوش آيندى, تا آن هنگام كه نزد عقلا, مال تلقى نگردد, مورد ضمان نخواهد بود. عقلا درباره انسان, نسبت به خود, صفات و اندامهايش, اعتبار مال بودن نمى كنند, بدين سان, چنانچه ويژگى سلامت در انسان مورد ضمان نباشد, دليلى هم براى ضامن بودن هزينه هاى درمانى نخواهيم داشت.
دوم آن كه: اگر بپذيريم كه ويژگى سلامتى انسان, نزد عقلا مورد ضمان است, باز هم مى توان گفت كه پذيرش و تاءييد قانون گذار اسلام, بسته به اين است كه احتمال رد چنين شيوه اى در ميان نباشد. بنا بر اين, اگر احتمال دهيم كه روايات تعيين اندازه ديه و خسارتها, خود پايه گذارى روشى تازه در شرع براى ضمان آسيبهاى وارد بر سلامتى انسان است, ناگزير احتمال رد آن سيره عقلا وجود خواهد داشت و بدين سان, نمى توان به تاءييد و امضاى شارع اطمينان داشت.
2. قاعده تسبيب و اين كه بزهكار, همه آنچه را كه بزه ديده براى درمان خويش هزينه مى كند, ضامن است; چرا كه او سبب چنين خسارت و هزينه هايى است و بزه ديده, ناگزير از اين هزينه هاست. بنا بر اين, در چنين جايى ((تسبيب)) به خسارت و ضرر و زيان, صدق مى كند و در مانند اين موارد, سبب از مباشر قوىتر است. بنا بر اين, به دليل قاعده تسبيب, سبب, كه همان بزهكار است, ضامن هزينه هاى درمان, و نه بيشتر, خواهد بود.
پاسخ:
در اين استدلال, هم از جهت كبرا و هم صغرا, اشكال مى شود.
درباره كبرا بايد گفت: تسبيب و ضامن بودن سبب, در جايى كه شخص مباشر با اختيار خويش به انجام آن كار دست يازد, چيزى است بر خلاف قاعده و پذيرش آن, جز در جاهايى كه دليل ويژه اى دارد, نادرست است.
درباره صغرا نيز, چنين مى توان گفت: كبراى قاعده تسبيب, در صورت پذيرش, تنها در جايى سودمند است كه تلف كردن مال, يا ناقص كردن چيزى كه موجب كاهش ارزش آن باشد, در ميان باشد. در اين موارد گفته مى شود كه اگر شخص مباشر=[ انجام دهنده مستقيم و بى واسطه], چنين كارى را در پى سبب شدن كسى ديگر, انجام داده و دخالت آن كس, در اين كار به هر علت اقوى باشد, ضمان بر عهده او خواهد بود; چرا كه استناد تباه شدن مال به او سزاوارتر است, تا به مباشر.
با اين توضيح, روشن است كه قاعده تسبيب در گرو تلف يا ناقص كردن است, و چنين چيزى در مساءله ما صادق نيست; زيرا هزينه كردن براى درمان, هرگز تباه ساختن مال نيست.
به ديگر سخن: قاعده تسبيب در واقع گسترش دادن موضوع قاعده ((من اتلف)) و معين كردن آن در سبب است و نه قاعده اى جدا و در برابر آن. پس ناگزير بايد در ضمان, به موجب قاعده تسبيب, اتلاف مال, اندامها يا جان در ميان باشد كه در مساءله ما اين گونه نيست.
با اين همه, بر هر دو پاسخ مى توان خرده گرفت.
درباره پاسخ نخست مى گوييم: قاعده تسبيب را مى توان از راه ديگرى جز سيره عقلا كه در نزد شرع هم پذيرفته باشد, اثبات كرد. در موارد بسيارى قانون گذار اسلام, سبب را ضامن شمرده كه از مجموع آنها, با الغاء خصوصيت هر مورد در نگاه عرف, مى توان اين قاعده را دريافت; چرا كه اين موارد, بسيار گوناگون بوده و به باب خاصى مربوط نمى شوند:
برخى روايات كه بيشتر آنها سند صحيح نيز دارند, درباره ضامن بودن شاهد زور =[گواه دروغگو], نسبت به مهر, ديه يا مال تلف شده, است.1
دسته اى ديگر درباره كسى است كه در ميان راه مسلمانان, چاهى كنده يا ناودانى كشيده كه به رهگذران زيان مى رساند.2
گروهى ديگر درباره كسى است كه ديگرى را به خانه خويش فرا خواند و هنگام ورود, سگ خانه به او حمله ور شود و زيانى برساند.3
شمارى هم, درباره ضامن بودن كسى است كه برده سوار بر اسب او جنايتى انجام دهد.
4
برخى هم درباره كسى است كه سوارى را ترسانده تا از مركبش فرو افتاد.5
دسته اى ديگر درباره زنى است كه مرد بيگانه اى را به خلوت خويش فرا خوانده و شوهرش با ديدن آنان, مرد بيگانه را كشته; اين زن, ديه او را ضامن خواهد بود.6
گروهى نيز درباره شخص امدادگرى است كه به يارى دسته اى مددجو برخاسته است, آن گاه در راه يارى رساندن به آنان, بدون تعمد به كسى ديگر آسيبى رساند, در چنين جايى همان مددجويان ضامن آسيبى كه بدو رسيده است خواهند بود.7
و نمونه هايى ديگر از اين دست.
ديدن همه اين موارد گوناگون, مى تواند انسان را به يقين يا اطمينان برساند كه هر يك از موارد, ويژگى معينى ندارد, بلكه اين روايات, به يك مطلب و يك كبراى فراگير رهنمون مى شوند. اين كبرا چنين است: هر گاه اراده شخص مباشر, به دليل ناآگاهى, ناچارى يا ناگزير بودن از ديدگاه قانون, تحت تاءثير و چيرگى چيز ديگرى بوده و نقش كارآمد و تاءثير خارجى و عملى از آن سبب باشد, نسبت دادن پيامد به سبب قوىتر و شديدتر است و ضامن بودن او نزد قانون گذار اسلام, سزاوارتر, چنانكه نزد عقلا نيز چنين است. بلكه بايد گفت: وجود سيره يا دريافت همگانى عقلا, خود براى اين روايات ظهورى در اين مى سازد كه در صدد تاءييد همان شيوه عقلايى, با گستردگى و در همه موارد است. در اين باره دو روايت را يادآورى مى كنيم.
1. ((صحيح جميل عن اءبى عبدالله(ع) فى شاهد الزور, قال: ان كان الشىء قائما بعينه, رد على صاحبه, و ان لم يكن قائما ضمن بقدر ما اءتلف من مال الرجل.))8
جميل با سند صحيح از امام صادق(ع) روايت كرده است كه حضرت درباره گواه فريبكار چنين فرمود: اگر آن چيز[ كه با شهادت دروغ او به بيگانه اى رسيده است] پا بر جاى باشد, به صاحبش بازپس داده مى شود و اگر برجاى نمانده باشد, آن گواه به همان اندازه اى كه تباه شده ضامن است.
2. ((معتبره اءبى بصير عن اءبى عبدالله(ع) فى امراءه شهد عندها شاهدان باءن زوجها مات, فتزوجت ثم جاء زوجها الاول قال: لها المهر بما استحل من فرجها الاخير و يضرب الشاهدان الحد و يضمنان المهر لها عن الرجل بما غرا, ثم تعتد و ترجع الى زوجها الاول.))9
ابوبصير با سندى از امام صادق(ع) نقل كرده است كه حضرت درباره زنى كه دو شاهد نزد او گواهى دادند كه شوهرش مرده است و آن زن با مردى ديگر ازدواج كرد, سپس شوهر نخست او, پيدا شد, فرمود: آن زن در برابر بهره زناشويى كه شوهر دوم از او برده, مهر خويش را طلبكار مى شود. آن دو گواه فريبكار حد مى خورند و ضامن مهر زن از سوى شوهر دوم خواهند بود; چرا كه او را فريفته اند. آن زن نيز پس از گذراندن عده, نزد شوهر نخست خويش, باز مى گردد.
اين دو روايت ظاهر در آنند كه اين حكم, تعبدى نبوده, بلكه به دليل صادق بودن اتلاف و مستند بودن به سبب, در جايى است كه مباشر فريب خورده باشد. اين خود, همچون آوردن علت است كه مى توان آن را گسترش داد و تنها به همان مورد منحصر ندانست. بدين سان, كبراى فراگير تسبيب را در جاهايى كه اراده مباشر تحت تاءثير, يا ناگزير و يا در حال انجام وظيفه اى شرعى و مانند آن بوده باشد, نمى توان نادرست شمرد.
در پاسخ اشكال بر صغرا نيز, چنين مى توان گفت: معيار ضامن شدن نزد خردمندان, تلف مال, يا از ميان رفتن آن نيست, بلكه از دست رفتن مالكيت آن است; به اين معنا كه مالك در پى چيزى, دچار زيان, يا كاهش مال گردد, خواه مال او در واقع تباه شده باشد, يا ديگرى آن را گرفته, يا ناگزير از هزينه كردن آن گردد. پس معيار آن است كه در پايان كار, مالى از دست او بيرون رفته, يا دچار كاهش شود.
روايت صحيحه محمد بن مسلم نيز همين را مى رساند:
((عن اءبى عبدالله(ع) فى شاهد الزور ما توبته؟ قال: يودى من المال الذى شهد عليه بقدر ما ذهب من ماله ...))10
از امام صادق(ع) درباره توبه گواه دروغين: حضرت فرمود: به اندازه مالى كه با گواهى او از دست رفته است, مى پردازد.
با اين همه, انصاف آن است كه عنوان از دست رفتن مال و زيان كردن در اين جا, صادق نيست, بلكه مساءله ما از باب بهره گيرى و استفاده از مال در درمان است. اگر چنين نگوييم, همه مواردى كه انسان مال خود را براى خود هزينه مى كند و ديگرى باعث آن شده است, به عنوان نقض مطرح مى گردد, در حالى كه در اين گونه موارد حكم به ضمان نمى كنند.
3. استناد به قاعده اى ديگر نزد عقلا كه شرع هم آن را پذيرفته است. اين قاعده, همان وجوب رد حق ديگرى به او, خواه ماليت داشته باشد يا خير. در مساءله ما نيز, از آن جا كه يكى از حقوق انسان, حق تندرستى و سلامتى از بيمارى بوده كه بزهكار آن را پايمال كرده است, بر او واجب مى گردد كه اين حق را, هر چند با پرداختن هزينه هاى درمان, به بزه ديده بازگرداند.
به ديگر سخن: مى توان نام آن را, ضمان عهده يا لزوم بازگرداندن آنچه از آن ديگرى است به او, هر چند مال نباشد, نهاد, چنانكه از ميان بردن هرگونه كاستى و زيانى كه به او رسانده است نيز, واجب است, هر چند مالى نباشد.
پاسخ:
اگر بزه ديده, خود, هزينه هاى درمان را پرداخته و تندرستى خويش را بازيابد, اين استدلال (بر فرض درستى آن) اثبات نمى كند كه بزهكار, اين هزينه ها را ضامن بوده و در عهده اش ثابت گرديده است. تنها اين را مى توان پذيرفت كه حكم تكليفى بر لازم بودن پرداخت هزينه هاى درمان بر بزهكار, در صورتى كه پرداخت كننده ديگرى نباشد, ثابت مى شود, مانند ضمان نفقه اولاد و پدر و مادر بر انسان علاوه بر اين كه اين وجه چنانكه بر نگردد به وجه گذشته درضمان ضرر و خسارت بر ديگران قابل قبول نيست; زيرا كه سلامت و تندرستى از امور معنوى و غير مادى است و عرفا مشمول دليل وجوب رد مال و يا حق ؟غير به او نمى شود. و ؟ وجوب رد غير مال از امور معنويه, هر چند هم مهم باشند ثابت نشده است.
4. استدلال از راه قاعده ((لاضرر)) به اين بيان: ضامن نبودن بزهكار نسبت به هزينه هاى درمان, حكمى است ضررى و فشار و زيان بر بزه ديده, بنا بر اين قاعده ياد شده آن را از ميان برده و ضامن بودن بزهكار از اين راه اثبات مى گردد. حق خيار=[ بر هم زدن قرارداد] در موارد عيب و غبن=[ فريب در بها و دستمزد] نيز به همين شيوه اثبات مى شود.
پاسخ:
نخست آن كه: آنچه گفته شد, جبران زيان است و نه از ميان بردن آن; چرا كه به هر روى, زيان به دست بزهكار انجام گرفته است. از سوى ديگر, در جاى خويش, ثابت شده كه اين قاعده, جبران زيان را اثبات نمى كند; زيرا در صدد نفى هرگونه ضرر است و نه تنها ضرر جبران نشده. آرى, با كمك برخى روايات مى توان اين قاعده را دگرگون كرد; رواياتى كه زيان رساندن را موضوع ضامن بودن مى خواند, مانند:
((صحيح الحلبى عن اءبى عبدالله(ع): كل من يضر بطريق المسلمين فهو ضامن لما يصيبه.))11
از امام صادق(ع): هر كس زيانى به راه مسلمانان برساند, هر پيشامدى را در اين راه ضامن است.
و روايت معتبر كنانى:
((قال: قال اءبوعبدالله(ع): من اءضر بشىء من طريق المسلمين, فهو له ضامن. ))12
امام صادق(ع) فرمود: هر كس به هر اندازه به راه مسلمانان آسيبى رساند, ضامن آن است.
ظاهر اين روايات آن است كه معيار و موضوع ضامن بودن, زيان رساندن است و نسبت دادن آن به راه, به اعتبار كسانى است كه از آن مى گذرند و نه خود راه.
دوم آن كه: ضرر, همان كاستن از مال يا حق است. بنا بر اين, اگر صدق ضرر به جهت از بين رفتن و كاستى و چند ملامتى بزه ديده است پس اين امر, وابسته به اين است كه تندرستى را از پيش, مال يا رد آن را حقى ثابت بر عهده بزهكار بدانيم. و چنين چيزى در حقيقت, بازگشت به يكى از استدلالهاى پيشين است و ديگر نيازى به قاعده ((لاضرر)) نخواهيم داشت. زيرا كه تلف كردن مال و يا حق صادق است و دليل تلف كردن جارى است و اگر صدق ضرر به جهت خسارت و كاهش پيدا شده در مال بزه ديده, باشد آن است كه جواب اين كاهش و خسارت به دست خود وى, انجام مى گيرد و نه بزهكار; زيرا او خود مباشر اين كار است, مگر اين كه به قاعده تسبيب باز گرديم كه همان استدلال دوم خواهد بود و پاسخ آن را دانسته ايم.
سوم آن كه: ضامن بودن بزهكار نيز, حكمى ضررى بر اوست و بدين سان, دو ضرر با يكديگر تعارض خواهند داشت. و اين گفته كه ضرر بزه ديده, بر ضرر بزهكار مقدم است, بستگى بدان دارد كه از پيش, ضمان را بر عهده بزهكار ثابت بدانيم.
5. اين استدلال, همان استدلال يكم, يعنى ضمان وصف سلامت با اندكى دگرگونى است. چكيده اين وجه آن است كه: بزهكار, ضامن تندرستى و سلامت بزه ديده است; زيرا تندرستى انسان, گرچه مال نيست, ولى مال نبودن, گاهى از آن روست كه چيزى بهره و كارآيى ندارد, مانند دانه اى گندم يا حشره اى چون سوسك كه در چنين چيزهايى, به دليل بها نداشتن و مال نبودن, ضمان نيست. گاهى هم يك چيز, به دليل اهميت و شرافت و اين كه از مال به انسان نزديك تر است, مال نيست, مانند عهده انسان و كارهايش نسبت به خودش. چنين چيزهايى, براى خود انسان, ملك اعتبارى نيست و تنها هنگامى كه چيزى را در عهده خود, به ديگرى مى فروشد, يا كار خويش را به اجاره مى دهد, عهده, يا كار خود را به ملك ديگرى درآورده است.
به ديگر سخن: انسان, مالك طبيعى و تكوينى خويش و كارهايش است كه اين گونه ملك, بسى والاتر و بالاتر از ملك اعتبارى است و از همين روى, اعتبار ملك بودن آن, هم نزد عقلا و هم شرع كارى بيهوده به شمار مىآيد. بنا بر اين مى توان گفت: از ميان بردن تندرستى انسان يا هر گونه كاستى ديگرى در اندامها, يا سودهاى آنها, ضمان در پى خواهد داشت; زيرا شرط ضمان, بيش از اين نيست كه چيز تلف شده, مرغوب و خوش آيند نزد عقلا و در اختيار صاحبش باشد, هر چند ملكيتى ذاتى و طبيعى و هرگز شرط نشده است كه بايد داراى ملكيتى اعتبارى باشد. بنا بر اين, تندرستى را بايد به صاحبش برگرداند و جبران كند و چنين چيزى هم, با پى گيرى درمان او امكان دارد; چرا كه باز پس دادن هر چيز, به تناسب همان چيز است. پس ضامن درمان او خواهد شد.
پاسخ:
اين استدلال اثبات نمى كند كه بزهكار, ضامن هزينه هاى درمان است, بلكه تنها ضامن بهاى تندرستى بزه ديده را مى رساند. آرى, ممكنست اين بها, برابر, يا نزديك به هزينه هاى درمان باشد. افزون بر اين, اشكال دوم كه بر استدلال يكم وارد آورديم, بر اين استدلال نيز وارد است.
از اينها گذشته, مى توان ثابت بودن ضمان را, نزد خردمندان درباره وصف سلامت, نپذيرفت; چرا كه آنچه يقينى است, تنها كالا يا ويژگيهاى آن است, هر چند مال شمرده نشود. بدين سان كسى كه دانه اى از گندم, يا تكه هاى كوزه شكسته كسى را برداشته, بازگرداندنش بر او واجب است, هر چند مال به شمار نيايد و كسى كه كالاى ديگرى را بى اجازه او, جا به جا كند, بايد آن را به جاى خود بازگرداند, هر چند ارزش مالى آن دست نخورد. اما در چيزى, مانند تندرستى و مانند آن, كه به شوون انسان آزاد و حيثيت او بر مى گردد و نه جنبه هاى مادى يا مالى او, ثابت بودن چنين ارتكازى=[ دريافت همگانى خردمندان] مشكل يا نادرست به نظر مى رسد, دست كم, در آن ترديد داريم و همين اندازه كافى است تا نتوانيم به اين استدلال استناد كنيم و از آن به عنوان دليلى لبى=[ غيرلفظى] يارى بجوييم.
6. قاعده تفويت و اينكه بزهكار هزينه هاى درمان را كه مال است بر بزه ديده تفويت كرده است; زيرا اگر چنين كارى نمى كرد, او نيز دچار هزينه اى اين گونه نمى شد و زيان نمى ديد. پس بزهكار به دليل از بين بردن هزينه هاى درمان, (تفويت) ضامن خواهد بود; مانند آنچه در زندانى كردن انسان آزاد داراى درآمد, گفته مى شود كه دستمزد كار و پيشه او را ضامن مى گردند.
پاسخ:
دليلى بر اين نداريم كه عنوان ((تفويب)) سبب ضمان گردد, هر چند مرحوم سيد يزدى در كتاب شريف عروه الوثقى از آن بسيار ياد كرده است. موضوع ضامن شدن تنها اتلاف=[ تباه كردن] يا يد=[ دست اندازى به مال ديگران يا در اختيار داشتن آن] است كه هيچ كدام از اين دو در مساءله ما يافت نمى شوند.
از اين گذشته, چون بزه ديده با ميل و اختيار خود هزينه هاى درمان را هزينه مى كند, صادق بودن تفويت در چنين جايى مشكل و بلكه نادرست است. و اساسا ممكن است گفته شود كه تفويت در جايى صادق است كه مالى را به دست نياورد و قبل از به دست آوردن آن از دست بدهد. البته در صورتى كه در معرض حصول بوده است و اما از دست دادن مال موجود, چنانكه در محل كلام ماست موضوع نظر قاعده تفويت نيست, بلكه اگر ضمانى در كار باشد, اضرار و تسبيب به خسارت ؟ است.
7. براى اثبات ضامن بودن بزهكار نسبت به هزينه هاى درمان, از آغاز مى توان به سراغ سيره عقلا=[ شيوه خردمندان] رفت. آنان هيچ ترديد و اشكالى در اين نمى بينند و از اين روست كه در آيينهاى حقوقى امروز مى يابيم كه بزهكار را ضامن همه هزينه هاى درمان مى دانند. چنين شيوه اى را نمى توان نوپيدا شمرد, بلكه ريشه ها و ويژگيهاى آن از آغاز, در ذهنها بوده است; بدين سان از اين كه مخالفتى از سوى قانون گذار اسلام, در اين باره نيافته ايم, مى توان دريافت كه آن را پذيرفته و امضا كرده است.
شايد بتوان اين استدلال را بهترين دليلها و بى اشكال ترين آنها دانست, ولى درستى كامل آن وابسته به اين است كه از دليلهاى معين كردن ديه و ارش درنيابيم كه ديه, جايگزين همه آنچه است كه عقلا به ضمان آن باور دارند و همه آنچه كه بزه ديده بستانكار مى شود, همان ديه يا ارش است و نه چيز ديگر
بدين سان, ناگزير بايد به بخش دوم اين نوشته پرداخته و برآيند روايات ديه وارش را از اين ديدگاه بررسى كنيم.
بخش دوم: بررسى روايات ديه و ارش
ترديدى در اين نيست كه روايات بر ضامن بودن ديه و معين كردن آن در اندازه هاى مشخص, يا همان چيزى كه حكم عادل قرار مى دهد دلالت دارد. در اين نيز شكى نيست كه اين روايات, با شمار بسيارش و روشن كردن حكم هر يك از اندامها و هر گونه شكستگى و زخم با گونه ها و مراتب گوناگون آن, از برعهده آمدن هزينه هاى درمان و پزشك, سخنى نگفته و از همين سكوت, ضامن نبودن چيزى افزون بر ديه و ارش, برداشت مى شود و گرنه شايسته بود كه دست كم, در برخى از روايات, نامى از اين هزينه ها به ميان مىآمد.
در پاسخ اين سخن مى توان گفت: ديه و ارش تنها در برابر كاستى و كمبودى است كه در اندامها يا بهره ورى از آنها يا هر چيزى كه در پى بزه در پيكر, به بار مىآيد, قرار دارد و اين چيزى است جدا از هزينه هاى درمان و بازگرداندن بهبودى به بزه ديده, خواه كاستى در بدن او بر جاى بماند يا خير. بنا بر اين, روايات تنها در پى بيان چيزى بوده اند كه بزهكار به سبب نقص در پيكر او بايد بپردازد و نه چيز ديگر, چنانكه اگر كار او به از ميان رفتن مال بزه ديده, مانند پاره شدن لباس يا كشته شدن حيوانش انجامد, سكوت روايات ديه از ضمان اين چيزها, به معناى ضامن نبودن نيست; چرا كه از اين جهت درصدد بيان نبوده است و نمى توان چيزى را بر خلاف قواعد ديگر از روايات برداشت كرد. بدين سان, پس از آن كه در بخش نخست اثبات كرده ايم كه جدا از نقص بر جاى مانده از بزه, مى توان هزينه هاى درمانى و پزشكى را بر عهده بزهكار دانست, سكوت اين روايات با آنچه گفته ايم ناسازگار نخواهد بود.
اين پاسخ نادرست است; زيرا:
نخست آن كه: شمارى از روايات ديه, در جايى است كه هيچ كاستى در آن بر جاى نمانده است; چنانكه در مواردى كه زخم بهبود يافته و شكستگى نيز بدون كژى جوش خورده, باز هم ديه اى معين كرده است. معناى چنين چيزى آن است كه ديه و ارش معين شده از آن روى نيست كه در پى بزه, نقصى در پيكر بزهكار پديد آمده است; زيرا اگر چنين بود, در اين گونه موارد, نمى بايست ديه اى باشد. پس ناگزير, ديه بايد به لحاظ خود بزه و جنايت باشد و با اين حال, اگر هزينه هاى دمان نيز, به عهده او مىآمد, ياد كردن از آن و ساكت نماندن لازم بود.
دوم آن كه: برخى روايات, ظاهر در آنند كه همه آنچه را بر بزهكار مىآيد, بيان كنند و نه تنها نقص وارد آمده بر او را.
در روايت معتبر ابى بصير چنين آمده است:
((عن اءبى جعفر(ع) قال: قضى اءميرالمومنين(ع) رجل قطع ثدى امراءته, قال: اذن اغرمه لها نصف الديه.))13
از امام باقر(ع) نقل كرد كه فرمود: اميرالمومنين درباره مردى كه سينه زنش را بريده بود, فرمود: او را محكوم به پرداخت نيمى از ديه كامل مى كنم.
در صحيحه ابن سنان آمده:
((عن اءبى عبدالله(ع) قال: السن اذا ضربت انتظر بها سنه, فان وقعت اغرم الضارب خمسمئه درهم, و ان لم تقع واسودت اغرم ثلثى ديتها.))14
از امام صادق(ع) نقل كرد كه اگر دندانى را ضربه زنند, يك سال صبر مى كنند, اگر آن دندان افتاد, بايد پانصد درهم بپردازد و اگر نيفتد و سياه شود, بايد دو سوم ديه آن را بپردازد.
اگر بزهكار, چيزى افزون بر ديه را نيز ضامن بود, شايسته آن بود كه به اين اندازها افزوده مى شد.
در صحيحه حلبى نيز مى خوانيم:
((عن اءبى عبدالله(ع) فى رجل فقاء عين امراءه, فقال: ان شاووا اءن يفقووا عينه و يودوا اليه ربع الديه, و ان شاءت اءن تاءخذ ربع الديه.
و قال فى امراءه فقاءت عين رجل: انه ان شاء فقاء عينها و الا اءخذ ديه عينه. ))15
از امام صادق نقل كرد كه درباره مردى كه چشم زنى را درآورده, فرمود: اگر خواستند مى توانند چشم مرد را درآورند و يك چهارم ديه را به او بدهند و اگر خود آن زن بخواهد مى تواند يك چهارم ديه كامل را بگيرد.
و درباره زنى كه چشم مردى را درآورده فرمود: اگر خواست مى تواند چشم زن را درآورد و گرنه ديه چشم خويش را مى گيرد.
مقرر كردن آنچه به جاى قصاص از بزهكار گرفته مى شود, ظاهر در اين است كه همه آنچه بزه ديده مى خواهد, همان ديه است و نه چيزى افزون بر آن.
در صحيحه فضيل بن يسار آمده است:
((عن اءبى عبدالله(ع) قال: فى عبد جرح حرا فقال: ان شاء الحر اقتص منه و ان شاء اءخذه ان كانت الجراجه تحيط برقبته, و ان كانت لاتحيط برقبته افتداه مولاه, فان اءبى مولاه اءن يفتديه كان للحر المجروح حقه من العبد بقدر ديه جراحه و الباقى للمولى; يباع العبد فياءخذ المجروح حقه و يرد الباقى على المولى.))16
از امام صادق(ع) درباره برده اى كه بر انسان آزادى زخم زد, حضرت فرمود: آن انسان آزاد اگر خواست قصاص كند و اگر بخواهد مى تواند آن برده را صاحب شود, در صورتى كه ديه آن زخم به اندازه بهاى آن برده باشد. اگر ديه به اندازه بهاى او نباشد, مولاى آن برده او را به زخم خورده فديه=[ پيشكش] دهد و اگر مولايش از اين كار سر باز زند, بزه ديده آزاد به اندازه ديه زخمش مالك برده مى شود و بقيه اش از آن مولا خواهد بود, آن گاه آن برده را مى فروشند و پس از آن كه زخم خورده سهم خويش را از بهاى او گرفت, بقيه را به مولا مى پردازند.
در اين روايت آمده: ((اگر ديه زخمش به اندازه بهاى آن برده باشد.)) و هيچ سخنى از هزينه هاى درمان نگفته است و در پايان نيز آمده: ((حق بزه ديده از بهاى برده بزهكار, به اندازه ديه زخم اوست.)) اين نكته ها نشانگر آن است كه چيزى جز ديه بر بزهكار نيست, بلكه نكته پايانى گويا صريح در همين است.
با اين همه, مى توان گفت: نهايت چيزى كه از سكوت روايات درباره هزينه هاى درمان مى توان دريافت, تنها ضامن نبودن درمان افزون بر ديه يا ارش است, ولى ضامن بودن آن را در ضمن ديه نمى توان با اين سكوت نفى كرد; زيرا هزينه هاى درمان, براى بهبودى در آن روزگاران, بسيار كم تر از ديه بود. بنا بر اين, شايد اين سكوت از آن روست كه ديه, همه آن هزينه ها و بلكه بيشتر از آن را در بر مى گرفته است, پس مقتضى براى ضامن بودن هزينه هاى درمان وجود دارد. نتيجه اين سخن در مواردى روشن است كه اين هزينه ها از ديه بيشتر باشد, مانند روزگار ما, كه بر اين اساس بايد ميان ديه و هزينه هاى درمان, هر كدام را كه بيشتر است, بپردازد.
از جمله چيزهايى كه مى توان براى اين مطلب, بدان استدلال كرد, روايت معتبر غياث است:
((عن جعفر عن اءبيه عن على(ع) قال: ما دون السمحاق اءجر الطبيب.))17
از امام صادق از پدرش از اميرالمومنين(ع) كه فرمود: در آسيبهاى كم تر از پوست نازك روى استخوان سر, بايد دستمزد پزشك را پرداخت.
ظاهر اين روايت آن است كه هر گاه زخمى كم تر از پوست نازك روى استخوان سر باشد, بايد دستمزد پزشك را پرداخت. پس ضامن بودن هزينه پزشكى در اين جاآمده و اين, از آن روست كه اين هزينه ها در گذشته, كم و ناچيز و از كم ترين اندازه ارش نيز پايين تر بوده اند, ارشهايى مانند آسيب رسيدن به پوست سر, كه چهار شتر بايد پرداخت. بنا بر اين, نام نبردن از هزينه هاى پزشكى در روايات, براى آن است كه هزينه ها درمان در آن روزگار, از ارش نيز كم تر بوده, چه رسد به ديه.
البته در پاره اى روايات, براى آسيب پايين تر از پوست سر نيز, ارش معين شده است, مانند: صحيحه زراره و روايت منصور بن حازم18. در اين روايات براى ((باضعه)) سه شتر مقرر گرديده است[ .شكافى كه به استخوان نرسد و خون از آن نيايد باضعه نام دارد].. اين روايات سبب از ميان رفتن دلالت معتبره غياث نمى شوند; بلكه موجب تقييد كردن آن خواهند شد كه آن آسيب بايد كم تر از پوست نازك سر و باضعه باشد. بدين سان, اصل دلالت آن روايت بر ضامن بودن هزينه هاى پزشكى, بر جاى مى ماند و اين روايت, مى تواند تفسيرى بر سكوت ديگر روايتها در اين باره باشد.
روايات ديگرى درباره حد دزدى وارد شده كه مى توان در ضامن بودن هزينه هاى درمان, از آنها نيز يارى جست. در اين روايات آمده: اميرالمومنين(ع) دستور مى داد: هر كس در پى دزدى دستش را قطع مى كنند, هزينه درمان او را تا بهبودى از بيت المال بپردازند, مانند صحيحه محمد بن قيس و روايتهاى محمد بن مسلم و حارث بن حضيره19 و ديگر روايات.
گرچه اين روايات, درباره حد دزدى است و نه زخمى كه بزهكار بر كسى مى زند, ولى ظاهر دستور امام(ع) به پرداختن هزينه هاى درمان از بيت المال, واجب بودن آن است, پس بيت المال خود ضامن چنين هزينه هايى است. بنا بر اين مى توان گفت: هنگامى كه در آسيبهاى به حق و عدالت, كه در پى انجام حدود خداوندى پديد مىآيند, بايد هزينه هاى درمان را پرداخت, پس در جايى كه بزهكارى, به ناحق, چنين آسيبى را به كسى برساند, ضامن بودن اين هزينه ها شايسته تر و اءولى خواهد بود.
چكيده آنچه گذشت
مقتضى ضامن بودن هزينه هاى درمان را مى توان با هر يك از استدلالهاى گذشته, اثبات كرد. هر كدام از اين استدلالها, در صورت درستى, در بردارنده نكته ويژه اى است كه در ديگرى نبوده و پيامدهاى ويژه خود را داراست. در توضيح اين سخن مى گوييم:
اين استدلالها بر دو دسته اند, استدلال هفتم در پى آن است كه ضمان هزينه هاى درمان را از آغاز و به يكباره با سيره عقلا اثبات كند و در اين راه آن را به قاعده ديگرى, چه عقلايى و چه شرعى, برنگرداند, در حالى كه استدلالهاى ديگر, اين ضمان را با يارى جستن از قاعده هايى چون: تسبيب, تفويت يا اضرار به اثبات مى رسانند. اين خود سبب پيدايش تفاوتهايى ميان اين استدلالها مى شود, مانند:
1. مى توان استدلال هفتم را نيز به يكى از قاعده هاى كلى عقلايى ديگر, كه در استدلالهاى ديگر, در صورتى كه درست و كامل باشند, روشن گرديده است, بازگرداند. بدين سان, استدلال هفتم ديگر چيزى جدا و در برابر ديگر استدلالها نخواهد بود, بلكه تفسير و تحليلى از آنهاست. بنا بر اين, تنها هنگامى نوبت به استدلال هفتم مى رسد كه به برابرسازيهاى ديگر قواعد عقلايى, نتوان يقين كرد.
2. استدلال سوم نيز با بقيه آنها متفاوت است. برآيند اين استدلال در صورت درستى, ثابت شدن عهده به معناى واجب بودن بازگرداندن صفت تندرستى به بزه ديده است, چه اين كه درمان او در نگاه عرف, بازگرداندن چيزى است كه از او پايمال گرديده است.
استدلال سوم چنين مى گويد: همه ويژگيها و صفاتى كه از آن ديگرى است, هر چند مال يا موثر در ارزش مالى نباشد, بايد به او بازگردانده شود. از همين روست كه فقيهان, باز پس دادن هر چه را كه از ديگرى است, واجب مى دانند, هر چند مال نباشد, بلكه فراتر از اين رفته و مى گويند: هر كس كالاى ديگرى را بى اجازه وى, به جايى ديگر برد, بايد به جاى نخست, بازگرداند, هر چند در بهاى آن, هيچ تفاوتى پديد نيايد و يا حتى در جاى دوم, بهايش افزايش يابد. اين اندازه از استدلال اثبات نمى كند كه او ضمان به معناى اشتغال عهده خواهد داشت, مگر اين كه نكته ديگرى را از ديگر استدلالها بدان بيافزاييم. البته اين سخن بدان معنا نيست كه استدلال سوم, در صورت درستى هم سودى ندارد, بلكه بايد گفت كه اين استدلال, در بردارنده دو فايده است.
نخست آن كه: اگر اشتغال عهده بزهكار را با ديگر استدلالها ثابت كنيم, اين استدلال چيزى افزون بر آن را مى رساند كه همان واجب بودن دست به كار شدن بزهكار به چنين كارى است. بدين سان, اين استدلال مى تواند با همه استدلالهاى ديگر سازگار و درخور جمع باشد.
نبايد گفت: زيربناى استدلال سوم ممكن بودن بازگرداندن صفت سلامتى به بزهكار است و مبناى ديگر استدلالها, يا دست كم, برخى از آنها, تباه ساختن و از بين بردن اين ويژگى است و اين دو با يكديگر ناسازگارند.
زيرا در پاسخ مى توان گفت: جمع ميان اين دو, بدين گونه است كه عرف, آن اندازه از صفت تندرستى را كه برگشت پذير باشد, انجام آن را بر بزهكار واجب و لازم مى بيند و اين, همان اصل سلامتى از زخم و آسيبى است كه به بزه ديده رسيده و افزون بر اين اندازه را, در جايى كه عيب يا كاستى در شخص پديد آيد, يا درمان او با هزينه هاى وى و زيان مالى, انجام گرفته باشد, به ملاك اتلاف يا تسبيب بر عهده خود بزهكار مى داند.
بنا بر اين, هر دو حكم تكليفى و وضعى درخور جمع و هماهنگ سازيند. اگر اتلاف يا تسبيب, درباره تندرستى كامل از دست رفته بزه ديده, يا مالى كه براى درمان خويش هزينه مى كند صادق باشد, حكم وضعى وجود دارد و از سوى ديگر, دست به كار شدن براى اصل درمان و بازگرداندن سلامتى او بر بزهكار واجب است; چرا كه چنين كارى ممكن است. بنا بر اين, هيچ گونه ناسازگارى ميان زيربناى استدلال سوم با ديگر استدلالها يافت نمى شود.
دوم آن كه: اگر استدلال سوم پذيرفته شود و هيچ استدلال ديگرى را هم نپذيريم, حاكم مى تواند بزهكار را به پى گيرى درمان او, وادارد, بلكه مى توان گفت اگر بزهكار از انجام آن سر باز زد, حاكم خود به جاى او درمان را انجام مى دهد و هزينه اش را از بزهكار باز مى ستاند; زيرا هر كارى كه به سود ديگرى بر كسى لازم گردد و مقصود از آن تحقق آن كار در خارج باشد, هر چند بدون مباشرت خود آن شخص مورد تكليف, حاكم مى تواند در صورت سر باز زدن مكلف, خود, آنرا انجام دهد و هزينه اش را از او بگيرد; چرا كه حاكم, ولى سر باز زنندگان است.
3. اتلاف, تسبيب يا اضرار, گاهى درباره هزينه هايى كه بزه ديده براى درمان خويش, از دست مى دهد, گفته مى شود و چيزى بيش از ضامن بودن هزينه هاى درمان نيز با آن اثبات نمى شود. گاهى هم درباره ويژگى تندرستى او كه در پى بزه بزهكار پايمال گرديده است, گفته مى شود, كه در اين صورت ضمان بالاترى خواهيم داشت, بويژه اگر عيب و نقصى حتى پس از پايان درمان در پيكر بزه ديده بر جاى بماند.
بايد دانست كه همه استدلالهاى پيشين, شايسته ترديد و انكار نيست; زيرا با اطمينان مى توان گفت اگر دليلهاى ديه كه در دين ما آمده, وجود نمى داشت, باز هم عرف, پرداختن مالى را در برابر آسيبى كه بر بزه ديده وارد آمده لازم مى شمرد. چنين مطلبى را از اساس نمى توان انكار كرد, بلكه تاريخ نگاران اين گونه آورده اند كه انديشه قراردادن ديه به عنوان جايگزينى در برابر كشتن يا زخم زدن در ميان مردم پيش از اسلام و نيز آنان كه به اسلام در نمىآمدند نيز يافت مى شده است, چنانكه انديشه جايگزين سازى و بلكه پرداخت هزينه هاى درمان, در قانونهاى حقوقى امروز جهان, به گونه اى پذيرفته شده كه منكر آن, ستمگر و دور از حق و داد به شمار مىآيد. با اين همه, احتمال نمى توان داد كه ديه تنها يك كيفر باشد; چرا كه حتى در موارد خطاى محض و تسبيب نيز, ديه وجود دارد. پس به يقين در نگاه عرف, ديه داراى جنبه جايگزينى است, چنانكه از زبان رواياتى كه نام از ضمان آورده يا هم ضمان ديه و هم ضامن بودن مال را با يك سبك و يك سبب, همراه ساخته, بر مىآيد.
اكنون كه ثابت گرديد در نگاه همه عرفهاى خردمندان, بزهكار ضامن پرداختن مالى است به بزهكار, يا كسان او, در برابر آسيبى كه به او رسانده, به يقين بايد گفت در موارد پايين تر از كشتن, چنين مال جايگزينى هرگز از هزينه هاى درمان براى بهبودى كم تر نخواهد بود. اگر استحقاق بزه ديده ثابت باشد, اين كم ترين چيزى است كه او شايستگى دريافت آن را از بزهكار دارد. اين سخن بدان معناست كه اصل مقتضى براى ضامن بودن هزينه هاى درمان, هر چند همراه مالى كه در برابر بزه خويش مى پردازد, درخور انكار نيست. تنها بايد از اين نكته سخن گفت كه آيا برآيند روايات ديه, با آن ناسازگار است يا خير؟ چه اين كه هزينه هاى درمان در گذشته هم وجود داشته و در اين روايات سخنى از آن گفته نشده است.
پيش تر آورده ايم كه اگر مقصود از هزينه هاى درمان, چيزى افزون بر ديه و همراه با آن باشد[ كه بزهكار بايد هم ديه را بپردازد و هم آن هزينه ها را], مى توان از سكوت روايات و دست كم برخى از آنها كه به سه دسته اشاره كرده ايم, اين ظهور را دريافت كه چنين ضمانى نيست. اما اگر مقصود هزينه هاى درمان همراه ديه بوده و بزهكار ناگزير از پرداخت اندازه بيشتر ميان ديه و هزينه هاى ضرورى و معمول درمان باشد, چنين چيزى را نمى توان تنها با سكوت روايات انكار كرد و از اين گذشته, روايت معتبر غياث بر آن دلالت دارد. نكته اين مطلب آن است كه حتى ديه زخمهاى كم و ناچيز هم در گذشته از هزينه هاى درمان آن روزگار بيشتر بود; زيرا درمانها باابزارهاى پيشرفته و هزينه هاى سنگين كنونى انجام نمى گرفت. بنا بر اين, شايد سكوت روايات از آن روست كه ديه حتى در اندازه هاى اندك, آن هزينه ها را در بر مى گرفت و چون دلالت لفظى بر ضامن نبودن نداريم و تنها سكوت روايات در ميان است, با چنين احتمالى نمى توان ضامن بودن هزينه هاى درمان شكستگى يا زخمهايى را كه بيش از ديه اند, انكار كرد. البته همه اين سخنان در صورتى است كه ادعا نكنيم روايات ديه انصراف به اين دارند كه ديه همان ضمان بهاى عيب يا نقص و يا درد زخم و شكستگى است و نه چيزهاى ديگرى كه كار او مى تواند از جنبه هاى ديگرى به دنبال داشته باشد, چيزهايى مانند: اتلاف, تسبيب يا اضرار. بر اين اساس, همان گونه كه نمى توان از سكوت روايات ضامن نبودن چيزهايى را كه بزهكار تباه ساخته است دريافت, مانند لباسى كه از بزه ديده پاره كرده باشد, همچنين نمى توان ضامن بودن هزينه هاى پزشكى را نيز از اين سكوت فهميد; زيرا اين هزينه ها نيز مانند همان زيانهاى مالى هستند و نه جانى. بنا بر اين هنگامى كه دلالت اين چيزها بر ضامن نبودن اندازه بيشتر, ميان ديه و هزينه ها, نداريم, همان شيوه خردمندانه با يكى از استدلالهاى گذشته, كه انكار اصل آن نيز ممكن نيست, ثابت گرديد و ضمان اندازه ياد شده را اثبات مى كند. به ديگر سخن, ضامن بودن ديه را با دليلهاى شرعى و ضامن بودن هزينه هاى بيش از آن را, در صورت نياز درمان بدان, با سيره عقلا=[ شيوه خردمندان], كه شرع نيز آن را پذيرفته است, اثبات مى كنيم.
نبايد گفت: اين اندازه كافى نيست, بلكه بايد امضا و تاءييد قانون گذار اسلام را نسبت به اين شيوه اثبات كنيم و با احتمال اين كه سكوت روايات ديه و ارش درباره هزينه هاى درمان از آن روست كه او بزهكار را تنها ضامن همان اندازه معين شده مى داند, ناگزير احتمال مى دهيم كه چنان شيوه اى را نپذيرفته و تاءييد نكرده باشد. آنچه براى ما حجت است, همان ديدگاه قانون گذار اسلام است و نه شيوه خردمندان.
زيرا در پاسخ گفته مى شود: در به دست آوردن تاءييد شارع, نيافتن آنچه شايسته رد است كافى است. اين نيز روشن است كه سكوت ياد شده توان رد اين شيوه استوار و آشكارى را ندارد. رد چنين روشهايى نيازمند گفته هايى روشن در مخالفت است و با نيافتن اين گونه گفتارها, مى توان به يقين يا اطمينان, دريافت كه شارع آن را پذيرفته و تاءييد كرده است.
از اين گذشته, دليل ديگرى نيز داشته ايم كه همان روايت معتبر غياث است. ظاهر يا صريح اين روايت آن است كه دستمزد پزشك را در جايى كه آسيب زده شده از كم ترين اندازه ارش هم پايين تر باشد, بايد پرداخت و چون آسيبهاى ديگر, خواه كم تر و خواه بالاتر از اين اندازه, هيچ گونه ويژگى ديگرى جز اين ندارند كه در آسيبهاى ديگر, هزينه پزشكى, خود, بخشى از ديه است, اين نكته را مى توان دريافت كه اصل ضامن بودن هزينه هاى پزشكى و درمانى نزد شارع پذيرفته است, به گونه اى كه اگر بيش از ديه يا ارش تعيين شده باشد, آن را بايد پرداخت; زيرا هيچ تفاوتى در ملاك اين هر دو چيز نيست. پس مى توان اين روايت معتبر را امضا و تاءييد روشنى بر همان شيوه خردمندان به شمار آورد كه هزينه هاى درمان را بر عهده بزهكار مى دانند. بلكه مى توان اين روايت را دليل شرعى جدايى بر شمرد[ و نه تنها تاءييد كننده سيره].
نتيجه
برآيند آنچه تاكنون گفته ايم اين است كه بزهكار ضامن اندازه بيشتر ميان ديه و هزينه هاى درمانى است. البته اين را نيز مى توان احتمال دارد كه اگر هزينه هاى پزشكى, بيش از ديه باشد, بزه ديده باز هم حقى افزون بر آن هزينه ها بستانكار مى شود; زيرا مى توان از دليلهاى ديه دريافت كه عيب و نقص در اندامها يا بهره ورى از آنها و بلكه خود درد كشيدن براى بزه ديده, حقى مالى مىآورد. بنا بر اين اگر اين برداشت را با اطمينان بپذيريم, مى توان بزهكار را هم ضامن ديه و هم هزينه هاى درمان دانست. البته اين در صورتى است كه عيب, درد و نقصى در پيكر او بر جاى بماند و در چنين جايى بايد چگونگى معين كردن اندازه اين را نيز بررسى كرد.
نگاهى دوباره به مساءله
براى ثابت كردن ضمان هزينه هاى درمان, به گونه جداى از ديه, ناگزير بايد دو مقدمه را بررسى و اثبات كنيم:
نخست: اثبات اين كه مقتضى براى چنين ضمانى وجود دارد.
دوم: از روايات معين كننده ديه و ارش نتوان دريافت كه در پى رد و بازداشتن از پرداخت چيزى ديگر است. به اين معنا كه از اين روايات درنيابيم كه ديه و ارش جايگزين قانونى براى همه آن چيزى است كه بزه ديده در پى آسيبى كه به او رسيده, خواستار آن مى گردد.
براى مقدمه نخست, هم مى توان مستقلا بر ضامن بودن هزينه هاى پزشكى دليل آورد و هم مى توان با يارى جستن از قاعده هاى فقهى ديگر, مقتضى اين ضمان را اثبات كرد. بنا بر اين ما دو راه در پيش داريم.
راه نخست: دريافتن ضمان هزينه هاى درمان به طور مستقيم از دليل, بىآن كه قاعده اى ديگر را در دريافت اين نتيجه, واسطه قرار دهيم. اين نتيجه را با دو تحليل مى توان به دست آورد.
1. يارى جستن از سيره عقلا=[ شيوه خردمندان], بدين گونه كه روش آنان در بزهكاريها, ضامن دانستن بزهكار نسبت به هزينه هاى درمان است.
اين سخن, ديدگاه عقلا, از جهت اصل جايگزين سازى چيزى به سود بزه ديده, هيچ ترديدى در آن نيست و در قانونهاى كيفرى, از گذشته تاكنون, جايگاه استوارى داشته است. تاريخ نگاران نيز در نوشته هاى تاريخى و حقوقى بدان اشاره كرده اند و رواياتى هم يافت مى شود كه ديه در روزگار پيش از اسلام هم, يافت مى شد, مانند صحيحه عبدالرحمان بن حجاج20 و وصيت بلندى كه مرحوم صدوق از انس بن محمد از پدرش و حماد بن عمرو از امام صادق از پدرانش(ع) از پيامبر(ص)21 نقل كرده است.
اما با اين همه, اين اندازه براى اثبات ضامن بودن هزينه هاى درمان, به گونه جدا و افزون بر ديه, كافى نيست, مگر اين كه ثابت شود كه جايگزينى ياد شده, داراى دو جنبه جداگانه است كه عقلا هر دو را در نظر مى گيرند. يكى جايگزينى كيفرى مالى در برابر خود زخم, شكستگى يا عيبى كه در نتيجه بزهكارى پديد آمده است.
و ديگرى جايگزين سازى مدنى نسبت به زيانهاى مالى وارد آمده بر بزه ديده در راه درمان, هزينه هاى پزشك و دارو.
البته شايد بتوان گفت: وجود چنين نگرشى عقلايى را ممكن است از آيينهاى حقوقى به دست آورد; چرا كه حكم به جايگزين سازى همه زيانهاى بزه ديده, مانند هزينه هاى درمان, كه از جانب جنايت وارد شده به او رسيده است, خود به عنوان مسووليت مدنى و نه كيفرى به شمار مىآيد. چنين قانونهاى, نشانگر پيش فرضهاى ذهنى و عقلايى قانون گذار است و چون همه اين گونه آيينها, بر بايسته بودن پرداختن اين هزينه ها اتفاق نظر دارند, مى توان دريافت كه اين ارتكاز نزد عقلاء قانونگذار موجود بوده است.
2. برداشت ضمان هزينه هاى درمان از ظاهر روايت معتبر غياث. اين روايت دلالت بر ضامن بودن دستمزد پزشك در زخم پايين تر از پوست سر دارد و اين آسيب, نخستين چيزى است كه براى آن در برخى روايات, ارش در نظر گرفته شده, از جمله در نوشته معروف اميرالمومنين(ع) درباره ديه.
در برخى از روايتها و فتواهاى اهل تسنن نيز, پوست سر و موضحه=[ آسيبى به پوست سر كه استخوانش آشكار گردد], از نخستين مراحل زخمهايى هستند كه ارش براى آنها معين شده است.
در برخى روايات و فتواهاى آنان نيز آمده كه پيامبر(ص) براى آسيبهاى كم تر از اين اندازه ها, چيزى مقرر نفرموده و از اين روى, تنها پاداش پزشك و هزينه دارو را بايد پرداخت.
اين گفته ها, گرچه براى ما معتبر نيستند, ولى تفسير ما را درباره روايت معتبر غياث, تاءييد مى كند كه در آسيبها و زخمهاى ساده كه كم تر از پوست سر باشند, ديه اى معين نشده است. بنا بر اين, مى توان گفت: اگر ضمان هزينه هاى پزشك, در جايى ثابت گردد, چنين چيزى به برخى زخمها يا اندازه هاى معينى اختصاص ندارد; چرا كه معيار و نكته اين ضمان, در نگاه عرف, اين است كه: زيان بزه ديده از اين جنايت پيدا شده است.
بويژه آن كه بگوييم اين ضمان نزد عقلا نيز پذيرفته شده و داراى جايگاهى استوار است, آن گاه اين روايت, اشاره اى به همان شيوه و تاءييدى بر آن خواهد بود.
نبايد گفت: اين سخن, آن گاه درست است كه ظاهر خود روايت اين نباشد كه ضامن بودن پاداش پزشك, تنها در آسيبهاى ساده كم تر از پوست سر است. ظاهر در برابر هم نهادن زخمهاى كمتر از پوست سر و آسيبهاى سخت تر از آن, كه ديه معينى دارند, آن است كه در آسيبهاى بالاتر, تنها ديه مقرر گرديده و پاداش پزشك را ضامن نيست.
در پاسخ مى توان گفت: ظاهر روايت اين است كه در آسيبهاى كم تر از پوست سر, چيزى جز دستمزد پزشك لازم نيست, نه اين كه دستمزد پزشك جز در آسيبهاى كم تر از پوست سر لازم نيست. بنا بر اين دلالتى بر ضامن نبودن هزينه هاى پزشكى در آسيبهاى ديگر نخواهد داشت. در واقع اين روايت, همانند چيزى است كه از اهل سنت آورده ايم كه در زخمهاى كم تر از پوست سر, ديه اى مقرر نگرديده و دستمزد پزشك نيز برابر قاعده لازم است. با اين سخن اگر حتى با كمك دريافت عرفى نيز, بپذيريم كه در معيار اين ضمان, ميان آسيبهاى گوناگون تفاوتى نيست, ضامن بودن هزينه ها در همه آسيبها ثابت مى گردد. به ديگر سخن: با توجه به آنچه در برخى روايات و آراى اهل سنت آمده و نيز با ملاحظه دريافت عقلا, ظاهر روايت ياد شده تفاوت ميان آسيب كم تر از پوست سر و آسيبهاى ديگر است; چه در همه آنها, ديه به عنوان كيفر مالى يا جايگزين سازى از خود آسيب يا نقص پديد آمده در بدن بزه ديده, ثابت است كه امروز آن را مسووليت كيفرى مى نامند, ولى در كم تر از پوست سر چنين چيزى نيست. اما ضامن گرديدن هزينه هاى درمان در واقع جبران زيانهايى است كه در مال بزه ديده در پى هزينه هاى ناخواسته برخاسته از بزهكارى پيدا شده است. چنين چيزى خودگونه اى از جبران و مسووليت مدنى, مانند مسووليت در برابر تلف كردن برخى از داراييهاى بزه ديده در پى بزهكارى است. بنا بر اين, ياد كردن از هزينه پزشك در روايت معتبر غياث در آسيبهاى كم تر از پوست سر, براى آن نيست كه تنها به همين مورد بسنده مى شود و در جاهاى ديگر, چنين چيزى نخواهد بود, بلكه براى بيان آن است كه ديه اى در اين جا لازم نيست. آن گونه كه به دليل ناچيز بودن آسيب, مسووليت كيفرى و جبران خود آسيب در آن واجب نيست و تنها جبران مدنى به اندازه مالى كه بزه ديده براى درمان خويش هزينه كرده است, لازم مى شود. اين اندازه نيز در همه موارد زيان مالى و در هر حال ثابت است. بدين سان اين حديث, هزينه درمان و ديه را در برابر هم قرار نمى دهد تا بتوان از آن دريافت كه ديه, همه آن چيزى است كه بزهكار بايد به عنوان جبران كيفرى و مدنى يا بدنى و مالى بپردازد.
ممكن است گفته شود: اين روايت معتبر, با چندين روايت ديگر, كه در ميان آنها برخى معتبرند, ناسازگار است. رواياتى كه در آسيبهاى كم تر از پوست سر نيز, ديه مقرر كرده است, مانند: باضعه=[ زخمى كه در آن شكاف بدون خون ايجاد شود] و داميه=[ زخم همراه با خون] و حارصه, يا همان خراشيدگى اندك كه ساده ترين زخمهاست. در آسيب نخست, سه شتر و در دوم دو شتر و در سوم تنها يك شتر مقرر شده و بدين سان, هيچ زخمى نيست كه ديه اى براى آن معين نگرديده باشد. بنا بر اين چنين رواياتى با روايت معتبر غياث ناسازگارند و فقيهان نيز, بدان فتوا داده اند, پس يا بايد اين روايت را تقيه اى دانست و يا علم بدان را به اهلش سپرد.
در پاسخ مى توان گفت: روايت معتبر غياث دو چيز را مى رساند: يكى ثابت بودن مقتضى براى ضامن بودن دستمزد پزشك به طور طبيعى و ديگرى اين كه در آسيبهاى كم تر از پوست سر, كيفر مالى معينى مقرر نگرديده است. روايات ياد شده, تنها با مطلب دوم ناسازگارند و نه بيشتر. بنا بر اين بخش نخست از دلالت, همچنان بر جاى مى ماند.
راه دوم: يارى جستن از برخى قاعده هاى شرعى, كه خود مقتضى ضامن بودن و برابرسازى آنها با هزينه هاى درمان باشد در مساءله ما. اين قاعده ها عبارتند از:
1. قاعده اتلاف.
2. قاعده تفويت.
3. قاعده تسبيب.
4. قاعده اضرار.
درباره قاعده اتلاف بايد گفت: بى اشكال اين قاعده مى تواند ضامن بودن را به صورت يك ضابطه فراگير اثبات كند; زيرا شيوه خردمندان, كه نزد شرع هم تاءييد شده و نيز دسته اى از روايات معتبر در بخشهاى گوناگون فقه بر آن دلالت دارند, رواياتى كه مى گويند: هر كس مال ديگرى را تباه سازد, ضامن خواهد بود. بدين سان, اين كبراى كلى درست و كامل است. اما همه سخن در اين است كه آيا مى توان اين قاعده را در مساءله مورد بررسى به كار بست و آن را از صغراهاى اين كبرا, به شمار آورد يا خير؟ اگر بخواهيم از آن روى كه بخشى از اندامها يا ويژگى تندرستى او از ميان رفته است, به اين قاعده استناد كنيم, چنين چيزى هر چند اتلاف است, ولى از ميان بردن مال نيست. اگر هم بپذيريم كه مانند اتلاف مال, سبب ضامن بودن است, بيش از ضمان نقص عضو يا از ميان رفتن توان و فايده آن نخواهد بود. اين اندازه در واقع, همان ديه است و نه هزينه هاى پزشكى و درمان. اگر هم بخواهيم از جهت هزينه هايى كه بزه ديده براى درمان خويش, ناگزير از پرداخت آن مى گردد و سبب آن جنايتى است كه بدو رسيده, اين قاعده را به كار بنديم, چنين چيزى اگر صادق باشد, ضمان را به دنبال خواهد داشت, ولى صادق بودن اتلاف در اين جا تا اندازه اى دشوار است; زيرا هزينه كردن مال براى به دست آوردن بهره خوش آيند از اندامها يا بركنار كردن درد, تلف كردن مال از سوى شخص به شمار نمىآيد, بلكه بهره گيرى و استفاده است. علاوه بر اين كه عمل تلف كردن مال در اين جا مستند الى جانى نيست بلكه فعل مباشرى مجنى عليه است كه مستقلا و با اختيار خود انجام مى دهد, مگر اين كه از باب تسبيب استناد به جايى پيدا كند كه اين برشگت به قاعده ديگرى است.
از همين جا, مى توان دريافت كه اثبات ضمان با قاعده تفويت نيز چه اشكالى در بردارد; زيرا گذشته از اين كه ضمان به سبب تفويت خود دليلى بر اثبات آن نداريم, بلكه ضمان تنها با اتلاف يا يد=[ دست گذاشتن بر مال ديگرى] ثابت مى گردد, بهره بردارى از مال در راه درمان, خوراك و مانند آنها را تفويت نمى نامند. علاوه بر اينكه موضوع قاعده تفويت از دست دادن مالى است كه در معرض وصول بوده نه از بين بردن مالى كه موجود بوده است كه اين مصداق اضرار و اتلاف است نه تفويت.
درباره قاعده تسبيب نيز بايد گفت كه به تنهايى و در برابر قاعده هايى چون اتلاف, تفويت يا اضرار قرار ندارد, بلكه گسترشى است در موضوع اين قاعده ها كه ضمان را ثابت مى كنند. در تسبيب چنين گفته مى شود كه براى ضامن بودن, لازم نيست همواره انجام كارى به صورت مستقيم در ميان باشد, بلكه در جاهايى, اتلاف, تفويت يا اضرار به صورت غيرمستقيم و با تسبيب پديد مىآيد. بنا بر اين, اثبات ضمان با قاعده تسبيب وابسته به اين است كه اصل ضامن بودن, از پيش با همان قاعده ها, هم از جهت صغرا و هم كبرا, ثابت شده باشد.
درباره قاعده اضرار نيز در گذشته گفته ايم كه ثابت كردن كبراى ضمان, به كمك آن قاعده اشكالى در بر دارد; چرا كه اگر بخواهيم آن را از راه رواياتى كه از زيان رساندن, بازداشته اند, اثبات كنيم, بايد بدانيم كه بازداشتن, تنها بر حرام بودن تكليفى دلالت دارد و نه ضمان. اگر هم بخواهيم آن را از قاعده ((لاضرر و لاضرار)) استفاده كنيم, بايد گفت كه اين قاعده, تنها حكم ضررى را از ميان بر مى دارد; به اين گونه كه هر حكم زيانبار براى ديگران و از آن جمله جايز بودن زيان رساندن را بر مى دارد. بنا بر اين, اصل ضرر و زيان از ميان برداشته شده, ولى ضامن بودن, خود, نفى ضرر نيست, بلكه جبران زيان و آسيب است, پس نمى توان آن را از نفى اصل ضرر در اين قاعده دريافت.
در مساءله ما نيز, افزون بر اشكال ياد شده در صغرا نيز مى توان از جهت صادق بودن اضرار, اشكال كرد; زيرا اگر زيان, از جهت نقصى است كه در بدن بزه ديده پيدا شده, اين گرچه درست است, ولى اولا ضرر مالى نيست و ثانيا چيزى بيش از ضمان بهاى خود آن اندام را نتيجه نمى دهد, نه هزينه هاى درمان, چنانكه در قاعده اتلاف گفته ايم. اگر هم زيان را از جهت هزينه هايى كه در راه درمان خويش بدانيم, چنين چيزى زيان نيست, بلكه بهره گيرى و سود جستن از مال است.
با اين همه, انصاف آن است كه به هر دو اشكال مى توان پاسخ داد.
درباره اشكال بر صغرا پاسخ اين است كه گرچه بهره گيرى از مال با توجه به درمان و تندرستى پيدا شده براى او پس از بيمارى و آسيب ديدگى, صادق است, ولى معيار زيان اين نيست, بلكه با در نظر گرفتن حال طبيعى و تندرستى او, پيش از آن آسيب, زيان و خسارت, به يقين در ديد عرف صادق است; چرا كه افكندن او در اين دشوارى كه براى رهايى از آن ناگزير از هزينه كردن مال بوده, در صدق زيان به اندازه آنچه هزينه مى كند, كافى است; زيرا او را دچار چيزى كرده كه ناگزير بايد از آن رهايى يابد و ماندن در آن حال, زيان بيشترى است. اين مانند آن است كه كسى فرمانرواى ستمگرى را به نهانخانه متهم راهنمايى كند و او نيز براى رهايى از افتادن به دام آن ستمگر, يا جاسوسانش ناگزير از پرداخت پولى باشد. يا كسى را به دريا افكنند او براى آن كه جان به در برد, ناچار بايد پوشاك يا چيزهايى ديگرى را كه به همراه دارد, به آب اندازد تا خويش را برهاند. در اين گونه موارد بى اشكال زيان رساندن صدق مى كند, بلكه گفته مى شود كه در موارد تسبيب, اتلاف و تفويت هم صادق است.
البته انصاف آن است كه صدق اتلاف تا اندازه اى دشوار است; زيرا اصل دارايى او تباه نگرديده, چنانكه دارنده آن مال نيز, مالش از ميان نرفته است; چرا كه او در برابر پرداخت آن, دارو و كار پزشك را به دست آورده كه همان بها را داراست. آرى, به يقين, زيان به او صادق است. البته مى توان بر اين مطلب خرده گرفت كه زيان مالى نيز در اين جا صادق نيست; چرا كه ضرر, كاهش يا تنگناى مالى را گويند و كار بزهكار سبب چنين چيزهايى در مال او نگرديده, بلكه تنها زيان بدنى بوده كه در پى آن, او خود با اراده خويش مالش را براى درمان درد و آسيب هزينه كرده است. بنا بر اين, براى صادق بودن زيان مالى كه سبب ضمان مى شود نيازمند يكى از اين دو تحليل خواهيم بود. يا اين كه بگوييم ضرر بدنى چون كه بسى با اهميت تر از زيان مالى است, بويژه در جايى كه از درمان نكردن آن بيم مرگ يا آسيبى ماندگار و خطرناك, برود پس در اين صورت, زيان مالى صادق است; زيرا درمان نكردن, گويا بيرون از اختيار خواهد بود. در تحليلى ديگر مى توان گفت: عقلا اين حق را بر عهده بزهكار مى دانند كه بايد شخص آسيب ديده درمان شود; چرا كه در پى كار او چنين آسيبى به بزه ديده رسيده است. اين حق چيزى است جدا از اصل زخم و آسيبى كه بدور رسانده است. بنا بر اين ندادن اين حق, خود گونه اى از زيان مالى خواهد بود. در آينده نمونه هايى از اين موارد كه شارع خود آنها را ضرر ناميده است, خواهد آمد. شايد هم بتوان براى صدق ضرر, اين مطلب را نيز گواه گرفت كه در آيينهاى حقوقى عرفى امروز, هزينه هاى درمان و زيانهايى را كه در پى كار بزهكار پيدا مى شود, ضرر مى نامند كه به زودى از آن سخن خواهيم گفت. مفهوم اضرار نيز چيزى عرفى است و بايد آن را از عرف دريافت و نه شرع; چرا كه حقيقت شرعى ندارد تا از شارع گفته شود.
در پاسخ اشكال بر كبرا مى توان چند چيز را يادآور شد:
نخست: ممكن است بتوان در موارد زيان رساندن, ضمان را از راه همان قاعده لاضرر اثبات كرد, چنانكه از سخنان شمارى از فقيهان بر مىآيد. اين سخن كه ضمان, جبران زيان است, نه از ميان برداشتن آن, پاسخش اين است كه چنين چيزى درباره خود آن مال, از ميان رفته درست است; چرا كه نمى توان همان را بازگرداند و ناگزير جايگزين آن را مى پردازند كه جبران به شمار مىآيد, ولى اگر ارزش مالى و بهاى آن را در نظر بگيريم, مانند جايى كه شخص خارجى آن مال نزد دارنده اش ويژگى نداشته باشد, ثابت بودن ضمان, خود نفى زيان است و نه جبران آن; زيرا ماليت آن مال محفوظ مانده است. اين چيزى روشن و مقبول نزد عرف بوده و نپذيرفتن آن, خلاف انصاف است. بنا بر اين, ضامن بودن را مى توان با خود قاعده لاضرر اثبات كرد.
دوم: رواياتى كه از ((زيان رساندن به برادر مومن)) نهى مى كنند و در آنها روايات معتبر نيز يافت مى شود22, همان گونه كه بر حرام بودن زيان رساندن دلالت دارند, در نگاه عرف به طريق اولى لازم بودن جبران و ضمان زيان ديگران را نيز مى رسانند و هرگز معناى آنها, تنها يك حكم تكليفى درباره حرام بودن زيان به كسان ديگر نيست. شايد هم بتوان گفت: راز اين مطلب آن است كه ضامن بودن و جبران زيان, از ميان بردن پايدارى و ادامه زيان بوده و در نگاه عرف, هرگز گمان اين نمى رود كه ايجاد آغازين زيان, حرام است, بلكه بر جاى ماندن آن نيز مانند پديد آوردنش, مورد نهى و حرمت است. پيامد چنين چيزى لازم بودن جبران و جايگزين سازى آن است كه در نظر عرف مساوى, برابر با ضامن بودن آن است.
سوم: دريافت ضامن بودن انسان نسبت به زيانهايى كه به ديگران مى رساند از رواياتى چون: صحيحه حلبى و روايت معتبر كنانى23. اين روايتها, درباره ضامن بودن كسى است كه به راه مسلمانان آسيبى رساند. آمدن عنوان ((اضرار)) در موضوع حكم به ضمان در اين دو روايت, دلالتى روشن بر اين دارد كه اين عنوان در اين حكم دخالت داشته و معيار ضمان ياد شده همان اضرار است و ضمان حكم اوست.
اگر روايت نخست را به اين معنا بگيريم كه زيان رساندن به راه مسلمانان, ضامن بودن هر آنچه رخ مى دهد را در پى دارد, در صورتيكه اتلاف صدق كند و يا تسبيب به چيزى كه ضمان آور است نموده باشد, معناى خلاف ظاهرى را پذيرفته ايم. همچنين اگر روايت دوم را به اين معنا بگيريم كه مقصود زيان رساندن به خود راه مسلمانان و ضامن بودن آن است و نه ضامن بودن نسبت به كسى كه در آن راه آسيبى مى بيند, اين نيز خلاف ظاهر است.
دليل گفته ما اين است كه تسبيب به اتلاف, تنها وابسته به زيان رساندن به راه نيست, بلكه با گذاشتن هر چيزى است در راه[ كه زيانى به ديگرى برساند] هر چند آن چيز براى آن راه سودمند بوده و ارزش آن را افزايش دهد. از اين گذشته, اگر مقصود اصلى در اين جا, همان معيار اتلاف بود, شايسته مى نمود كه به گونه اى بدان اشاره شود, نه اين كه از زيان رساندن سخن به ميان آورد كه در نگاه عرف, با ضامن بودن تناسب دارد. بنا بر اين, آوردن اين عنوان در موضوع حكم كه درنگاه عرف و عقلا تناسب بسيارى با موضوع ضمان دارد, در حالى كه مقصودش عنوان اتلاف است و هيچ سخنى, چه از دور و چه از نزديك, درباره آن نگفته است, شيوه پسنديده اى در پيام رسانى عرفى نيست, ولى آوردن يك عنوان در موضوع حكم, بويژه آن گاه كه بخواهد قاعده اى فراگير را, كه ملاك حكم است, بيان كند, روشى عرفى است. بلكه بايد گفت آنچه از چنين تعبير و گفته اى بر مىآيد آن است كه: مقصود زيان رساندن به مسلمانان, به وسيله چيزى است كه در راه آنان نهاده شود. بدين سان, در اين جا صفت به متعلق موصوف بر مى گردد; مانند آن جا كه مى گويد: از آن روستا پرس و جو كن, يعنى از مردم آن.
همچنين, اگر روايت دوم را به معناى زيان رساندن به خود راه و ضامن بودن در برابر اين كار بگيريم, باز هم خلاف ظاهر است; زيرا راه و چيزى از راه, چه ويژگى دارد كه از آن نام برده شده؟ ناگزير بايد بگوييم ويژگى راه آن است كه با كنايه بفهماند كه مقصود زيان رساندن به كسانى است كه از آن راه مى گذرند. در نگاه عرف نيز, چنين سخنى همين معنا را به ذهن مىآورد, چنانكه تكيه گاه پرسش و پاسخ و نگاه اصلى در اين روايات, همين است و با درنگ شايسته در زبان اين دسته از احاديث روشن مى گردد. از اين گذشته, اگر اين را هم بپذيريم, باز هم اين روايت دليل بر ضامن بودن در پى زيان رساندن خواهد بود; چرا كه زيان به راه, ويژگى اى نداشته و تنها نمونه اى بيش نيست. بنا بر اين, معناى روايت, ضمان در هر جا كه زيان رساندن به مال باشد, خواهد بود.
چهارم: دريافتن ضمان از برخى آيه هاى شريفه كه دو آيه در اين ميان اهميت دارند:
1. ((و الوالدات يرضعن اءولادهن حولين كاملين لمن اءراد اءن يتم الرضاعه و على المولود له رزقهن و كسوتهن بالمعروف. لاتكلف نفس الا وسعها, لاتضار والده بولدها و لا مولود له بولده و على الوارث مثل ذلك...))24
مادران فرزندان خويش را دو سال تمام شير مى دهند, آنان كه بخواهند شير دادن را به كمال برسانند و بر پدران آن فرزندان است كه خوراك و پوشاك ايشان را به شايستگى فراهم كنند. بر هيچ كس جز به اندازه توانش تكليف نمى شود. به هيچ مادرى به خاطر فرزندش زيان نرسد و به هيچ پدرى نيز. و بر وارث نيز مانند همين ثابت است...
2. ((اءسكنوهن من حيث سكنتم من وجدكم و لاتضاروهن لتضيقوا عليهن. و ان كن اولات حمل فاءنفقوا عليهن حتى يضعن حملهن فان اءرضعن لكم فآتوهن اجورهن و اءتمروا بينكم بمعروف. و ان تعاسرتم فسترضع له اخرى.))25
زنانى را كه طلاق مى دهيد از دارايى خويش در خانه اى از خودتان جاى دهيد. به آنان زيان مرسانيد, تا بر ايشان تنگ بگيريد. اگر باردارند تا آن گاه كه فرزندشان به دنيا آيد, هزينه هاشان را بپردازيد, پس اگر به فرزندتان شير دادند, بهاى آن را بدهيد و در ميان خويش به شايستگى و به گونه اى پسنديده سركنيد و اگر بى چيز بوديد, پس دايه اى ديگر او را شير خواهد داد.
استدلال به اين دو آيه, بسته به آن است كه جمله هاى: ((لاتضار والده بولدها...)) و ((لاتضاروهن)) چونان علت باشد براى آنچه در آيه آمده است; چه, در آيه حكم گرديده كه حق شيردادن و هزينه هاى زندگى مادران را تا پايان شيردهى, بايد پرداخت و نيز هزينه هاى زن طلاق گرفته باردار; چرا كه ندادن اين هزينه ها, زيان رساندن به ايشان بوده و حرام است, خواه از نظر حكم تكليفى و خواه وضعى. بدين سان, مى توان دريافت كه حق شيردادن و ضامن بودن هزينه هاى زندگى, در اين مدت از آن روست كه زيانى به آنان نرسد.
اين گفته كه دستور پرداخت هزينه ها, چيزى بيش از واجب بودن تكليفى را نمى رساند و نه ضامن بودن وضعى, سخنى نادرست است; زيرا در نگاه عرف و عقلا, دستور به پرداخت هزينه ها همراه با استحقاق آن بوده و در نتيجه ضمان ثابت مى شود و نه تنها حكم تكليفى.
از اين گذشته, تعبير: ((بر پدران است خوراك و پوشاك آنان...)) يا ((بر وارث نيز مانند آن ثابت است...)) صريح در ضامن بودن و حكم وضعى است كه همان ثابت بودن هزينه هاى خوراك و پوشاك در عهده پدر يا وارث و ثابت بودن حق شيردهى فرزند است.
علت بودن اين جمله ها نيز, از خود اين آيه ها بر مىآيد, بويژه آيه نخست كه پس از ((لاتكلف نفس الا وسعها)) فرموده است: ((لاتضار والده بولدها)) كه به روشنى تعليل را مى رساند.
براى روشن شدن بيشتر, بايد گفت: اين آيه در آغاز ياد آورده مى شود كه مادران دو سال تمام, فرزندان خويش را شير مى دهند. اين جمله اى است خبرى كه به جاى انشا به كار رفته و مقصود از آن, يا خواستن و تكليف كردن به شيردهى است و يا حكم وضعى به شايسته تر بودن مادران براى اين كار. سپس مى فرمايد: بر پدران, خوراك و پوشاك آنان قرار داده شده, بدين معنا كه اين شيردهى, بى پاداش نبوده و پدر فرزند بايد در برابر, خوراك و پوشاك آنان را به گونه اى شايسته فراهم كند و يا مزدى در خور, يا همسان ديگر دايه ها بپردازد.
سپس در آيه, دو جمله ديگر آمده: ((به هيچ كس دستورى فراتر از توانش داده نشده)) و ((هرگز مادر يا پدرى به خاطر فرزند نبايد زيانى ببينند.)) جمله نخست مى تواند علت براى حكم مقرر شده در آغاز آيه باشد كه اين حكم مناسب با آسن گرفتن دستورات براى بندگان در دين و در نظر گرفتن توان آنان است, چه هرگز پدر و مادر را به چيزى فراتر از توان ايشان دستور نداده است. بدين سان مقصود از ((وسع)) و توان در اين آيه, همان آسانى, شايستگى و نبودن دشوارى و تنگنا و زيان خواهد بود. همچنين مى توان گفت, جمله نخست, توضيح و معين كردن معروف و پسنديده است و اين كه بر پدر لازم است خوراك و پوشاك آنان را آن گونه كه در دايه هاى ديگر مى يابد, در صورت توان و دارايى و نه تنگدستى و بى چيزى, فراهم كند. بدين سان, مقصود از ((وسع)) مى تواند توان و طاقت باشد. به هر روى, در هر دو صورت, جمله ياد شده ظاهر در يادآور شدن علت و معيار است.
جمله دوم كه مى گويد: هيچ مادر يا پدرى براى فرزند خويش, نبايد زيان ببينند, به قرينه برابر هم قرار گرفتن زيان مادر از جهت فرزند, چنانكه حرف ((ب)) ظاهر در همين است, و زيان پدر از جهت فرزند, هر دو سوى حكم ياد شده در آغاز آيه را مورد توجه قرار داده است. در آغاز آيه, دو حق ثابت گرديده, حقى براى مادر كه همان شير دادن در برابر اجره المثل است و حقى براى پدر كه تحمل نكردن بيش از اين اندازه و امكان گرفتن فرزند از مادر و سپردن او به دايه اى ديگر, در صورت درخواست بيش از اندازه از سوى مادر است. سپس در آيه چنين آمده: رعايت نكردن هر يك از اين دو حكم, زيانبار خواهد بود, اين زيان, يا براى مادر و يا براى پدر است. اگر مادر حق شير دادن به فرزندش را نداشته يا ناگزير از انجام بى مزد آن باشد, براى او زيان آور است. پدر نيز اگر نتواند فرزند را از مادر گرفته و به دايه اى كه مزد كم ترى مى گيرد بسپارد, زيان خواهد ديد, بدين سان از اين هر دو نهى شده و هر دو زيان برداشته شده است. از سوى ديگر, چون آيه در صدد تشريع اصل اين دو حق است و نه يادآورى چيزى كه پيش تر ثابت شده, ناگزير ظاهرش اين خواهد بود كه ثابت بودن اين دو حكم, به خاطر برداشتن زيان از پدر و مادر است, بويژه اين كه آمدن اين جمله, پس از جمله نخست, به روشنى مى رساند كه علت حكم همين است و زيان نداشتن, قاعده اى فراگير و جاى گرفته در ذهن خردمندان و به طور اجمالى ثابت در شرع است. بدين سان گويا چنين گفته است: سر باز زدن از اين دو حكم, به زبان پدر يا مادر است و زيان ديدن اين دو, از جهت فرزند, شايسته نيست. از اين روى, مى توان از اطلاق آيه دريافت كه هرگونه زيان ديگرى بر مادر يا پدر در شيردهى فرزند, برداشته شده و اين قاعده, كبرايى كلى است. آرى, آنچه اين مى رساند از آغاز ضامن بودن زيان نيست, بلكه مانند قاعده ((لاضرر)) از ميان برداشتن حكمى است كه در صورت ضررى نبودن پيدا مى شود, ولى از آن جا كه در همين آيه ضامن بودن هزينه هاى شيردادن, از موارد آن به شمار آمده مى توان دريافت كه ضامن نبودن زيانى كه به ديگرى باز مى گردد, خود حكمى است ضررى. مقصود آن نيست كه اين آيه درصدد بيان جبران ضرر است, چنانكه در اشكال بر قاعده لاضرر گفته مى شود. بدين سان گويا اين آيه بر دليلهاى ديگر لاضرر, برترى داشته و در اين گونه موارد, به كمك لاضرر, ضمان را اثبات مى كنيم, مرحوم صاحب جواهر نيز به اطلاق ((لاتضار والده بولدها)) براى نفى حق واداشتن مادر به شيردادن فرزندش استدلال كرده و نتيجه گرفته است كه شير دادن بر مادران واجب نيست. همچنين از اطلاق ((و لا مولود له بولده)) اين نتيجه را مى گيرد كه هر گاه دايه ديگرى آماده شيردادن بى مزد به فرزند باشد, مادرش حق درخواست چيزى را در برابر شيردهى ندارد.26
چكيده سخن اين است كه مى توان از قاعده لاضرر, ضامن بودن هزينه ها را در جايى كه اگر ضامن نباشد, زيانى به ديگرى مى رسد, نتيجه گرفت. گرچه اين مطلب درباره شيردادن گفته شده, ولى چون نه نزد عقلا و نه شرع, هيچ گونه اختصاصى به چيز معين در اين باره احتمال ندارد, مى توان به هر جا كه زيان رساندن در آن صادق باشد, اين حكم را گسترش داد, بويژه آن كه قاعده كلى لاضرر در اسلام با دليلهاى ديگرى ثابت شده است.
گذشته از همه اينها, رواياتى داريم كه اين آيه را همين گونه تفسير كرده اند.
در صحيحه حلبى آمده است:
((عن اءبى عبدالله(ع) قال: الحبلى المطلقه ينفق عليها حتى تضع حملها و هى اءحق بولدها اءن ترضعه بما تقبله امراءه اخرى. ان الله عز و جل يقول: لاتضار والده بولدها و لا مولود له بولده و على الوارث مثل ذلك.))27
از امام صادق(ع) نقل كرد كه فرمود: به زن باردارى كه طلاق گرفته است بايد نفقه داد, تا فرزندش را به دنيا آورد. آن گاه او خود براى شيردادن به فرزندش در برابر آنچه زنى ديگر دريافت مى كند, شايسته تر است.
خداوند بزرگ و بلند مرتبه مى فرمايد: هيچ مادرى از جهت فرزند نبايد زيان ببيند و هيچ پدرى نيز نبايد زيانى از جهت فرزند ببيند و بر وارث نيز مانند همين لازم است.
ظاهر روايت آن است كه آيه را براى هر دو حكم ياد شده در سخن امام, گواه گرفته است و نه تنها حكم دوم. بدين سان, دلالت بر اين خواهد داشت كه پرداخت هزينه هاى زن باردار از قاعده ((هيچ مادرى از جهت فرزندش نبايد زيان ببيند)) استفاده مى شود, بلكه اگر هم آيه را تنها براى حكم دوم گواه مى گرفت, باز هم دلالت بر آن داشت كه مزد شيردادن براى مادر, به دليل قاعده لاضرر ثابت است كه اين نيز حكمى وضعى است و نه تنها تكليفى. بنا بر اين, روايت به روشنى دلالت بر استفاده احكام وضعى از قاعده لاضرر و لاضرار داشته و مى رساند كه افزون بر حرام بودن, زيان رساندن به ديگرى, شخص زيان رساننده ضامن كار خويش نيز خواهد بود تا ديگرى از سوى او دچار ضرر نگردد. زن باردار نيز چون باردارى او از سوى شوهرش بوده و فرزند نيز از آن اوست, هزينه هاى هنگام باردارى و شيردهى به عهده شويش خواهد بود, تا مادر زيانى نبيند.
در روايت معتبر كنانى آمده است:
((عن اءبى عبدالله(ع) قال: اذا طلق الرجل المراءه و هى حبلى اءنفق عليها حتى تضع حملها و اذا وضعته اءعطاها اءجرها و لايضارها الا اءن يجد من هو اءرخص اءجرا منها فان هى رضيت بذلك الاجر فهى اءحق بابنها حتى تفطمه.))28
از امام صادق(ع) كه فرمود: هر گاه مردى همسر باردارش را طلاق دهد, هزينه هاى او را تا هنگام زايمان بپردازد. پس از آن نيز مزد او را[ در شير دادن] بدهد و زيانى بدو نرساند, مگر اين كه زنى با مزد ارزان تر بيابد, آن گاه اگر مادر به همان مزد خشنود بود, تا هنگام جدا شدن از شير, در نگاهدارى فرزند پيشى دارد بر ديگران.
جمله ((ولايضارها)) اگر به هر دو حكم ياد شده در سخن امام(ع) بازگردد, ظاهر بودن روايت در آنچه گفته ايم روشن خواهد بود. اگر هم آن را تنها به حكم دوم برگردانيم, باز هم دلالت بر اين دارد كه زيان رساندن به مادر, به وسيله گرفتن فرزند از او, يا دادن مزدى كم تر از آنچه ديگر دايه ها مى گيرند, در گستره اطلاق ((لايضارها)) بوده و ضامن بودن همه مزد رايج در ميان مردم, به دليل قاعده نفى اضرار است.
البته در برخى روايات, مانند پايان همين دو روايت, سر باز زدن شوهر از آميزش با زن را به خاطر فرزند, زيان رساندن به شمار آورده و خداوند بزرگ از زيان رساندن هر يك از زن و مرد به ديگرى با ترك آميزش, بازداشته است. اما بايد دانست كه اين با آنچه ما گفته ايم, ناسازگار نيست; چرا كه اين همه, گونه اى از برابرسازى است و نه منحصر شمردن زيان به آنها. از اين روى مى بينيم كه در برخى روايات, زيان رساندن در ترك آميزش و زيان در هزينه هاى زندگى را با هم آورده است, مانند: روايت كاشانى به نقل تفسير على بن ابراهيم29 و پايان صحيحه حلبى به نقل كافى.30
حديثى ديگر درباره اين آيه, روايت ابى بصير است:
((عن اءبى عبدالله(ع) قال: سمعته يقول: المطلقه الحبلى ينفق عليها حتى تضع حملها و هى اءحق بولدها اءن ترضعه بما تقبله امراءه اخرى. يقول الله عز و جل: ((لاتضار والده بولدها و لا مولود له بولده و على الوارث مثل ذلك)) لايضار بالصبى و لايضار باءبه فى ارضاعه و ليس لها اءن تاءخذ فى رضاعه فوق حولين كاملين.))31
از امام صادق(ع) شنيدم كه مى فرمود: هزينه هاى زن طلاق گرفته باردار را بايد تا هنگام زايمان پرداخت. آن گاه او در برابر مزدى كه زنان ديگر نيز مى گيرند, در شيردادن فرزند خويش, شايسته تر از ديگران است.
خداوند بزرگ و بلند مرتبه مى فرمايد: ((هيچ مادرى از جهت فرزندش زيان نبيند و هيچ پدرى نيز و بر وارث نيز مانند همين لازم است.)) نه فرزند و نه پدرش در شيردادن نبايد زيان ببينند و زن نيز نمى تواند براى شيردادن بيش از دو سال, چيزى را درخواست كند.
شيوه استدلال به اين روايت, همانند روايت پيشين كنانى است.
بدين سان مى بينيم كه هم اين دو آيه و هم روايات, دلالت بر اين دارند كه هزينه هاى زمان باردارى و مزد شيردهى, به دليل زيان نرسيدن به زن طلاق گرفته و فرزندش, بر عهده شوهر است, با اين كه صادق بودن زيان بر بزه ديده, بسى آشكارتر است, تا بر زن طلاق گرفته; زيرا زن, گونه اى وابستگى و بهره جويى از فرزند داشته و پيدايش فرزند نتيجه كار خود او نيز هست و نه تنها شوهر.
بنا بر اين, زيان به شمار آوردن نپرداختن هزينه هاى زن باردار طلاق گرفته, يا مادر شير ده در اين آيه, همان گونه كه ضمان را از راه لاضرر ثابت مى كند, گواه بر آن است كه اگر كسى سبب شود تا ديگرى زيانى را بر خويش بپذيرد و براى خود, يا آنچه به او باز مى گردد, هزينه اى را بپردازد, عنوان اضرار بر آن صادق است, هر چند شخص هزينه كننده از آن هزينه ها خود نيز بهره مند گردد, چنانكه بزه ديده در درمان خويش و مادر شير ده از فرزند خود بهره مى برند. همچنين ثابت مى گردد كه عنوان اضرار در اين موارد, صادق بوده و از عنوانهايى چون اتلاف و تفويت, گسترده تر است. بدين سان, هنگامى كه ثابت شد, عنوان اضرار در جايى كه زيان مالى باشد, ضمان را در پى مىآورد, اصل مقتضى براى ضامن بودن بزهكار نسبت به هزينه هاى درمان ثابت مى گردد.
بايد انصاف داد كه اين نكته, از ديدگاه فقهى بسيار با اهميت و درخور درنگ است.
اگر علت ضمان را تنها در عنوان اتلاف يا تلف در دست كسى بدانيم, چنانكه برخى از فقيهان پسين, چنين مى انديشند, بايد تنها در موارد صادق بودن اتلاف يا تلف, ضمان را درست دانسته و بسيارى از موارد زيان مالى به ديگران را از ضمان, بيرون بدانيم; مواردى چون: مساءله ما يا زندانى كردن انسان آزاد داراى درآمد و بازداشتن او از كارش, يا به بند كشيدن كالاى ديگرى به هنگام رونق داد و ستد و افزايش بهاى آن و باز پس دادن آن به هنگام كاهش بها و پايان رونق.
اين فقيهان مى گويند: چون در اين موارد, از ميان بردن مال و اتلاف آن صادق نيست, ضمانى هم نخواهد بود; زيرا در زندانى كردن انسان بسيار روشن است كه اتلافى در كار نيست و در دو نمونه ديگر نيز خود آن مال با ويژگيهايش بازگردانده شده و بهاى بازار نيز چيزى است اعتبارى و وابسته به بازار و نه يك ويژگى واقعى كه درباره آن اتلاف صادق باشد.
اين در حالى است كه مى بينيم فقيهى چون مرحوم صاحب رياض در اين جا, به دليل اضرار, كه از عنوان اتلاف گسترده تر است, بر ضمان پاى مى فشارد. همچنين آيينهاى حقوقى نيز, گويا همگى برآنند كه در همه زيانهاى مالى از سوى كسى به ديگرى, ضمان و لازم بودن جايگزين سازى ثابت است. بنا بر اين كاوش در اين مطلب كه آيا ضمان, تنها در موارد تلف و اتلاف درست است يا افزون بر آن, در همه موارد زيان, يا دست كم, زيان مالى نيز مىآيد, داراى اهميت و تاءثير بسيار در موارد گوناگون فقه معاملات است.
بررسى مقدمه دوم
مقدمه دوم آن است كه در دليلهاى شرعى, چيزى كه ضامن بودن بزهكار را نسبت به هزينه هاى افزون بر ديه رد كند نمى توان يافت. از جمله چيزهايى كه بدان براى ضامن نبودن استدلال مى شود, رواياتى استكه ديه و ارش را معين مى كنند. اين روايات با ياد كردن از ريزه كاريهاى بسيار در اين زمينه, هرگز نامى از هزينه هاى درمان به ميان نياورده و ضامن بودن بزهكار را گوشزد نكرده است. تنها در روايت معتبر غياث, هزينه پزشك را در آسيب كم تر از پوست سر, يادآور شده است. بنا بر اين, مى توان ضامن نبودن هزينه هاى درمان را با يكى از اين دو تحليل ثابت كرد:
نخست: سكوت و بيان نكردن; زيرا اگر چيز ديگرى جز ديه بر بزهكار لازم مى گرديد, شايسته بود كه دست كم در برخى از روايات, از آن يادى مى شد و سخنى به ميان مىآمد; چرا كه در صددند, همه آنچه بر او لازم است, روشن كنند, بويژه رواياتى كه درباره مصالحه ميان بزهكار و بزه ديده به جاى حق قصاص آمده كه در برابر قصاص, چيزى جز ديه را نام نبرده است. همچنين رواياتى كه درباره برده بزهكار كه ديه بزه او, به اندازه بهاى او باشد آمده كه بزه ديده, مى تواند آن برده را به ملك خويش درآورد.
در اين روايات نيز سخنى از هزينه هاى درمان گفته نشده, در حالى كه گاهى اين هزينه ها خود به اندازه بهاى آن برده است. باز از همين نمونه ها رواياتى است درباره آسيبهايى كه پيامدشان ناشناخته است. در اين موارد گاهى يك سال يا كم تر و يا بيشتر به انتظار مى نشينند, اگر آن زخم بى هيچ نشانه بر جاى مانده اى بهبودى يافت, ديه اى لازم نيست و يا به نظر قاضى واگذار مى شود و اگر هم جاى آن آسيب مانده و يا آن اندام دچار نقصى شود و بهره جويى از آن ممكن نباشد, ديه لازم مى گردد.
چنين آسيبهايى كه درمان آنها به درازا مى كشد,ناگزير هزينه هاى بسيارى در پى خواهند داشت كه اگر افزون بر ديه, آن هزينه ها نيز بر بزهكار بود, گوشزد كردن آن, دست كم, در اين روايات, لازم بود. از همه اين سكوتها و بسنده كردن به ديه و ارش مى توان دريافت كه چيزى افزون بر آن به عهده بزهكار نيست.
دوم: دريافتن ضامن نبودن چيزى بيش از ديه از دلالت برخى تعبيرها, و نه تنها سكوت روايات; تعبيرهايى چون ياد كردن از ديه, به عنوان ضمان يا غرامت.
برداشت عرف از چنين رواياتى آن است كه ديه, همان بهاى زخم و آسيبى است كه در پيكر بزه ديده پيدا شده و جايگزينى است از تندرستى و زيانى كه در پى بزه به او رسيده است. پس هر گاه, ديه به او پرداخته شود, حق ديگرى برايش نمى ماند; چه اين كه او بهاى تندرستى خويش را دريافت كرده است. اين مانند ضمان در داراييهاست. اگر آسيبى به خانه يا حيوان كسى برسانند, تنها ضمان ارش لازم مى گردد كه همان تفاوت بهاى كالاى سالم و آسيب ديده است و هرگز بزهكار, هزينه هاى ديگرى را كه گاهى مالك براى اصلاح مال خويش هزينه مى كند, ضامن نيست. بنا بر اين, ضمان در بدن مانند ضمان در داراييهاست. البته اندازه هاى معين شده در بهاى اندامها از سوى شرع, مشخص گرديده و ديه نام دارد. گواه ديگرى بر اين سخن آن است كه فقيهان, در جايى كه اندازه معينى در شرع نيامده باشد, چيزى به نام ((حكومت=[ (( واگذارى به نظر قاضى] را مطرح مى كنند. محاسبه چنين چيزهايى بدين گونه است كه اگر فرض كنيم بزه ديده برده بود, چنين آسيبى چه كاهشى در بهاى او در پى داشت, آن گاه همان كاهش را بر عهده بزهكار لازم مى دانند, مانند يك درهم يا يك بيستم ديه و مانند آن. اين برداشت مى رساند كه اين فقيهان ديه را بهاى آسيب و جايگزين نقص تندرستى بدن بزه ديده مى دانند, درست مانند آنچه در داراييها گفته ايم. بدين سان, هنگامى كه چنين چيزى به عهده بزهكار آمده است, چيز ديگرى بر او لازم نيست; چرا كه او بهاى همه آسيب پيدا شده را پرداخته است. گويا از همين روست كه روايت غياث و رواياتى مانند آن از اهل تسنن (در سنن بيهقى) تنها در آسيبهايى كه ديه و ارش معين شده اى ندارند, سخن از هزينه درمان به ميان آورده اند. بدين سان, هر جا كه بزهكار بهاى آسيب را, به دليل ناچيز بودن و بهبود يافتگى بدون پيامد, نمى پردازد; چرا كه نشانه يا نقصى كه بتوان بهايى بر آن نهاد در پيكر بزه ديده بر جاى نمانده, ناگزير بايد هزينه درمان را بپردازد; زيرا اين هزينه ها همان اندازه نقصى است كه در اين موارد يافت مى شود.
گواه ديگرى بر ضامن نبودن هزينه هاى درمان, سكوت فقيهان و نام نبردن از آن است.
تا جايى كه ما جست و جو كرده ايم در كتابهاى فقيهان ما و نيز فقيهان اهل ستنن چيزى در اين باره نيافته ايم, جز آنچه در كتاب المبسوط سرخسى آمده است:
((لو قلع سن فنبتت صفراء اءو نبتت كما كانت فلا شىء عليه فى ظاهر الروايه; لان وجوب الارش باعتبار فساد المنبت و حين نبتت كما كانت عرفنا اءنه ما فسد المنبت. ثم وجوب الارش باعتبار بقاء الاثر و لم يبق اءثر حين نبتت كما كانت و قد روى عن محمد فى الجراحات التى تندمل على وجه لايبقى لها اءثر, تجب حكومه بقدر ما لحقه من الالم. و عن اءبى يوسف: يرجع على الجانى بقدر ما احتاج اليه من ثمن الدواء و اءجره الاطباء حتى اندملت و اءبوحنيفه قال: لايجب شىء; لانه لا قيمه لمجرد الالم, اء لاترى اءن من ضرب ضربه تاءلم بها و لم يوثر فيه شيئا, لايجب شىء, اء راءيت لو شتمه شتيمه, اء كان عليه اءرش باعتبار ايلام حل فيه.))32
اگر دندانى كنده شود و به جاى آن دندانى زرد رنگ, يا دندانى ديگر مانند همان كه بود برويد, ظاهر روايت آن است كه چيزى لازم نمى شود; زيرا واجب شدن ارش براى فاسد شدن جاى رويش دندان است و هنگامى كه دندان به همان گونه كه بود روييده است, در مى يابيم كه جايش فاسد نشده است. از اين كه بگذريم, ارش براى بر جاى ماندن نشانه آسيب نيز واجب مى شود و چون به همان گونه كه بود روييده است, پس نشانه اى بر جاى نمانده.
از محمد نيز, درباره زخمهايى كه بى هيچ پيامدى بهبود مى يابد, نقل شده كه حكومت =[ معين كردن جريمه از سوى قاضى] به اندازه دردى كه به او رسيده واجب مى شود.
از ابويوسف, نقل شده كه بزه ديده مى تواند بهاى دارو و دستمزد پزشكان را تا هنگام بهبودى از بزهكار درخواست كند.
ابوحنيفه گفته است: چيزى بر بزهكار لازم نيست; چرا كه تنها بر دردى كه بدو مى رسد نمى توان قيمت نهاد. آيا چنين نيست كه اگر كسى را ضربتى زنند كه تنها دردى بدو رسد و چيز ديگرى بر جاى نماند, چيزى واجب نمى شود؟ آيا اگر به كسى سخن زشت و ناپسندى گويد, براى دردى كه بدو مى رسد, ارشى واجب مى شود؟
در كتاب شرح كتاب النبل و شفاء العليل از كتابهاى فقه فرقه اباضيه آمده است:
((و لايلزم اءجر الدواء عندنا و عند اءبى القاسم من اءصحاب مالك و قال الفقهاء السبعه من قومنا يلزمه ذلك.))33
پرداختن هزينه درمان, نزد فرقه ما و ابى القاسم از فقيهان مالكى, واجب نيست و فقيهان هفت گانه از قوم ما گفته اند كه لازم است.
چكيده سخن آن كه: با ديدن سخنان فقيهان و بسنده كردن ايشان به ديه و ارش معين شده در هر بزه و آسيب و واگذارى به نظر قاضى در موارد معين نشده, روشن مى گردد كه در ذهن آنان, ديه همان بهاى نقصى بود كه بر پيكر بزه ديده رسيده و ضامن بودن بزهكار, همانند ضمان نقص در مال آسيب ديده از سوى كسى است. اين همه آن چيزى است كه ضامن, در برابر ويژگى تندرستى و عيبى كه به بار آورده عهده دار آن است. بنا بر اين, گرفتن هزينه هاى درمان, افزون بر اين اندازه, مانند گرفتن هزينه هاى اصلاح مال آسيب ديده, افزون بر ارش آن عيب است.
پاسخ:
در پاسخ تحليل نخست بايد گفت: شايد سخن نگفتن روايات از هزينه هاى درمان, از آن روست كه در آن روزگار, بسى ناچيز و اندك بود و درمان, نيازمند هزينه سنگين و چشمگير نبود, بلكه بخش اندكى از نيازمنديها و هزينه هاى روزانه مردم به شمار مىآمد.
شايد هم بتوان گفت سكوت روايات از آن روست كه نگاه همه اين روايات به جبران عيب, نقص يا آسيبى است كه در پى بزهكارى در بدن پيدا شده و نه زيانهاى ديگر مالى و مادى كه گاهى به بزه ديده مى رسد, زيانهايى چون از ميان رفتن مال يا خسارتهايى در راه درمان. جبران اين گونه زيانها, خود ملاك و معيار ديگرى جدا از ديه دارد و از همين روست كه در روايتهاى ديه, از ضامن بودن اموالى كه در هنگام بزهكارى نابود شده است سخنى به ميان نيامده, چيزهايى چون پوشاك يا حيوان آسيب ديده كه به هنگام بزهكارى با او بوده است.
بنا بر اين, اگر ضمان هزينه هاى درمان را از راه نقص در مال و جايگزين سازى زيانهايى كه بزه ديده ناگزير از پرداختن هزينه هاى آن گرديeه است, بدانيم و نه نقص و عيبى كه در بدن او پيدا شده, اين چيزى است بيرون از نگاه روايات; زيرا آنها تنها سخن از جبران آسيب بدنى گفته اند و نه هر گونه زيان ديگر. بدين سان نمى توان سكوت آن روايات را گواهى بر ضامن نبودن دانست.
ممكن است گفته شود كه زيان هزينه هاى درمان, ناشى از همان بزهكارى يا در بيشتر موارد, همراه با آن است, بنا بر اين اگر چنين ضمانى درست مى بود, ناگزير بايد گفته مى شد.
پاسخ آن است كه هر گاه, جهت مورد نظر با چيز ديگرى تفاوت داشته باشد, همراهى, ناشى بودن يا غلبه داشتن, هرگز سبب لازم شدن بيان نمى شود. همان گونه كه از ضامن بودن مالهايى كه در هنگام بزهكارى از ميان مى رود, كه شايد در بيشتر موارد چنين چيزى رخ مى دهد, سخنى به ميان نيامده, همچنين درباره اين هزينه ها هم چيزى گفته نشده است, بلكه مى توان گفت در ذهنها چنين است كه ديه در برابر خود خون يا آسيب بوده و مسووليتى است جنايى و ضمانى جدا از زيانهاى مالى كه ملاك و معيار ديگرى براى ضامن بودن دارد.
گواه ديگر سخن ما اين است كه اگر اين تحليل را درباره ديه نپذيريم كه تنها جبران عيب و زيانى است كه به بدن رسيده, نمى توان سكوت روايات را درباره ضامن نبودن هزينه هاى درمان نيز توجيه كرد. اگر بزهكار اين هزينه ها را ضامن نيست, چرا در اين روايات, همين نبود ضمان نيز, بيان نشده است؟ بنا بر اين سكوت ياد شده را جز بدين گونه نمى توان توجيه كرد كه ديه, نزد خردمندان هم, جبران خون و آسيب بوده و از زيانهاى مالى و مادى ديگرى كه در بسيارى از بزهكاريها رخ مى دهد, جداست و اين روايات, در صدد بيان همه آنچه از هر جهت ديگر, بر عهده بزهكار مىآيد, نيستند, چنانكه با اندك دقتى در آنها روشن مى شود.
از اين گذشته اگر بپذيريم كه اين سكوت بر ضامن نبودن هزينه هاى درمان, همراه با ديه دلالت دارد, همه آنچه با اين سكوت مى توان اثبات كرد ضامن نبودن هزينه هاى رايج آنروزگار است كه بسى كم تر از ديه معين شده در شرع بود, نه مانند هزينه هاى روزگار ما كه بسيار بيشتر از ديه است. بدين سان, اگر اصل مقتضى براى ضمان هزينه هاى درمان ثابت شود,[ كه پيش تر از آن گذشته ايم], از اين سكوت نمى توان ضامن نبودن چنين هزينه اى را اثبات كرد, پس ضمان برابر قاعده اثبات خواهد شد.
از آنچه گفته ايم اين نيز روشن مى شود كه چرا در روايات مصالحه برحق قصاص و تبديل آن به ديه يا به ملك خويش گرفتن برده بزهكار, در جايى كه ديه كارش به اندازه بهاى او باشد, سخنى از هزينه هاى درمان گفته نشده; زيرا آنچه مى تواند در برابر حق قصاص قرار گرفته يا گرفتن برده بزهكار را روا سازد, همان ديه اى است كه او بدهكار مى شود; ديه اى كه در برابر آسيب يا نقص در بدن است و نه آنچه با ملاك و معيار ديگرى بر عهده بزهكار مىآيد, چيزهايى مانند از ميان بردن مال بزه ديده در هنگام بزهكارى. در مثل, اگر بهاى پيراهنى كه تباه كرده همراه با ديه به اندازه بهاى آن برده باشد, نمى تواند آن برده را از آن خويش كند.
پاسخ تحليل دوم:
اين برداشت, درباره ديه, از اساس نادرست است. هرگز نبايد انسان آزاد را چون مال انگاشت, نه نزد عقلا چنين است و نه نزد شرع. بنا بر اين, ديه آسيب, هرگز بهاى آنچه از قيمت و ارزش او كاسته شده, نيست و جبرانى مدنى نيست, بلكه جبران و كيفرى جنايى است, مانند ديگر كيفرهاى مالى البته اين كيفر به گونه اى است كه به عنوان حقى براى بزه ديده است, مانند قصاص و از همين روست كه برخى از احكام ديه, با احكام ضمان اموال , كه به آن مسووليت مدنى مى گويند, تفاوتهايى دارد, تفاوتهايى چون تحمل ديه از سوى عاقله در خطاى محض, واجب شدن بيش از يك ديه در جنايتهاى چند گانه بر اندامها, به گونه اى كه گاهى همه آنها بيش از يك ديه كامل شده و گاهى به شش برابر آن مى رسد, چنانكه در برخى روايات آمده است, يا همراهى زن با مرد تا يك سوم ديه و سپس بازگشت آن, به نصف, يا يكسانى ديه ميان بزرگسال و خردسال, مهتر و كهتر, چيره دست ماهر داراى درآمد و غير او و يا تفاوت ميان ديه مسلمان و كافر و احكام ديگرى كه نادرستى اين برداشت را كه ديه, همان ارزش مالى كاهش يافته در پى بزهكارى است, آشكار مى سازد. بدين سان, سزاوارتر آن است كه ديه را بزرگ شمردن و گرامى داشتن بزه ديده بدانيم و حقى به شمار آوريم كه بزهكار را مى تواند به كيفرى مالى متناسب با آسيبى كه به او رسيده, برساند. تعبير ضمان يا غرامت نيز كه در روايات آمده, با سخن ما ناسازگار نيست; زيرا ضمان يا غرامت داراى معناى گسترده اى است كه در جبرانها و غرامتهاى جنايى نيز با توجه به اشتغال ذمه و آمدن به عهده بزهكار, كاربرد دارد, چنانكه در جبران مدنى مالى به همين معناست.
از اين گذشته, روايات ديه و آنچه آشكارا در آنها آمده كه ديه جايگزين عيب يا نقص يا شكستگى يا زخمى است كه در پيكر بزه ديده پيدا شده, ظاهر در آن است كه ديه در برابر همين است. بنا بر اين, اگر بپذيريم كه ديه جايگزينى براى بها و ارزش مالى تباه شده است, بايد آن را همان بهاى نقص, عيب و آسيب بدانيم و نه بهاى تندرستى و به جاى آن, تا چنين پنداشته شود كه هزينه هاى درمان و به دست آوردن تندرستى را نيز در بر مى گيرد. بلكه بايد گفت اگر بزه ديده سلامتى خويش را باز يابد و از آسيب و شكستگى نيز به گونه اى رهايى يابد كه هيچ نشانه و نقصى در او نماند[ با اين انگاشت] نبايد استحقاقى نسبت به ديه داشته باشد. معناى اين سخن آن است كه ديه در برابر درمان و به دست آوردن تندرستى نيست, بلكه در برابر نقصى است كه در پى بزهكارى پيدا شده و اين چيزى جز درمان و بهبودى است كه گاهى بزه ديده, حتى پس از آن نيز, ناقص مى ماند. بنا بر اين, هزينه هاى درمانى كه او ناگزير از پرداخت آن است, زيان مالى ديگرى است جدا از نقص و عيب و كاستى پيدا شده در پيكر.
از اين جا روشن مى شود كه سنجش آن با آسيب رساندن به دارايى ديگرى, نادرست است.
اين كه در آن جا افزون بر ارش عيب پيدا شده, هزينه هاى بهسازى آن مال را ضامن نيست, از آن روست كه زيان و نقص, تنها به اندازه كاهش بهاى آن كالا صادق است, كه به هزينه بهسازى نيز نزديك است و نه بيشتر از آن, ولى در اين جا, دو گونه زيان داريم: يكى زيان بدنى كه همان عيب پيدا شده در پيكر اوست و ديگرى زيان مالى كه همان هزينه هاى درمان و رهايى يافتن از درد يا مرگ, در صورت درمان نكردن است. بنا بر اين, چون هزينه هاى درمان, زيانى مالى و جدا از زيان بدنى موجب ديه است, هيچ يك را نبايد با ديگرى در هم آميخت و به جاى هم گرفت.
براى نمونه, گاهى هزينه هاى درمان, موضوع نقص و عيب در بدن را از ميان مى برد و موضوع ضامن بودن بزهكار نسبت به ديه ديگر در ميان نخواهد بود, مانند آن جا كه يكى از اندامهاى كسى را قطع كرده باشد. اگر اين عضو, همچنان قطع شده بماند, بزهكار بايد ديه آن را بپردازد, ولى بزه ديده با پرداخت هزينه هاى درمان, تندرستى خويش را بازيافته و آن عضو به پيكرش پيوند زده شد. در اين جا بزهكار لازم نيست ديه اى بپردازد; زيرا روايات و فتاواى فقيهان بر آنند كه در شكستگى و آسيب, ديه را پس از مدتى انتظار كه اميد بهبود در آن مى رود, بايد پرداخت. بنا بر اين چگونه مى توان پذيرفت كه ديه, جايگزينى است از زيانهاى رسيده به بزه ديده, يا جايگزينى است از تندرستى و سلامت وى. بلكه نمى توان پذيرفت كه در اين جا, بزهكار لازم نيست ديه اى بپردازد, چرا كه با انجام درمان و پيوند, دست كسى قطع نشده و نيز پرداختن هزينه هاى سنگينى كه بزهكار تحمل كرده بر او واجب نيست.
نمونه اى ديگر: اگر زخم ناچيزى بر پيكر كسى بزند, مانند: شكافى اندك در پوست يا زخمى كه خون اندكى از آن بيايد, كه در آنها يك شتر و دو شتر واجب مى شود, ولى بزه ديده به گونه اى بيمارى دچار است كه اگر درمان سنگينى را براى همين آسيبهاى اندك انجام ندهد, خواهد مرد. در اين جا گفته مى شود كه بزهكار تنها ارش همان آسيبها را بايد بپردازد, با اين كه اگر آن درمان پر هزينه نباشد, او خواهد مرد و آن گاه بايد ديه كاملى را بپردازد.
در اساس چگونه مى توان پذيرفت كه هزينه هاى درمان نيز در اندازه هاى گوناگون شرعى ديه و ارش مورد نظر بوده, با اين كه اين هزينه ها در روزگاران مختلف و سرزمينهاى گوناگون, تفاوت بسيار دارد و بلكه در يك دوره به تناسب پيشرفت و عقب ماندگى علمى و ابزارهاى پزشكى, اختلاف چشمگيرى در اين هزينه ها به بار مىآورد. بنا بر اين بايد پذيرفت كه اندازه هاى شرعى ديه و ارش, خسارتى است مالى كه در برابر خود زخم, شكستگى يا آسيب به بزه ديده داده مى شود, چنانكه در زبان روايات نيز, به روشنى گفته شده و هرگز زيانهاى ديگر رسيده به بزه ديده, مورد توجه نبوده و هر يك از زيانهاى ديگر حكم ويژه خود را داراست.
نتيجه:
بدين سان, ديدگاه درست آن است كه روايات ديه از ضامن نبودن زيانهاى ديگر, كه يكى از آنها هزينه هاى درمان است, بيگانه است و هر گاه آن زيانها به خودى خود سبب ضمان باشند, آنها را نيز افزون بر ديه ضامن خواهد بود.
بلكه مى توان گفت: بزهكار نخست بايد به درمان بزه ديده پرداخته تا از قطع اندام يا پيدايش نقصى در پيكر او جلوگيرى كند و تا اين جا پاى ديه به ميان نمىآيد. سپس اگر پس از همه درمانهاى ممكن, نقص, عيب يا آسيبى دراو بر جاى ماند, ديه يا ارش آن را نيز ضامن خواهد بود; زيرا او هم از نظر تكليفى و هم وضعى بايد هرگونه زيان و آسيبى را تا جايى كه مى تواند از ميان بردارد. اين سخن بر آيند قاعده هاى حرام بودن اضرار و ضرر, احترام مال مسلمان و خون او و نيز شيوه خردمندان است.
گذشته از همه آنچه تاكنون گفته ايم, اگر نتوانيم ضامن بودن هزينه هاى درمان را با قاعده اضرار و با عنوان اولى, ثابت كنيم, مى توان آن را به گونه اى مطلق يا در برخى موارد با عنوان ثانوى و با حكم ولى امر ثابت كنيم, چنانكه در جريمه هاى مالى ديگر كه براى برخى تخلفات قرار داده مى شود. بنا بر اين, مى توان چنين مقرر كرد كه اگر كسى, هر چند از روى اشتباه, به كسى آسيبى برساند, بايد هزينه هاى درمان او را بر حسب نيازهاى روز, به دولت بپردازد و دولت نيز درمان را بر عهده گيرد. ملاك و معيار اين مطلب نيز, حفظ و پايدارى نظام و مصالح همگانى و مراقبت از جان بزه ديدگان و تاءمين تندرستى و درمان آنان است. بى ترديد اينها در مصلحت انديشيهايى كه حاكم اسلامى عهده دار آن است, جاى دارد و در روزگار ما, به سود همگان است, بلكه خلاف چنين چيزى, ستم و پايمال كردن حق بزه ديدگان است, به گونه اى كه با اطمينان مى توان گفت كه قانون گذار اسلام, آن را نمى پذيرد.
مساءله دوم
آيا بزهكار زيانهايى را كه در پى بازماندن از كار و كسب, به بزه ديده مى رسد, ضامن است؟
از آنچه در مساءله پيش گفته ايم, سخن در اين مساءله نيز روشن مى شود. اگر معيار ضمان را تباه ساختن يا دست گذاشت بر مال ديگرى بدانيم, چنين چيزى در اين مساءله يافت نمى شود; چرا كه هنوز مالى براى ديگرى تحقق نيافته و او مى توانست اگر چنين آسيبى نبود, مالى را به دست آورد.
اما اگر معيار را گسترده تر از اين دانسته و هر گونه از بين رفتن مال را سبب ضامن بودن به شمار آوريم, مى توان گفت در اين جا, از بين رفتن مال, صادق است, بويژه درباره كسى كه داراى كار آماده و درآمد زايى باشد كه در نتيجه آن آسيب, از آن بازمانده است.
مرحوم سيد صاحب عروه در زندانى كردن انسان آزاد داراى درآمد, از آن روى كه از بين رفتن درآمد است, حكم به ضمان كرده, در حالى كه پيش تر بر بسنده بودن تفويت براى ضمان اشكال گرفته بود.
اگر هم معيار ضمان را هرگونه زيان مالى بدانيم, اگر زيان به معناى كاهش مال باشد, باز هم در اين جا ضمان نيست; چرا كه هنوز مالى پيدا نشده تا دچار كاهش گردد. آرى اگر اين آسيب نبود او مى توانست مالى به دست آورد. البته ممكن است ضمان را با يكى از اين دو تحليل عرفى ثابت كرد:
1. از آن جا كه سود و مال ياد شده درباره كسى كه كار سودآورى را آماده دارد, حتما تحقق مى يافت, چنين مالى در نگاه عرف, مانند مال موجود براى بزه ديده است, پس جلوگيرى از پيدا شدن آن در نگاه عرف, زيان رساندن به او در سودى است كه اكنون داراست, پس ضرر و بلكه تباه ساختن خواهد بود.
2. توان و قدرت بر ايجاد درآمد, خود داراى بها و ارزش, نزد خردمندان و عرف است كه بزهكار بدان آسيب رسانده و از ميان برده است, پس ضامن بهاى آن خواهد بود. بنا بر اين, گاهى تباه ساختن درباره از ميان بردن برخى ويژگيها كه داراى ارزش و بهايى باشند نيز, صادق است.
اما به اين هر دو تحليل مى توان پاسخ گفت:
درباره تحليل نخست, بايد بدانيم كه تنها پيدا شدن سود و درآمد در صورتى كه آسيب يا زندانى شدن نمى برد, براى صدق مفهوم نقص يا زيان كافى نيست, مگر اين كه به گونه مجازى باشد كه آن گاه نمى توان آن را در گستره دليلهاى لاضرر يا اتلاف دانست.
درباره تحليل دوم نيز, بايد گفت: در جاى خود ثابت شده كه ويژگيها, حيثيتهاى تعليليه=[ علت و سبب] براى مال بودن كالا يا كارهايند و هرگز آن ويژگى به تنهايى مال نيست. براى همين است كه ويژگى خوش آيند, از ميان رفته در كالا را ضامن نخواهند شد, بلكه خود كالايى را كه ارزش آن در پى از ميان رفتن آن ويژگى كاهش يافته, ضامن مى شوند.
از اين جاست كه مى بينيم مشهور فقيهان, بازداشتن انسان داراى كار و كسب را سبب ضمان نمى دانند. در كتاب غصب از تحرير الوسيله آمده است:
((المساءله 5. لو استولى على حر فحبسه, لم يتحقق الغصب, لا بالنسبه الى عينه و لا بالنسبه الى منفعته, و ان اءثم بذلك و ظلمه, سواء كان كبيرا اءو صغيرا... و كذا لايضمن منافعه كما اذا كان صانعا و لم يشتغل بصنعته فى تلك المده, فلايضمن اجرته. نعم لو استوفى منه منفعه كما اذا استخدمه, لزمه اجرته.))
((المساءله13. لو منع حرا عن عمل له اجره من غير تصرف و استيفاء, لم يضمن عمله و لم يكن عليه اجرته.))
مساءله5.اگر كسى بر انسان آزادى چيره گشته و او را زندانى كند, غصبى انجام نگرفته, نه نسبت به خود او و نه نسبت به منافع و فايده هايش, گرچه با اين كار, گناه كرده و ستمى بر او روا داشته است, چه بزرگسال باشد و چه خردسال .... همچنين سودهاى او را ضامن نيست, چنانكه اگر صنعت گر بوده و در اين مدت به كار خويش نپرداخته باشد, دستمزد او را ضامن نيست.
آرى, اگر از او سود جسته مانند اين كه از خدمات او بهره مند شده باشد, دستمزد او را بايد بپردازد.
مساءله 13. اگر انسان آزادى را از كارى كه درآمدزاست باز دارد, بىآن كه در او تصرفى كرده يا از او بهره اى ببرد, نه كارش را و نه دستمزدش را ضامن نخواهد بود.
چنين چيزى در بهره هاى كالاها بدين گونه نيست; چرا كه مال بالفعل مالك آن به شمار مىآيد و از اين روى بازداشتن مالك از آن مال, ضمان در پى خواهد داشت, هر چند غصب كننده, خود, بهره اى از آن نبرده باشد. بنا بر اين اگر حيوان كسى را غضب كند, ضامن است, چه از آن بهره اى ببرد يا نه.
آرى در مورد كارهاى انسان, اگر به اجاره كسى درآمده باشد و ديگرى او را تا پايان مدت اجاره زندانى كند, آن كار را براى كارفرما ضامن خواهد. در مساءله ديگرى در همان كتاب آمده است:
((المساءله 12. لو حبس حرا لم يضمن لا لنفسه و لا منافعه ضمان اليد, حتى فيما اذا كان صانعا, فليس على الحابس اجره صنعته مده حبسه. نعم, لو كان اءجيرا لغيره فى زمان فحبسه حتى مضى, ضمن منفعته الفائته للمستاءجر.))
مساءله 12. اگر انسان آزادى را زندانى كند, نه خودش و نه فايده هايش را ضامن نخواهد بود, هر چند انسان صنعت گرى باشد. بنا بر اين, دستمزد كار او در مدت زندان بر زندانى كننده, نيست. آرى, اگر در اجاره كسى بوده و او را تا پايان مدت اجاره زندانى كرده باشد, سودهاى از ميان رفته را براى كارفرما ضامن خواهد بود.
شايد اين تفصيل مشهور از آن روست كه كار انسان, هنگامى كه به اجاره درآيد, مال موجود كارفرما شمرده مى شود و اين گونه اى از وجود اعتبارى است كه تباه كردنش, اتلاف و نقص مال موجود بوده و اضرار و بلكه اتلاف و از ميان بردن مال درباره آن صادق است. اما درجايى كه كارى به اجاره در نيامده باشد, هنوز نه وجود خارجى دارد و نه اعتبارى; چرا كه براى انسان نسبت به كارها و عهده و هستى او مالكيتى اعتبار نمى شود. از اين روى, نمى توان گفت از نگاه عرف, اتلاف يا اضرارى پيدا شده است.
بر همين اساس است كه گاهى اين تفصيل نيز گفته مى شود كه اگر بزه ديده كار خويش را براى مدتى هر چند دراز, به اجاره داده باشد, بزهكار, مزد همانندهاى بزه ديده را, براى كارفرما ضامن است و بزه ديده نيز, مزد تعيين شده در عقد اجاره را از كارفرما بستانكار مى شود.
البته سخن درست آن است كه اگر هم چنين تفصيلى را بپذيريم, مساءله ما از موارد آن نيست; زيرا مورد آن مطلب جايى است كه كسى را از انجام كار مورد اجاره بازدارند, در حالى كه او توان انجام آن را به خودى خود داراست, مانند انسان آزادى كه زندانى مى شود, ولى در اين مساءله, جنايتى در ميان است كه در پى آن آسيبى به بزه ديده رسيده و توانش را از ميان برده و او ديگر از انجام كار ناتوان است. چنين چيزى سبب به هم خوردن پيمان اجاره مى گردد; زيرا آشكار مى شود كه او درواقع, توان انجام كار را در زمان معين شده در اجاره نداشته و اين سبب گسستن پيمان اجاره مى گردد. از همين روست كه مشهور فقيهان, در اجاره دادن كالا چنين گفته اند: اگر كسى كالاى مورد اجاره را از مستاءجر غصب كند, اجاره همانند آن را مدتى كه از اجاره مانده است, ضامن خواهد بود, ولى اگر آن كالا را نابود بكند, يا آسيبى بدان برساند كه نتوان از آن بهره جست, بهايش را بايد به مالك كالا بپردازد و اجاره نيز براى مدت باقى مانده به هم مى خورد, آن گاه مستاءجر مى تواند اجرت المسماى آن مدت را از مالك باز پس بگيرد; زيرا روشن مى شود كه اين كالا, در واقع, سودى در اين مدت, براى مالكش نداشته است.
همچنين روشن مى شود كه اگر ضمان, برخاسته از صدق عنوان اتلاف يا اضرار به معناى كاهش مال باشد, اين تنها در جايى درست است كه مال, حقيقى يا اعتبارى, وجود داشته باشد كه نقص بدان برسد و در مساءله ما چنين چيزى يافت نمى شود, مگر اين كه يكى از دو تحليل عرفى پيشين را بپذيريم. آرى, عنوان از بين رفتن (تفويت) نيازمند موجود بودن مال نيست و در مساءله ما نيز صادق است, ولى دليلى به عنوان يك كبراى فراگير نداريم كه تفويت نيز سبب ضمان مى شود, چنانكه بيشتر نيز گوشزد كرده ايم.
با اين همه, حتى اگر بپذيريم كه تفويت نيز ضمان را در پى خواهد داشت, مى توان گفت كه در مساءله ما تفويت و اضرار صادق نيست, هر چند صدق اين دو را در زندانى كردن انسان آزاد داراى درآمد بپذيريم. دليل سخن ما اين است كه جنايت در نگاه عرف, همان از ميان بردن انسان يا اندامهاى اوست و از اين روى مانند آسيب رساندن به خود كالا و از ميان بردن آن است و در چنين جايى هرگز نمى گويند كه منافع و بهره هاى نفس يا عضو را نيز جداگانه از ميان برده و نابوده كرده است. همان گونه كه اگر كسى حيوان ديگرى را نابود كند, نمى گويند كه افزون بر ضمان, بهاى خود حيوان, بايد قيمت منافع آن را نيز به مالكش بپردازد; چرا كه آن را در حق مالك نابود كرده, همچنين درباره كسى كه دست ديگرى را قطع كرده جز اين نمى گويند كه دست او را آسيب رسانده يا نابود كرده است و نه منافع و كار و كسبى كه با آن دست انجام مى داده است. بنا بر اين, تباه ساختن ديگرى نسبت به منافع در ميان نيست تا ضمان ديگرى داشته باشد, بلكه منافع نابوده شده مانند حيثيتهاى تعليليه براى ضمان خود آن اندام به شمار مىآيد. تفويت جداگانه منافع تنها در جايى است كه آن اندام, خود بر جاى مانده باشد. اين كه گفته ايم نكته اى است عرفى و ترديد در آن روا نيست. بر اين اساس, در مساءله خودمان چنين مى گوييم كه اگر هم بپذيريم زندانى كردن انسان آزاد داراى درآمد, ضمان اجرت كار او را در پى خواهد داشت, باز هم نمى توان مساءله ما را با آن سنجيد و ضمان كار و كسبى را كه بزه ديده از آن بازمانده است, بر عهده بزهكار دانست; مانند نقاش و درودگرى كه دستشان بريده شده, يا خواننده اى كه زبانش قطع گردد, اين همه از ميان بردن خود يك چيز است و نه منافع و فوايد آن. گذشته از اين, اندازه منافع و درآمدهايى را كه از ميان مى رود و بايد جايگزين گردد, نمى توان به درستى معين كرد; زيرا كارها و مشاغل تفاوت بسيارى هم در اندازه و هم در چگونگى درآمد و منافع دارند و جز به گونه اى گزاف نمى توان اندازه معينى برايش در نظر گرفت. اين نيز در مساءله ما كه تعيين خسارتى ديگر افزون بر ديه است بسى دور مى نمايد.
بلكه مى توان به يقين, يا دست كم با اطمينان, گفت كه بزهكار در شرع مقدس ما كار و كسب از ميان رفتن و زيانهاى مالى به دنبال آن را ضامن نيست, در حالى كه بيشتر آيينهاى حقوقى امروز ضمان آن را مى پذيرند. ما اگر نتوانيم از سكوت همه روايات ديه دريابيم كه چنين ضمانى درست نيست و بگوييم كه چون اين روايات, تنها در صدد بيان ديه عيب و نقصى هستند كه بر پيكر بزه ديده رسيده و نه زيانهاى مالى ديگر, بى اشكال مى توان گفت كه اين مساءله همواره مورد نياز و برخورد بوده است, چه بسا آسيبها كه از روى عمد يا اشتباه در ميان مردم يافت مى شده كه در آن حكم به پرداخت ديه يا قصاص مى گشت, اگر منافع و كار و كسب بزه ديده نيز بر عهده بزهكار مى بود, كه در بسيارى موارد اين آسيبها به كاسبان و پيشه وران مى رسيد, در روايات و فتواها معروف و مشهور مى شد و به ما نيز مى رسيد, در حالى كه حتى يك مورد هم نمى توان يافت, بلكه شايد آن دسته از رواياتى كه مى گويند: خون مسلمانان با يكديگر برابر است و در ديه تفاوتى ميان خرد و كلان و مهتر و كهتر نيست, بر نبود چنين ضمانى دلالت دارد. روشن است كه آنچه در مساءله نخست گفته ايم كه هزينه هاى درمان درگذشته ناچيز بوده و در ميان هزينه هاى روزانه زندگى مردم چشمگير نبود, در اين مساءله جايى ندارد.
بدين سان, در حقيقت اين يك دليل لبى است كه مى توان براى ضامن نبودن چيزى افزون بر ديه و هزينه هاى درمان, بدان استدلال كرد, البته اگر در مساءله نخست پذيرفته باشيم كه هزينه هاى درمان بر عهده بزهكار است.
مساءله سوم
آيا هزينه هاى دادرسى بر عهده بزهكار است؟
پيش تر گفته ايم كه اين مساءله تنها در جنايتها نبوده و در هرگونه دادخواهى مى توان چنين پرسشى را بررسى كرد كه آيا در دادخواستهاى كيفرى يا مدنى, هزينه هاى دادرسى همواره بر عهده محكوم عليه است يا خير؟
شايسته آن است كه بحث را در دو بخش دنبال كنيم:
1. آيا محكوم عليه هزينه هاى دادرسى را بايد به دولت بپردازد و دادگاه مى تواند آن را از او و نه محكوم له بگيرد يا خير؟ اين خود مسووليتى است مدنى در برابر دولت.
2. آيا محكوم عليه ضامن هزينه هايى كه محكوم له براى دستيابى به حق خويش مى پردازد, خواهد بود يا خير؟ اين خود مسووليتى است در برابر صاحب حق.
از آن جا كه پرسش دوم به بحثهاى گذشته نزديك تر است, نخست سخن را از آن آغاز مى كنيم:
ممكن است گفته شود: محكوم عليه همه آنچه را كه صاحب حق در راه دستيابى به حق خويش هزينه مى كند, ضامن است, چيزهايى مانند هزينه هاى دادرسى و وكيل و مدافع. گرچه صاحب حق, با اراده و اختيار خودش اين هزينه ها را مى پردازد, ولى اين همه در پى پايمال شدن حق او از سوى محكوم عليه بوده و از نگاه عرف, او سبب چنين خسارتى بر صاحب حق گرديده است و بايد او را ضامن بدانيم.
با اين همه, ظاهر آن است كه نمى توان به اين اندازه براى ضامن بودن او بسنده كرد. پيش تر گفته ايم كه مقصود از سبب آن است كه بتوان اتلاف, اضرار يا تفويت را از مباشر برگردانده و به او نسبت داد. روشن است كه تنها بازداشتن صاحب حق و نياز به هزينه براى دستيابى به آن حق, براى نسبت دادن خسارت و زيان اين هزينه ها به غصب كننده كافى نيست, تا بتوانيم او را افزون بر اين كه ضامن اصل حق است, نابود كننده و زيان رساننده و تباه سازنده هزينه هاى دادرسى نيز بدانيم. اين مخارج از سوى صاحب حق, براى دستيابى به حق خويش انجام گرفته و او دو گونه حق ندارد يكى مال خودش و ديگرى چيزى كه او را بدان مال مى رساند. بنا بر اين, براى تسبيب و نسبت دادن اتلاف يا تفويت نمى توان به اين اندازه بسنده كرد. بلكه بايد گفت كار صاحب حق در دستيابى به مال خويش را نمى توان به كسى جز مباشر نسبت داد, مگر اين كه اجبار يا فريبى در ميان باشد, كه بيرون از فرض سخن ماست.
اين گفته كه بر چنين كارى اضرار صادق است; زيرا او در راه دستيابى به حق خويش هزينه هايى را پرداخته, بويژه در جايى كه كار محكوم عليه با آگاهى و عمد بوده باشد, گفته اى نادرست است مگر با برخى توجيهات. اين سخن نيز كه در اختيار داشتن مال و حق, خود داراى ارزش بوده, غاصب اين ارزش را پايمال كرده, سخن نادرستى است; زيرا بنا بر اين بايد از آغاز دو ضمان در ميان باشد, چه صاحب حق براى دستيابى به مالش چيزى را هزينه كند, يا نه. بلكه شايد بتوان گفت اين كه در دليلهاى حرام بودن ربا آمده است كه مالك تنها سرمايه خويش را بر مى دارد و نه بيشتر, به روشنى بر خلاف نكته اى كه گفته شد دلالت دارد. آرى, گذشت زمان مى تواند حيثيت تعليليه=[ علت و سبب] براى افزايش بها گردد كه اين خود نكته ديگرى است.
همچنين زمان و مكان, گاهى در ارزش مالى يك چيز تاءثير داشته و درجايى كه غرض عقلا متوجه آن باشد, مورد ضمان نيز خواهد بود, ولى اين همه نكته هايى است بيرون از بحث و سخن ما. اين گفته كه درباره غاصب بايد با سخت ترين روشن برخورد كرد نيز نادرست است; زيرا اين قاعده اى دريافت شده=[ تصيديه] از لابه لاى بحثهاى فقهى است و نه قاعده اى شرعى. از اين گذشته, مقصود از اين جمله آن است كه هيچ كس ضامن هزينه هايى كه غصب كننده در راه باز پس دادن چيز غصب شده مى پردازد, نخواهد بود و اين به يكباره با موضوع سخن ما بيگانه است.
درباره پرسش دوم بايد گفت: اگر بخواهيم آن را به عنوان حكمى ثانوى اثبات كنيم و بگوييم كه هر گاه حاكم در آيين دادرسى چنين مقرر كند كه محكوم عليه, ناگزير از پرداخت هزينه هاى آن است و اگر حق ثابت نگرديد, بر خواهان يا هم بر خواهان و هم خوانده پرداخت آن لازم است, اين حكمى ثانوى بوده و هيچ اشكالى در آن نيست, چنانكه در همه احكام حكومتى كه حاكم اسلامى براى پاسدارى از مصالح و مفاسد در چارچوب شرع مقرر مى كند, همين گونه است.
اما اگر بخواهيم ضامن بودن محكوم عليه را به عنوان حكم اولى و با يكى از قاعده هاى ضمان اثبات كنيم, بايد گفت:
كار دادرسى و آنچه در اين باره است, مانند: ثبت دادخواست, بازپرسى, صدور حكم و مانند آن همگى كارهاى داراى ارزش و ماليت بوده و با استفاده يا دستور انجام يا اتلاف, آن را ضامن مى شوند, چنانكه كارهاى ديگر داراى ارزش مالى نيز, همين گونه اند. در مساءله ما اگر دادرسى به خواسته محكوم عليه باشد, هزينه هاى آن نيز بر عهده اوست; چرا كه او دستور چنين كارى را داده است. و اگر به خواست محكوم له يا هر دوى آنان و يا به دستور خود حاكم باشد, باز هم بر عهده محكوم عليه است; زيرا او همچون سبب قوىتر از مباشر بوده و اگر او حق ديگرى را از او نمى گرفت, حاكم نيز ناگزير از برپاداشتن داد و بازگرداندن حق به اهل آن نمى گرديد. البته اين سخن بر اين اساس است كه گرفتن دستمزد در برابر كارهاى واجب, حرام نباشد, بويژه در امور حكومت كه دليلهاى وجوب آن به گونه اى نيست كه بايد آنها را بى مزد انجام داد. درست است كه اگر محكوم له از حق خويش چشم مى پوشيد و دادخواهى نزد حاكم نمى كرد, او نيز دادرسى و كارهاى ديگرى را در اين زمينه انجام نمى داد, ولى دادخواهى حق اوست و محكوم عليه حق پايمال كردن حقوق ديگرى را نداشته و بلكه بايد آن را بازپس مى داد. نكته اصلى عرفى كه سبب صادق بودن عنوان تسبيب مى شود, همين است. براى نمونه اگر صاحب پيراهنى آن را از دست غصب كننده كشيده تا از چنگ او بيرون آورد, ولى او پيراهن را رها نكند و در اين ميان پيراهن پاره شود, گرچه تباه شدن آن با كار هر دو انجام گرفته, ولى گفته مى شود كه چون غصب كننده, حق نگاهدارى پيراهن ديگرى را نداشته, پس خود او سبب نابودى پيراهن است و بايد همه بهاى آن را بپردازد. يا گواه دروغين كه ضامن مال از دست رفته است; چرا كه حقيقت را پنهان كرده و گواهى دروغ داده بود و از مباشر, كه همان قاضى است, قوىتر است.
در اين مساءله, اگر اين نكته را پذيرفته و بدان يقين كنيم, محكوم عليه ضامن هزينه هاى دادرسى خواهد بود و گرنه مانند مساءله پيشين, اصل آن است كه او, ضامن چنين هزينه اى نيست.
پى نوشت :
1. ((وسائل الشيعه)), شيخ حر عاملى, ج238/18 ـ 243, دارالكتب الاسلاميه, تهران.
2. همان مدرك, ج179/19 ـ 182.
3. همان مدرك, ج189/19 ـ 190.
4. همان مدرك, ج189/19.
5. همان مدرك, ج188/19.
6. همان مدرك, ج45/19.
7. همان مدرك, ج197/19.
8. همان مدرك, ج239/18.
9. همان مدرك, ج242/18.
10. همان مدرك, ج239/18.
11. همان مدرك, ج181/19.
12. همان مدرك, ج179/19.
13. ((وسائل الشيعه)), ج270/19.
14. همان مدرك, ج266/19.
15. همان مدرك, ج124/19.
16. همان مدرك, ج125/19.
17. همان مدرك, ج294/19.
18. همان مدرك, ج293/19.
19. همان مدرك, ج527/18 ـ 528.
20. همان مدرك, ج142/19.
21. همان مدرك, ج145/19.
22. همان مدرك, ج343/17.
23. همان مدرك, ج181/19.
24. سوره بقره, آيه223.
25. سوره طلاق, آيه6.
26. در اين باره نگاه كنيد به جواهر الكلام, ج273/13.
27. ((وسائل الشيعه)), ج192/15.
28. همان مدرك, ج191/15.
29. همان مدرك, ج180/15.
30. همان مدرك, ج177/15.
31. همان مدرك, ج178/15.
32. ((المبسوط)) سرخسى, ج81/26.
33. ((شرح كتاب النبل و شفاء العليل, ج15, بخش اول18/.
فقه اهل بيت
شماره 5 - 6 ص 17
تاملى بر«حبس به سبب تاخير در استيفاء قصاص»
ناصر قربان نيا
چكيده
بر اساس آمار سازمان زندانهاو اقدامات تامينى و تربيتى، تعداد زيادى از محكومان به قصاص، در زندانهاى سراسر كشور در انتظار قصاص بسر مىبرند و برخى از اين زندانيان بيش از ده سال است كه منتظر فرارسيدن زمان اجراى قصاص هستند، در حالى كه محكوم به قصاصند نه محكوم به زندان.
مسائلى مانند شناخته نشدن اولياء دم، عدم قدرت جانى به پرداخت ديه، عدم مراجعه اولياء دم، صغير بودن تمامى اولياء دم، و عدم تمكن اولياء دم بر رد مازاد ديه، باعث تاخير در استيفاء قصاص و زندانى شدن جانى مىگردد.
فقدان نص صريح قانونى سبب شده است تا هر روز بر آمار اين گونه زندانيان افزوده شود و حال آنكه با توجه به آثار مخرب زندان بايد كوشيد تا در حد امكان از تعداد زندانيان كاسته شود.
اين مقاله با تاكيد بر اينكه شخصيت، كرامت و آزادى انسان مورد اهتمام جدى اسلام قرار دارد و از هيچ انسانى بدون وجود دليل شرعى و قانونى نمىتوان سلب آزادى نمود، سعى دارد راهكارهايى فقهى براى حل اين مشكل ارائه نمايد.
مقدمه
بدون ترديد با آنكه اسلام به شخصيت، كرامت و آزادى انسانها توجه ويژهاى مبذول داشته، اما با اين همه هرگز از حفظ نظام و پاسدارى از حقوق و مصالح عمومى غفلت نورزيده است. با نگرشى به معارف دينى مىتوان دريافت، سعادت فرد فرد انسانها و رسيدن آنان به مقام قرب الهى از اهداف آفرينش به شمار مىرود و از آنجايى كه انسان نيازمند زيستن در اجتماع و در بين همنوعان خويش است و اين سعادت را نيز از طريق زيست جمعى كسب مىكند، نمىتوان همواره تنها بر آزادى وى تاكيد ورزيد و نظام حقوقى حاكم بر او را به گونهاى سامان داد كه مصالح جامعه در آن لحاظ نشود. در عين حال فلسفه توجه به مصالح جمعى را نيز مىتوان سعادت فرد دانست و از اين روى مصالح جمعى نيز نمىتواند ناقض حقوق اساسى فرد باشد، بنابراين مىتوان گفت در نظام حقوقى اسلام هر دو امر لحاظ شده است; نه مصالح فرد فداى منافع جمع شده است و نه مصالح عمومى به نحوى مورد توجه است كه مانع رشد و كمال فرد گردد. بلكه اولا مصالح فرد و سعادت وى سخت مورد اهتمام است و ثانيا مصالح جمعى و عمومى صرف نظر از مصالح افراد مورد توجه است و چون اغلب آدميان همواره به فكر تامين منافع فردى خويش بوده و پارهاى از آنان مصلحت عمومى را در نظر نمىگيرند و چه بسا به انگيزههاى سود جويانه شخصى حتى با فدا كردن ديگران در راه دستيابى به اهداف نامشروع شخصى خويش مىكوشند، از اينرو ضمن اهتمام خاصى كه به اصلاح تربيتى فرد فرد انسانها از طريق توصيههاى اخلاقى و تعميق باورهاى دينى آنان دارد، از ايجاد تاسيسات حقوقى نيز با هدف اصلاح و دستيابى به مصالح عمومى هرگز غفلت نورزيده است. اين است كه با مراجعه به قرآن كريم و روايات وارده از معصومان عليهم السلام مشروعيتحبس استفاده مىگردد; آيه شريفه محاربه را مىتوان دليلى بر جواز حبس دانست; چه آنكه اگر چه اغلب فقيهان اماميه نفى را به معنى تبعيد دانسته اند (1) پارهاى از مفسران و فقيهان «نفى» را «حبس» تفسير نمودهاند. (2) و روايتى نيز بر آن دلالت مىكند.
«... عن ابى جعفر محمد بن على الرضا عليه السلام فى حديث: فان كانوا اخافوا السبيل فقط و لم يقتلوا احدا و لم ياخذوا مالا امر بايداعهم الحبس، فان ذلك معنى نفيهم من الارض باخافتهم السبيل.» (3)
آيه 106 سوره مباركه مائده و نيز آيه 5 سوره مباركه توبه و همچنين آيه 15 سوره مباركه نساء بر جواز حبس دلالت مىكند، اگر چه آيه اخير نسخ گرديده است.
روايات فراوانى كه مىتوان ادعاى تواتر اجمالى نمود بر مشروعيت زندان دلالت مىكند كه تنها به چند مورد اشاره مىكنيم:
1 - فى خبر «غياث بن ابراهيم، عن جعفر عليه السلام، عن ابيه ان عليا عليه السلام كان يحبس فى الدين فاذا تبين له حاجة و افلاس خلى سبيله حتى يستفيد مالا». (4)
2 - عن البرقى، عن ابيه، عن على عليه السلام قال: يجب على الامام ان يحبس الفساق من العلماء و الجهال من الاطباء و المفاليس من الاكرياء و قال عليه السلام: «حبس الامام بعد الحد ظلم». (5)
3 - و فى خبر حريز عن ابى عبدالله عليه السلام قال: لايخلد فى السجن الا ثلاثة: الذى يمسك على الموت يحفظه حتى يقتل، و المراة المرتدة عن الاسلام، و السارق بعد قطع اليد و الرجل. (6)
نكتهاى كه افزودن آن به پايان اين مقدمه مناسب مىنمايد اين است كه حبسى كه در اسلام مجاز شمرده شده، گاه به عنوان مجازات حدى است مانند حبس در جرم محاربه به اعتقاد پارهاى از فقيهان و حبس ابد سارقى كه براى بار سوم مرتكب سرقت مىشود و دست و پاى او به عنوان مجازات پيشتر قطع شده است. و گاهى حبس به عنوان مجازات تعزيرى است مانند حبس تعزيرى مرتكب مقدمات زنا و لواط و مانند آن، و گاهى حبس نه حد است و نه تعزير، بلكه عنوان بازداشت موقت متهم را دارد كه به منظور كشف حقيقت صورت مىگيرد و در اين صورت چون جرمى ثابت نشده استحبس نمىتواند عنوان مجازات را داشته باشد. و در مواردى نيز حبس به منظور بازداشتن افراد بزهكار از ايراد خسارت به افراد يا جامعه صورت مىپذيرد و در اين مورد نيز هدف از حبس تاديب و يا مجازات حدى و يا تعزيرى شخص زندانى نيست، بلكه هدف عبارت است از جلوگيرى از فرار او و پيشگيرى از شرارت و ضررى كه به ديگران وارد مىكند و در نتيجه حفاظت از حقوق افراد و جامعه.
ضرورت كاستن از تعداد زندانيان
امروزه حتى در مواردى كه مجرمى قانونا محكوم به گذرندان دوره معينى در حبس مىگردد، بحث از تبديل مجازات و جايگزين كردن زندان بوسيله مجازات ديگرى كه تبعات منفى مجازات زندان را به دنبال نداشته باشد، مورد توجه جرم شناسان، متخصصان حقوق جزا و قانونگزاران است.
اگر چه در ايام گذشته هدف احكام كيفرى را تنها تحميل مشقت و عذاب به مجرمان مىدانستند و از اين روى مجازاتها بسيار شديد و شامل انواع و اقسام شكنجهها بود و حتى حيوانات را نيز در بر مىگرفت، ولى قطعا با تحميل رنج و عذاب به مجرم محكوم شده نمىتوان عدالت را اجرا شده دانست. يكى از اهداف واقعى اجراى احكام كيفرى بويژه در مورد مجازات زندان آن است كه با اصلاح و تربيت و بازسازى مجرمان، به گونهاى رفتار گردد كه مجرمان پس از خروج از زندان ديگر به دنبال ارتكاب جرم نروند. اگر هدف اصلاح و تربيت تعقيب نشود زندان هرگز نمىتواند از تكرار جرم بوسيله همين زندانيان آزاد شده جلوگيرى نمايد. بلكه روز به روز بر تعداد كسانى كه پس از خروج از زندان مجددا مرتكب جرم مىشوند افزوده مىگردد.
ضرورى است مادام كه براى زندان جايگزين مناسبى يافت نشده برنامه اصلاح و تربيت در تمامى زندانها به موقع اجرا گذاشته شود; چه هيچ انسان با خردى نمىتواند از بزهكاران زندان ديده انتظار داشته باشد كه در رفتارهاى بعدى خود زندگى شرافتمندانهاى پيش گيرند مگر آنكه بطور جدى به اصلاح و تربيت آنان مبادرت نموده باشد. بدون ترديد، اهداف مهم زندان بهداشت جسمى و روانى بزهكاران، تربيت و هدايت و بازسازى آنان و اجتماعى كردن اين دسته از افراد ضد اجتماعى و بالابردن حس مسؤوليت آنان است. به همين جهت هم روشهاى جديدى از قبيل گروه بندى بزهكاران، اجازه خروج از زندان و ارتباط با خانواده، تعليق مراقبتى و مشروط، نگهدارى در محيط نيمه باز و باز و آزادى مشروط و مانند آن مورد توجه قرار مىگيرد ولى با اين همه زندان داراى معايب بسيارى است كه سبب مىشود برنامه اصلاح و تربيت زندانيان كمتر مؤثر افتد. حقوقدان مسلمان مصرى عبدالقادر عوده ملاك صحيح براى تشخيص مفيد بودن مجازات را اثر آن بر مجرمان و در نتيجه كاهش جرائم دانسته و اظهار نموده است اگر بعد از اجراى مكرر يك مجازات، بر جرايم افزوده شد، حكايت از عدم كارآيى مجازات دارد و ضرورى است كه مجازات ديگرى كه نقش بازدارندگى را بخوبى ايفاء كند، جايگزين آن گردد. وى آنگاه نتايج منفى مجازات زندان را بر شمرده است كه ما خلاصهاى از آن را بيان مىكنيم:
1 - هزينه براى دولت و تعطيل توان توليدى مجرم: محكومان به حبس على الاغلب انسانهاى جسما سالمى هستند كه از نيروى كار بهره مندند و زندانى كردن آنان به معناى تعطيل نيروى كار است و از طرفى نگهدارى هر زندانى با شرايط نسبتا مناسب داراى هزينه بسيارى است.
2 - فاسد شدن زندانيان: اگر مجازات حبس به اصلاح و تربيت زندانيان بينجامد، مىتوان خسارت ناشى از تعطيل نيروى كار و هزينه نگاهدارى را تحمل نمود، ولى در واقع حبس، شخص عادى را به فاسد تبديل مىكند و بر فساد فاسد مىافزايد; چه آنكه در زندان مجرمان عادى و حرفهاى و متخصص با هم به سر مىبرند، چنانكه كسانى كه اساسا مجرم نيستند ولى به حكم قانون مجرم شناخته شدهاند نيز در كنار آنانند مثلا حمل كنندگان اسلحه و مرتكبين خطا و اهمال. اجتماع اينان مىتواند چه نتايج زيانبارى را به دنبال داشته باشد. گاه مشاهده مىشود انسانى كه بخاطر ارتكاب عملى كه عرفا جرم نيست همچون حمل سلاح به زندان مىافتد، كسى است كه صالح مىنمايد و از ارتكاب جرم مىپرهيزد و تلاش مىكند كه جزء مجرمان نباشد، ولى وقتى از زندان خارج مىشود، ارتكاب جرم براى وى شيرين جلوه مىكند و گاه بدان مباهات مىكند.
بنابراين زندانى كه گفته مىشود موجب اصلاح و تهذيب است، فى الواقع چنين نيست، بلكه مدرسه جرم و آموزش روشهاى مختلف ارتكاب آن است.
3 - از بين رفتن نيروى بازدارندگى: مجازات حبس بر اين مبنا وضع گرديده كه نقش بازدارندگى را ايفاء كند ولى واقعيت غير از اين را اثبات كرده است، زندان بر روحيه مجرمان تاثيرى ندارد، به نحوى كه زندانيان به محض خارج شدن از زندان مجددا مرتكب جرم مىشوند و اگر مجازات زندان بازدارنده باشد بعد از تحمل آن به سرعتبه دنبال جرم نمىروند.
4 - نابودى حس مسؤوليت: افزون بر اينكه مجازات زندان بازدارنده نيست، منجر به از بين رفتن حس مسؤوليت زندانى مىشود. بسيارى از زندانيان مدت طولانى در زندان بدون كار و تلاش به سر مىبرند و دولتبه غذا و پوشاك و مداواى آنان در صورت بيمارى همت مىگمارد و از اينروست كه پارهاى از زندانيان پس از آزادى تمايل بازگشتبه زندان دارند، نه بخاطر علاقه به ارتكاب جرم، بلكه به سبب علاقه به زندان و بيكار زيستن.
5 - تنزل سطح سلامتى جسمى و اخلاقى زندانى و خانواده او: اجراى مجازات زندان مقتضى آن است كه تعداد زيادى از انسانهاى سالم و قوى در يك مكان قرار گيرند و آزادى آنان سلب گردد به گونهاى كه امكان ملاقات با خانواده و همسرانشان براى آنان وجود ندارد، و از آنجايى كه هر ساله بر تعداد مجرمان و زندانيان افزوده مىشود بدون آنكه زندانهاى جديدى احداث گردد، مسؤولان زندان ناگزيرند تعداد بيشترى از آنان را در يك محل نگهدارى كنند و اين وضعيت موجب ابتلاء آنان به انواع بيماريهاى جسمى و روحى مسرى و غير آن مىشود. بنابراين زندان ابزارى براى انتشار بيمارى بين زندانيان و افساد اخلاق آنان محسوب مىگردد. وانگهى، زيان منحصر به اين مقدار نيست، بلكه موجب ايجاد فساد در خارج زندان نيز مىگردد; زندانى نمودن مرد خانواده به مدت طولانى موجب مىشود، همسر و ديگر اعضاى خانواده وى در معرض انواع فتنههاى شيطانى قرار گيرند. (7)
بنابراين همچنان كه حقوقدان مزبور بيان داشته است، به رغم آنكه زندان براى مبارزه با جرم و پيشگيرى از آن وضع شده، اما امروزه خود به ابزارى براى توليد جرم تبديل گرديده است و از طرفى ضمن آنكه نيروى كار در زندان به بطالت مىگذرد هزينههايى براى دولتبه همراه دارد. بديهى است اگر حفظ نظم و امنيت اجتماعى متوقف بر زندانى نمودن باشد اين زيانهاى ناشى از آن قابل تحمل است ولى با بررسى مجموع مقررات جزائى اسلام مىتوان اين نتيجه را بدست داد كه اسلام
اولا در جرائم حدود و قصاص على الاصول به حبس قائل نيست مگر در موارد بسيار نادر.
ثانيا در تعزيرات، مجازات جلد بر مجازات حبس ترجيح دارد مگر در مورد مجرمان معتاد به ارتكاب جرم كه سلامت جامعه مقتضى آنست كه چنين مجرمانى به دور از جامعه باشند تا انسانها از دست آنان در امان بمانند.
بنابراين از آنجايى كه امروزه زندان خودبه يكى از بزرگترين مشكلات تبديل شده، ضرورى است انديشه شود تا در حد امكان از تعداد زندانيان كاسته گرديده، مجازاتهاى تعزيرى ديگر جايگزين آن گردد و از اين روى ترديدى نيست كه در مواردى كه دليلى بر ضرورت بلكه بر جواز آن وجود ندارد، بايد از زندانى كردن پرهيز نمود.
اين است كه در كلام فقيهان اسلامى نهايت اهتمام در امر زندانيان متجلى است; فقهاء در بحث آداب قاضى از جمله وظايف قاضى دانستهاند كه در ابتداء اشتغال به امر قضاء وضعيت زندانيان را مورد بررسى قرار دهد تا مبادا شخصى بناحق و بدون سبب در زندان باشد.
شيخ طوسى در مبسوط چنين آورده است:
«فاذا جلس للقضاء فاول شىء ينظر فيه حال المحبسين فى حبس المعزول; لان الحبس عذاب فيخلصهم منه و لانه قد يكون منهم من تم عليه الحبس بغير حق.» (8)
محقق حلى نيز عبارتى مانند عبارت فوق دارد:
«ثم يسال عن اهل السجون و يثبت اسمائهم و ينادى فى البلد بذلك ليحضر الخصوم و يعجل لذلك وقتا فاذا اخرج اسم واحد واحد و يساله عن موجب حبسه، و عرض قوله على خصمه فان ثبت لحسبه موجب اعاده و الا اشاع حاله بحيث ان لم يظهر له خصم اطلقه، و كذا لو احضر محبوسا فقال، لا خصم لى فانه ينادى فى البلد، فان لم يظهر له خصم اطلقه». (9)
ابو اسحاق شيرازى از فقهاء شافعى نيز به همين نكته اشاره نموده است:
«و يستحب ان يبدا فى نظر المحبسين; لان الحبس عقوبة و عذاب و ربما كان فيهم من يجب تخليته فاستحب البداية بهم. ..» (10)
قاضى ابو يوسف در كتاب خراج كه آن را براى هارون الرشيد نگاشت پيرامون رفتار با زندانيان بيان زيبا و مفصلى دارد كه ما دو عبارت كوتاه آنرا نقل مىكنيم، عبارت اول را بدين جهت كه تمسكى استبه سيره اميرالمؤمنين عليه السلام و عبارت دوم را بدين سبب كه مشتمل بر ظرائفى است.
«... قال: كان على بن ابيطالب اذا كان فى القبيله او القوم الرجل الداعة حبسه فان كان له مال انفق عليه من ماله و ان لم يكن له مال انفق عليه من بيت مال المسلمين و قال: يحبس عنهم شره و ينفق عليه من بيت مالهم...»
«... و لو امرت باقامة الحدود لقل اهل الحبس و لخاف الفساق و اهل الدعاره و لتناهوا عما هم عليه. و انما يكثر اهل الحبس لقلة النظر فى امرهم. انما هو حبس و ليس فيه نظر، فمر ولاتك جميعا بالنظر فى امر اهل الحبوس فى كل ايام، فمن كان عليه ادب، ادب و اطلق و من لم يكن له قضية خلى عنه.» (11)
اما با اين همه، گاهى به دليل فقدان نص صريح قانونى و روشن نبودن تكليف مجرمان بر تعداد زندانيان افزوده مىشود، از طرفى به سبب نو پيدا بودن برخى از مسائل، در فقه و فتاواى معتبر فقيهان ديدگاه روشنى وجود ندارد، اگر چه به باور بسيارى از حقوقدانان حتى در صورت وجود حكم روشن هم قابل استناد نبود، چه آنكه ماده 3 آئين دادرسى مدنى و اصل 167 قانون اساسى در حقوق كيفرى و جرائم و مجازاتها قابل اعمال نيست، بلكه در حقوق كيفرى اصل بر قانونى بودن جرم و مجازات است و هيچ كس را نمىتوان به دليل ارتكاب فعلى كه جرم شناخته نشده و براى آن مجازات پيشبينى نگرديده مجازات نمود، هر چند در منابع معتبر فقهى آن فعل معصيت تلقى شده، براى آن مجازات مقرر شده باشد.
يكى از معضلاتى كه امروزه دستگاه قضايى با آن مواجه است و به دليل فقدان نص صريح قانونى و روشن نبودن فتواى معتبر فقيهان اماميه، راه حل روشنى براى آن ارائه نشده مشكل انتظار قصاص است كه موجب افزايش آمار زندانيان گرديده است. سخن در اين است كه آيا مىتوان شخصى را كه محكوم به قصاص شده، تا هنگام استيفاء قصاص كه گاه سالها به تاخير مىافتد زندانى نمود؟ امروزه در مواردى شخصى كه محكوم به قصاص شده، با آنكه خود رابراى قصاص شدن تسليم نموده است، به عللى در زندان منتظر قصاص مىماند. آيا اين حبس داراى مشروعيت است؟
مسايلى كه باعث تاخير قصاص و زندانى شدن قاتل مىشود فراوان است و از اينرو پروندههاى بسيارى در اين موضوع وجود دارد. مواردى كه تتبع و پژوهش فقهى مىتواند به يافتن راه حلى براى آنها منتهى گردد عبارتند از:
1 - گاهى قاتل و مقتول معلوم است و تعمد قاتل در قتل نيز روشن است و بنابراين مستحق قصاص است ولى اولياء دم معلوم نيستند، آيا در اين حالت مىتوان قاتل را سالها در حبس نگاه داشت تااولياء دم معلوم شده، تكليف وى را روشن سازند؟
2 - در مواردى بر ديه مصالحه شده و دستور آن نيز از طرف حاكم صادر گرديده ولى جانى قادر به پرداخت ديه نيست. در اين صورت آيا مىتوان وى را تا زمان تمكن زندانى نمود؟ اگر جانى متمكن است ولى حاضر به پرداخت ديه نيست آيا مىتوان وى را حبس نمود؟
3 - اگر پس از ارتكاب قتل، اولياء دم جهت تعيين تكليف مراجعه نكنند تكليف چيست؟ در صورتى كه اولياء دم به عللى تا مدت طولانى از مراجعه به دادگاه معذور باشند آيا حبس جانى در اين مدت جايز است؟
4 - در مواردى كه جانى محكوم به قصاص چشم يا قطع عضوى مىشود و بخاطر پرهيز از تسرى به ساير اعضاء، پزشكان و متخصصان بايد حكم را اجرا نمايند، ولى هيچ متخصص و پزشكى حاضر به اجراى حكم نيست و شخص مجنى عليه نيز حاضر و يا قادر به اجراى حكم نيست، آيا مىتوان جانى را تا زمان يافتشدن مجرى حكم در زندان نگاه داشت؟
5 - گاهى اولياء دم غير بالغند كه خود چند صورت دارد:
الف) همه اولياء دم نابالغند: آيا در اين صورت بايد تازمان بلوغ آنان صبر كرد و يااينكه دايره ولايت ولى قهرى بر مولى عليه تنهاناظر به امور مالى نيست و اطلاق دارد بنابراين در باب قصاص نفس و عضو هم مىتواند قصاص نمايد، ديه بگيرد و يا عفو كند؟ اگر ولايت را منحصر در امور مالى بدانيم تكليف جانى تا رسيدن اولياء دم به سن بلوغ چيست؟ آيا جانى تا آن زمان كه گاه نيز بسيار طولانى است در زندان مىماند و يا مىتوان با اخذ كفيل مطمئن و يا ديه مشروط وى را آزاد نمود؟
ب) در صورتى كه برخى از اولياء بالغ و برخى نابالغند و بالغين در خواست قصاص مىكنند، آيا براى اجراى قصاص بايد تا زمان بلوغ سايرين صبر كرد و يا هر وليى مستقلا ولايت و سلطنتبر قصاص دارد؟
ج) در فرض مزبور اگر بالغين به ديه مصالحه نمايند نسبتبه سهم غير بالغ وظيفه چيست؟ آيا بايد منتظر بلوغ ماند و در اين مدت جانى را حبس كرد و يا مىتوان سهم وى از ديه را گرفت و قاتل را آزاد نمود؟
6 - قصاص مرد به خاطر قتل زن مشروط به پرداخت مازاد ديه است، حال اگر اولياء مقتول خواهان قصاصند و از طرفى تمكن پرداخت مازاد ديه را ندارند، آيا زندانى كردن قاتل مجاز است تا زمانى كه اولياء دم متمكن شده آنرا بپردازند و وى را قصاص نمايند؟
اين گونه موارد كه ممكن است اشباه و نظايرى نيز داشته باشد، حكم روشنى در قانون ندارند و از طرفى در فقه نيز نظر واحدى وجود ندارد و از اينروى باعث گرديده است تعداد زندانيان افزايش يابد و مشكلاتى را براى دستگاه قضايى و سازمان زندانها به همراه آورد. بديهى است كه اگر آنان مستحق حبس شدن باشند نبايد در انديشه حذف آن بود مگر از باب تبديل مجازات، ولى سخن در اين است كه محكومان، محكوم به قصاصند و نه حبس، چرا بايد شخصى براى روشن نبودن حكم فقهى و يا قانونى متحمل مجازات گردد؟ كسى كه شخصا خواهان اجراى حكم قصاص است و اولياء دم نيز تقاضاى قصاص كردهاند چرا بايد به خاطر امرى كه مربوط به جانى نيست منتظر قصاص بماند و آن هم نه انتظار محض، بلكه در حبس بماند و منتظر قصاص باشد؟ چرا بايد به ناحق خانواده جانى سالها بخاطر ارتكاب جرم رئيس خانواده (مثلا) متحمل مجازات شوند؟ زنى به علت آنكه همسرش سالها در حبس استبى همسر مىماند و نمىتواند شوهر اختيار كند و حال آنكه اگر فورا قصاص مىشد او مىتوانستبا يك بار تحمل مصيبت زندگى دوبارهاى را آغاز كند و احيانا از بحرانهاى اقتصادى و اخلاقى پيشگيرى نمايد. بديهى است كه فقه براى حل اين مشكل راه حلى دارد كه اين تحقيق عهدهدار ارائه آنست.
پيش از پاسخ گويى به هر يك از سؤالات به طور كلى خاطر نشان مىسازيم كه، شخصيت انسانها و آزادى آنان سخت مورد اهتمام دين قرار دارد و اگر چه چنانكه گفتيم گاه به حكم خرد براى حفظ مصالح جامعه اين آزادى از برخى سلب مىگردد، ولى اصل اولى بر عدم جواز تعرض به انسانها و سلب آزادى و زندانى كردن آنان است و حتى در مواردى كه شخص مرتكب جرمى گرديده است، انتخاب حبس در بين مجازاتهاى ديگر نيازمند دليل شرعى است و با تتبع و استقراء در متون اولى دينى دليل متقنى بر جواز و مشروعيتحبس در موارد تاخير قصاص به دست نمىآيد. نگارنده با پژوهش در جوامع روايى به ويژه وسايل الشيعة و مستدرك آن به موارد فراوانى از حبسهاى مجاز دستيافت كه پارهاى از آنها حدى و برخى تعزيرى بوده و بعضى ديگر به منظور كشف حقيقت و يا جلوگيرى از ايراد آسيب به جامعه صورت مىگيرد ولى هيچ يك بر مورد بحث منطبق نيست، مگر دو روايت كه دلالت آن مورد ترديد است. ما نخستبه طور اجمال به عمدهترين موارد اشاره مىكنيم و آنگاه از دو روايت نيز سخن مىگويم و در مورد چند صورت كه مربوط به قتل استبه طور مختصر توضيح مىدهيم:
1 - حبس متهم به قتل: يكى از مواردى كه به دليل وجود روايت مىتوان حبس را جايز شمرد، موردى است كه شخصى به قتل ديگرى متهم گردد. در چنين مواردى مىتوان متهم را آنهم به مدتى بسيار كوتاه بمنظور كشف حقيقتبازداشت نمود.
عن ابى عبدالله عليه السلام «ان النبى صلى الله عليه وآله وسلم كان يحبس فى تهمة الدم ستة ايام، فان جاء اولياء المقتول بثبت و الا خلى سبيله». (12)
ملاحظه مىشود كه در باب قتل با تمام اهميتى كه دارد پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم تنها 6 روز متهم را حبس مىكرد و تعبير به ماضى استمرارى دلالتبر آن دارد كه وقايع متعددى از آن بزرگوار صادر گرديده است.
در سنن بيهقى از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه:
«ان عليا عليه السلام قال: انما الحبس حتى يتبين للامام، فما حبس بعد ذلك فهو جور». (13)
شهيد اول در كتاب «القواعد و الفوائد» حبس متهم به دم را براى 6 روز مجاز دانسته است. وى مىگويد:
«ضابط الحبس توقف استخراج الحق عليه و يثبت فى مواضع... 6 - و المتهم بالدم، ستة ايام». (14)
از مرحوم شيخ و پيروان وى و صهرشتى و طبرسى نيز نقل شده است كه به همين راى قائلند. (15)
گفتنى استبا وجود روايت، پارهاى ديگر از فقيهان با ترديد با آن مواجه شدهاند:
مرحوم محقق حلى در شرايع فرموده است:
اذا اتهم و التمس الولى حبسه حتى يحضر ببينة ففى اجابته تردد و مستند الجواز ما رواه السكونى عن ابى عبدالله عليه السلام «ان النبى كان يحبس فى تهمة الدم ستة ايام، فان جاء الاولياء بثبت - و الا خلى سبيله - و فى السكونى ضعف». (16)
فقيه نامدار اماميه مرحوم نجفى نيز اظهار نموده است:
«يمنع من العمل به فيما خالف اصل البرائة و غيره اذ هو تعجيل عقوبة لا مقتضى له و لذا كان خيرة الحلى و الفخر و جده و غير هم على ما حكى العدم... و على كل حال فلا يخلو العمل بالخبر المزبور هنا من قوة لا عتضاده بعمل من عرفت و حكاية الاجماع على العمل باخبار الراوى المزبور. نعم الظاهر اختصاص الحكم بالقتل دون الجراح اقتصارا فيما خالف الاصل على المتيقن من الخبر المزبور». (17)
علامه حلى در «مختلف» قيد ديگرى مطرح نموده است:
«التحقيق ان نقول: ان حصلت التهمة للحاكم بسبب لزم الحبس ستة ايام عملا بالرواية و تحفظا للنفوس عن الاتلاف و ان حصلت لغيره فلا عملا بالاصل...». (18)
فقيهانى كه حبس را به مجرد اتهام جايز ندانستهاند به ادله زير تمسك جستهاند: الف) اصالة البرائة. ب) عدم جواز مجازات قبل از اثبات جرم. ج) حبس موجب ضرر متهم است كه چنين ضررى نفى شده است.
قائلين به جواز، احتياط و حفظ حقوق افراد و جامعه را مورد توجه قرار مىدهند كه مورد اهتمام شريعت است و در موارد بسيارى بر حبس متهمين به منظور كشف حقيقت و جلوگيرى از فرار آنان توقف دارد. بديهى است قائلين به جواز نيز در هر صورت حبس را مجاز نمىشمارند; چه حبس به مجرد اتهام غير عقلايى است، بنابراين ضرورى استحاكم نخست ادعاى مدعى و ادله او را مورد بررسى قرار دهد و اگر علم يا ظن پيدا كرد كه متهم مجرم است او را حبس مىكند يا كفيل اخذ مىكند تا متهم نگريزد و در زمان لازم در محكمه حاضر شود و گرنه به ادعا ترتيب اثر نمىدهد و متهم را آزاد مىگذارد. (1)
2 - حبس تعزيرى شخص مستحق قصاص كه قصاص نشده است: مورد ديگرى كه حبس مجاز شمرده است، جايى است كه حاكم تشخيص مىدهد به منظور تعزير شخص را زندانى نمايد. اين مورد نيز در كلمات بسيارى از فقهاء وجود دارد، اگر چه برخى از فقيهان به هر دليل متعرض آن نشدهاند، مثلا مرحوم شهيد اول آنجا كه موارد جواز حبس را بر مىشمارد از اين نوع نامى نمىبرد ولى به دليل وجود روايت صريح بر جواز اين نوع حبس، بايد آن را پذيرفت. حبس براى ارتكاب معاصى كه داراى حدود نيست در موارد بسيارى در روايات وارد شده است مثلا حبس طرار و نباش و حبس علماء فاسق ولى آنچه بيشتر با بحث ما مربوط استحبس در موارد قتل است. قتل عمد موجب قصاص مىشود، يعنى اولا - مجنى عليه حق قصاص دارد.
ثانيا در صورت گذشت از قصاص مىتواند بر ديه يا بيش از آن، مصالحه كند و آن هم در صورتى كه جانى رضايتبه ديه داشته باشد وگرنه اگر جانى، مجنى عليه را بين عفو مجانى و قصاص مخير كند، او بايد يكى از اين دو را انتخاب نمايد. از ويژگىهاى حقوق اسلام اين است كه قوانين بااخلاق در آميخته است. قرآن كريم پس از آنكه قصاص را مايه حيات مىشمارد، عفو را نيكوتر مىداند. حال سخن اين است كه اگر مجنى عليه، مجانا و يا در برابر اخذ ديه جانى را از قصاص عفو نمايد، مىتوان جانى را حبس كرد يا نه؟
روايتى اين سؤال را به صراحت پاسخ مىگويد. براى حفظ نظم عمومى حكومت مىتواند حق جامعه را از جانى بستاند. اولياء مجنى عليه تنها از حق خصوصى خويش مىگذرند. قتل و جنايت قطعا به جامعه نيز آسيب وارد مىكند، بنابراين داراى حيثيت عمومى نيز هست و مىتوان در صورت عفو اولياء مجنى عليه وى را مدتى به عنوان مجازات در حبس نگاه داشت. روايت چنين است:
«قلت لابى جعفر عليه السلام عشرة قتلوا رجلا؟ قال: ان شاء اولياؤه قتلوهم جميعا و غرموا تسع ديات، و ان شاؤوا تخيروا رجلا فقتلوه و ادى التسعة الباقون الى اهل المقتول الاخير عشر الدية كل رجل منهم قال: ثم الوالى بعد يلى ادبهم و حبسهم» (20)
در ميان فقهاى اهل سنت، مالك در صورت عفو ولى مجنى عليه يا مصالحه بر ديه، تعزير را واجب مىداند، ولى ابوحنيفه، شافعى و احمد حنبل حبس تعزيرى را در صورتى كه مصالح عمومى مقتضى باشد مجاز مىشمرند. (21)
چنانكه ملاحظه مىشود در صورتى كه اولياء مجنى عليه، جانى را عفو كنند، حاكم، مىتواند وى را به عنوان تعزير حبس نمايد. قانون مجازات اسلامى كه مبتنى بر فقه اماميه است در ماده 208 چنين مقرر نموده است كه: «هر كس مرتكب قتل عمد شود و شاكى نداشته و يا شاكى داشته ولى از قصاص گذشت كرده باشد و موجب اخلال در نظم جامعه يا خوف شده و يا بيم تجرى مرتكب يا ديگران گردد موجب حبس تعزيرى از 3 تا 10 سال خواهد بود». قانون مجازات مصر با پيروى از راى مالك، در چنين مواردى، تعزيرى را واجب مىداند. (22)
اما آيا مىتوان بين قصاص و تعزير جمع كرد؟ يعنى اگر به هر دليل قصاص به تاخير افتد، مىتوان در اين مدت جانى را در زندان نگاه داشت؟ اينرا نه تنها در روايات نمىتوان يافت، بلكه مخالف منطق حقوقى است; چه آنكه هر چند در مواردى جمع بين مجازاتها به جهت ارتكاب جرائم متعدد ممكن است ولى براى ارتكاب يك جرم، تحمل دو مجازات با عدالت كيفرى سازگار نيست. و در مواردى كه ترديد در جواز مجازات مضاعف وجود دارد بايد به اصل عدم جواز و نيز به قاعده «درء حدود به شبهات» كه مىتوان آنرا از مبانى اصل برائت تلقى نمود، عمل كرد، و اگر گفته شود قاعده مزبور اولا اختصاص به مجازات حدود دارد و ثانيا مربوط به جايى است كه جرم به اثبات نرسيده است، مىتوان گفت تعليل ذيل روايت وارده از پيامبر خدا كه مبناى قاعده درء است، شامل چنين مواردى هم مىگردد، چه آنكه مىفرمايد: اگر امام در عفو و بخشش خطا كند بهتر از آنست كه در مجازات اشتباه كند.
«عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ادرئوا الحدود عن المسلمين ما استطعتم فان كان له مخرج فخلوا سبيله فان الامام ان يخطىء فى العفو خير من ان يخطىء فى العقوبة». (23)
3 - حبس كسى كه قاتل را از دست اولياء مقتول برهاند:
«عن ابى عبدالله عليه السلام قال: سالته عن رجل قتل رجلا عمدا فرفع الى الوالى. فدفعه الولى الى اولياء المقتول ليقتلوه فوثب عليه قوم فخلصوا القاتل من ايدى الاولياء؟ قال: ارى ان يحبس الذين خلصوا القاتل من ايدى الاولياء حتى ياتوا بالقاتل. قيل: فان مات القاتل و هم فى السجن؟ قال: ان مات فعليهم الدية يودونها جميعا الى اولياء المقتول». (24)
مرحوم شيخ طوسى در كتاب «النهاية» با تمسك به ذيل اين روايت چنين فتوا داده است:
«و من خلى قاتلا من يد ولى المقتول بالجبر و الاكراه كان ضامنا لدية المقتول الا ان يرد القاتل الى الولى و يمكنه منه».
ملاحظه مىشودكه فقيه مزبور از حبس سخنى به ميان نياورده است، در حالى كه به اضافه تصريح روايت مىتوان گفت: اين مورد عينا مانند كفالت است و چنانكه كفيل حبس مىگردد تا مكفول حاضر گردد يا به تعهد خويش عمل كند، در اينجا نيز كسانى كه قاتل را از دست اولياء دم رهانيدهاند بايد زندانى گردند، چنانكه روايت مزبور بدان تصريح ورزيده است.
4 - حبس آمر به قتل:
«عن زرارة عن ابى جعفر عليه السلام فى رجل امر رجلا بقتل رجل فقتله، فقال: يقتل به الذى قتله و يحبس الآمر بقتله فى الحبس حتى يموت». (25)
5 - حبس كسى كه انسانى را نگه مىدارد تا شخصى او را بكشد.
عن ابى عبدالله قال: «قضى على عليه السلام فى رجلين امسك احدهما و قتل الآخر، قال: يقتل القاتل و يحبس الآخر حتى يموت غما...». (26)
عن ابى عبدالله عليه السلام قال: «لا يخلد فى السجن الا ثلاثه: الذى يمسك على الموت، و المرئة ترتد عن الاسلام والسارق بعد قطع اليد والرجل». (27)
فقهاء اماميه با تمسك به روايات مزبور و روايات فراوان ديگر فتوا دادهاند. محقق حلى فرموده است:
«ولو امسك واحد و قتل الآخر فالقود على القاتل دون الممسك لكن الممسك يحبس ابدا». (28)
صاحب جواهر در ذيل آن افزوده است:
«بلاخلاف اجد فى شىء من ذلك بل عن الخلاف و الغنيه و غير هما الاجماع عليه للمعتبرة المستفيضة». (29)
6 - حبس زن مرتد. 7 - حبس سارق در مرتبه سوم. 8 - حبس شاهد ناحق. 9 - حبس كفيل تا زمانى كه مكفول را حاضر كرده يا به تعهد خود عمل كند. 10 - حبس مديون مماطل و مدعى ورشكستگى. 11 - حبس غاصب مال ديگران و خائن در امانت. 12 - حبس عالم فاسق، و پزشك جاهل و موارد ديگرى كه براى عدم اطاله بحث از آوردن آنها صرف نظر مىشود.
اما اينك به ذكر دو روايتى كه ظاهرا بر بحث ما منطبق است ولى بر جواز دلالت ندارد پرداخته مىشود:
1 - در مسند زيد اين روايت نقل شده است كه:
«ان عليا عليه السلام كان يحبس فى النفقه و فى الدين و فى القصاص و فى الحدود و فى جميع الحقوق...» (30)
2 - در وسائل از قرب الاسناد، از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه
«ان على بن ابيطالب عليه السلام لما قتله ابن ملجم قال: احبسوا هذا الاسير و اطعموه و احسنوا اساره فان عشت فانا اولى بما صنع بى: ان شئت استقدت و او شئت عفوت و او شئت صالحت و ان مت فذلك اليكم فان بدالكم ان تقلتوه فلا تمثلوا به». (31)
ولى هيچ كدام از دو روايتبر جواز حبس در موارد تاخير قصاص دلالت نمىكند; از روايت اول تا اين حد مىتوان فهميد كه براى استيفاء قصاص جايز است قاتل را موقتا در زندان نگاه داشت تا از دست اولياء دم نگريزد، چنانكه جايز است مديون را مدتى حبس نمود تا دين را بپردازد و يا معلوم گردد مفلس است. و روايت دوم دلالت مىكند كه وقتى مجنى عليه در اثر فعل جانى مجروح گرديده است، جايز استبه منظور پيشگيرى از فرار جانى وى را حبس نمود تا وضعيت مجنى عليه روشن شود واز اين نيز هرگز نمىتوان جواز حبس بمدت طولانى را به اثبات رساند.
و اما در ميان سؤالات فقهى مطرح شده در اول اين نوشتار، فروع زير توسط فقيهان اماميه مورد بحث قرار گرفته است: صورت عدم بلوغ اولياء دم (تماما) - عدم بلوغ برخى از اولياء - جنون برخى از اولياء دم - غيبتبرخى از اولياء دم - جواز يا عدم جواز استيفاء قصاص در صورت عدم اجتماع تمامى اولياء.
با روشن شدن پاسخ سؤالات مزبور، پاسخ پرسشهاى نظير آن نيز روشن خواهد شد.
در اين سؤالات در حقيقت دو مساله مورد بحث است:
نخست امكان يا عدم امكان استيفاى قصاص، مثلا در فرض عدم بلوغ، آيا ولى آنان ولايتبر قصاص هم دارد يا نه و يا در فرض عدم اجتماع اولياء، آيا فرد فرد آنان حق استيفاء دارند يانه؟
دوم اينكه در صورت عدم استيفاء قصاص با جانى محكوم شده چگونه رفتار مىشود؟ آيا محبوس مىگردد يا آزاد مىماند؟
در مورد حبس، چنانكه گفتيم اصل بر عدم جواز حبس است و جواز آن نيازمند دليل متقنى است و در بين روايات، دليلى بر جواز حبس در موارد مزبور ديده نمىشود و نيز در كلمات فقيهانى كه حبس را مجاز شمردهاند، دليل متقنى به چشم نمىخورد. وانگهى اغلب فقيهان يا در اين جهتسخنى نگفته و يا حبس را جايز ندانسته و پارهاى از آنان همچون صاحب جواهر بر عدم جواز دليل اقامه فرمودهاند و اكثر فقهاء حاضر نيز بر عدم جواز حبس در موارد مزبور و نظاير آن تصريح ورزيدهاند و افزون بر اينكه اصل عدم جواز حبس است، قاعده لاضرر نيز بر آن دلالت مىكند; چه آنكه حبس قاتل در موارد مزبور ضررى براى وى و تضييع حق او محسوب مىشود.
اينك پيرامون هر يك از مواردى كه به تاخير در استيفاء قصاص مىانجامد، به اجمال سخن مىگوييم:
1 - برخى از اولياء دم حاضر و برخى غايبند
مرحوم علامه حلى در قواعد الاحكام چنين فرموده است:
«... و لو كان فيهم غائب او صغير او مجنون، قيل، كان للحاضر الاستيفاء و كذا للكبير و العاقل و لكن يشرط ان يضمنوا نصيب الغائب و الصبى و المجنون من الديه و يحتمل حبس القاتل الى ان يقدم الغائب...». (32)
صاحب جواهر الكلام در اين باره آورده است:
«فان حضر بعض و غاب الباقون عن البلد او عنه قال الشيخ فى الخلاف و محكى المبسوط: للحاضر الاستيفاء بشرط ان يضمن حصص الباقين من الدية ان ارادوا نصيبهم منها... بل عن الخلاف اجماع الفرقة و اخبارها عليه و عن المبسوط «عندنا» بل هو من معقد اجماع الغنية و هو واضح الوجه بناء على عدم اعتبار الاذن، اما عليه فلعل وجهه ترتب الضرر على الحاضر بالتاخير الذى هو معرض زوال الحق و حبسه الى ان يقدم الغائب... ضرر على القاتل و تعجيل عقوبة لا دليل عليه.» (33)
چنانكه ملاحظه مىشود مرحوم علامه بدون اقامه دليل تنها احتمال جواز حبس را بيان داشته ولى مرحوم صاحب جواهر با ذكر دو دليل، حبس را فاقد دليل دانسته است.
حضرت امام خمينى قدس سره چنين اعلام نظر فرموده است:
«اذا كان له اولياء شركاء فى القصاص فان حضر بعض و غاب بعض فعن الشيخ قدس سره، للحاضر الاستيفاء بشرط ان يضمن حصص الباقين من الدية والاشبه ان يقال: لو كانت الغيبة صغيرة يصبر الى مجىء الغائب و الظاهر جواز حبس الجانى الى مجيئه لو كان فى معرض الفرار و لو كان غير منقطعة او طويلة فامر الغائب بيد الوالى فيعمل بما هو مصلحة عنده او مصلحة الغائب». (34)
مرحوم آيت الله خويى نيز در صورت غيبتبرخى از اولياء و نيز صغر سن بعضى از آنان استيفاء قصاص توسط حاضر و رشيد را جايز دانسته است. (35)
از فتواى امام چنين استفاده مىشود كه حبس تنها با دو شرط جايز است كه امام آن را ظاهر دانسته است: 1 - مدت غيبت كوتاه باشد. 2 - احتمال فرار جانى وجود داشته باشد.
اگر چه امام قدس سره بر اين ظهور اقامه دليل نكردهاند ولى چندان با ارتكاز ناسازگار نيست; چون در چنين مواردى حبس ضررى است كه عقلا و منطقا و عرفا مىتوان آن را متوجه جانى دانست چه آنكه بايد تدبيرى انديشيد كه محل قصاص باقى بماند. و مضافا بر اينكه شايد بتوان از رواياتى كه حبس متهم به قتل را به مدت شش روز مجاز شمرده است استفاده كرد كه در صورت غيبت ولى با دو شرط مزبور نيز مىتوان جانى را حبس كرد.
گفتنى است مرحوم شهيد به منظور حفظ محل قصاص، در صورت غيبت مجنى عليه يا ولى او حبس جانى را مجاز شمرده است، اگر چه از مدت زمان غيبتسخن به ميان نياورده استبه اضافه آنكه ظاهرا مراد آنجايى است كه تمامى اولياء غايبند.
او مىگويد:
ضابط الحبس: «توقف استخراج الحق عليه و يثبت فى مواضع: 1 - الجانى اذا كان المجنى عليه غائبا او وليه حفظا لمحل القصاص». (36)
وهبة الزحيلى نيز در كتاب خويش از قول برخى از فقهاى مالكى چنين آورده است:
«و يشرع الحبس فى ثمانية مواضع: الاول يحبس الجانى لغيبة المجنى عليه حفظا لمحل القصاص». (37)
صاحب شرايع و نيز صاحب جواهر پس از نقل كلام شيخ
«لو كان الولى صغيرا او مجنونا و له ولى اب اوجد او غيرهما لم يكن لاحد ان يستوفى القصاص حتى يبلغ الصبى او يفيق المجنون...»
مىفرمايند:
«و لكن فيه اشكال و قال الشيخ ايضا بناء على المنع: يحبس القاتل حتى يبلغ الصبى و يفيق المجنون و هو اشد اشكالا من الاول و خصوصا فى المجنون الذى لا ترجى افاقته; ضرورة كونه ضررا و تعجيل عقوبة لا دليل عليهما». (38)
چنانكه ملاحظه مىشود مرحوم شيخ بدون اقامه دليل بر حبس قاتل فتوا داده و صاحب جواهر در اين فرض و نظاير آن ضرر بودن حبس براى جانى و نيز فقدان دليل بر جواز حبس را به عنوان دليل بر عدم جواز حبس بيان مىفرمايد.
حضرت امام خمينى امر مجنون را بر عهده ولى او نهاده و با ذكر روايتى در مورد صغير چنين فرموده است:
«ولو كان بعضهم مجنونا فامره الى وليه و لو كان صغيرا ففى رواية: انتظروا الذين قتل ابوهم ان يكبروا فاذا بلغوا خيروا فان احبوا قتلوا او عفوا او صالحوا». (39)
پيرامون اطلاق ولايت و اينكه آيا ولى مىتواند استيفاء قصاص كند يا نه در خاتمه بحثسخن خواهيم گفت و اكنون تنها از جواز يا عدم جواز حبس بحث مىكنيم. روايتى كه امام آن را مبناى فتواى خويش قرار داده است موثق اسحاق بن عمار از امام صادق عليه السلام است كه آن حضرت از پدر بزرگوار خود و او از امام على عليه السلام نقل فرموده است كه:
«انتظروا بالصغار الذين قتل ابوهم ان يكبروا فاذا بلغوا خيروا فان احبوا قتلوا او عفوا او صالحوا». (40)
اين روايت اگر مورد عمل قرار گيرد ولايتبر صغير در استيفاء قصاص را نفى مىكند ولى چنانكه روشن است امام عليه السلام از اينكه در اين مدت بايد با جانى چه كرد، سخنى نفرموده است و از اينرو اگر با استناد به آن گفته شود در صورتى كه اولياء دم صغيرند بايد تا بلوغ آنان صبر نمود، ولى هرگز نمىتوان گفت جايز است در اين مدت جانى را در حبس نگاه داشت.
2 - استيفاء قصاص در صورت تعدد اولياء
اين فرع نيز مورد تعرض فقيهان قرار گرفته است. پارهاى از فقها از جمله علامه، محقق اردبيلى و شهيدان استيفاء قصاص را مگر در صورت اجتماع اولياء يا اذن همگان جايز نمىدانند و در غاية المرام اين راى به مشهور نسبت داده شده است.
شهيد اول در اين باره مىگويد:
«يجوز لولى الواحد المبادرة... و ان كانوا جماعة توقف على اذنهم اجمع و...». (41)
علامه حلى نيز عبارتى نظير آن دارد:
«و لو كان جماعة لم يجز الاستيفاء الا باجتماع الجميع اما بالوكالة او الاذن بواحد يستوفيه...». (42)
محقق حلى هم آورده است:
«و ان كانوا جماعة لم يجز الاستيفاء الا بعد الاجتماع، اما بالوكالة او الاذن لواحد...». (43)
ديدگاه امام خمينى چنين است:
«لو كان اولياء الدم اكثر من واحد فالاقوى عدم جواز الاستيفاء الا باجتماع الجميع و اذن الولى لا بمعنى ضرب كل واحد اياه بل بمعنى اذنهم لاحد منهم او توكيلهم احدا...». (44)
مرحوم صاحب جواهر تنها دليل اين گروه از فقهاء را چنين بيان داشته است كه حق قصاص حق مشترك بين اولياء است كه غير قابل تبعيض است. بنابراين، جهت استيفاء اتفاق تمامى آنان ضرورى است و پس از تصريح به اينكه «لا دليل لهم غيره» مىفرمايد آن دليل نيز اعتبار اجتماع همگان در استيفاء را مقتضى نيست; چه آنكه در صورت غيبتيا قصور برخى بر ديگران ضرر وارد مىشود واز اين روست كه در مبسوط بر عدم اعتبار اذن ادعاى اجماع شده است. (45)
برخى از فقهاء پس از بيان دليل اين دسته از فقيهان در پاسخ چنين اظهار نمودهاند:
«اشتراك در اين حق همانند اشتراك در اموال نيست كه تصرف در آن بدون اذن شريك جايز نيست، بلكه اشتراك بدين معناست كه آن حق براى تمامى اولياء ثابت است و فرد فرد آنان حق استيفاء دارد و اين از ظاهر آيات و روايات بدست مىآيد، بنابراين هر يك از اولياء بدون اذن ديگران حق استيفاء دارد، چه آنكه اشتراك بدين معنا كه هر يك از حق قصاص در حصهاى را دارد غير معقول است و اشتراك به معنى حق مجموعى با ظاهر ادله مخالفت دارد». (46)
چنانكه از قول صاحب جواهر بيان نموديم اين دسته از فقيهان براى مدعاى خويش بيش از يك دليل اقامه نفرمودهاند. به فرض صحت ادعاى آنان، هرگز بيان نكردهاند كه در صورت عدم اجتماع چه بايد كرد؟ از يك طرف ممكن استبا غيبت طولانى بعضى از اولياء، حق ساير اولياء تضييع شود و به آنان ضرر وارد گردد و از طرف ديگر با جانى چگونه بايد رفتار نمود. آنچه در بحث ما حائز اهميت است، اين است كه آيا در صورت عدم اجتماع، جانى تا زمان اجتماع و يا اذن تمامى اولياء در حبس مىماند؟ ولى هيچ يك از فقهاء اين سؤال را مورد توجه قرار نداده و اظهار نظر نكردهاند.
اما انديشه ديگرى كه برخى از مشكلات مربوط به انتظار قصاص را حل مىكند و از جانب پارهاى فقهاى بزرگ اماميه و با استدلالهاى قوى عنوان گرديده، اين است كه هر يك از اولياء، بدون اذن ديگران مىتواند مبادرت به قصاص نمايد. و اين ديدگاهى است كه شيخ طوسى، سيد مرتضى، ابى على، علم الهدى، قاضى، كيدرى، ابن حمزه، ابن زهره و صاحب جواهر بر آنند بلكه محقق اردبيلى در مجمع الفائدة و البرهان آن را به اكثر فقهاء نسبت داده است، چنانكه سيد مرتضى و نيز شيخ طوسى در خلاف و مبسوط بر آن ادعاى اجماع نموده و شيخ در خلاف آن را به اخبار نسبت داده است.
صاحب جواهر الكلام پس از نقل كلام شيخ طوسى «يجوز لكل منهم المبادرة و لا يتوقف على اذن الآخر» و پذيرش آن، ادله زير را بر آن اقامه فرموده است:
«1 - اذا عفى الاولياء الا واحدا كان له القصاص مع ان القاتل قد احرز بعض نفسه، فاذا جاز القصاص مع عفو الباقين و احراز القاتل بعض نفسه فمع السكوت او الجهل و عدم الاحراز اولى.
2 - ثبوت السطان للولى تقتضى تسلط كل واحد منهم على ذلك منفردا و الا لم يتم له السلطان. (فالقصاص حق لكل واحد من الوراث و الاولياء مستقلا لا لجميعهم من حيث المجموع و الا يسقط بعفو البعض و هذا ظاهر جميع ادلة القصاص; لان ظاهر قوله تعالى «من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» ان ذلك السلطان ينحل بحسب الاولياء الى كل واحد منهم و الا لم يتم سلطانه فالشارع جعل حق القصاص لولى المقتول فهو ينحل بحسب تعداد الاولياء).
3 - ان ساير الاولياء اما ان يريدوا قتله او الدية او العفو، و الفرض، ان الاول قد حصل و الدية مبذولة من القاتل (يعنى ان يبتغوا الدية فياخذونه من الولى المقتص) و العفو باق فى محله فان المقصود به المثوبة و هى موجودة.
4 - انه مخالف لما اجمع عليه العامة او معظمهم الذى جعل الله الرشد فى خلافهم.
5 - بان اشتراك الحق المزبور ليس على حسب غيره من الاموال التى لا يجوز التصرف فيها بدون اذن الشريك بل المراد من الاشتراك ان لكل واحد منهم استيفائه لا لكونه بينهم على الحصص و لا انه حق للمجموع من حيث كونه كذلك ضرورة عدم تعقل الاول و منافاة الثانى لبقائه مع عفو البعض». (47)
صاحب كتاب «مبانى تكملة المنهاج» ضمن بحث نسبتا مفصل و بيان كلماتى كه از جواهر نقل كرديم حق قصاص را قائم به جامع به نحو انحلال دانسته و آنرا از آيه كريمه «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» استفاده كرده است، با اين بيان كه
حكم جعل شده براى طبيعى ولى منحل مىگردد و براى فرد فرد اولياء حق مستقلى ثابت مىشود... پس نتيجه آنست كه حق قصاص براى هر يك از اولياء به نحو مستقل ثابت است و از اين روى هر يك از آنان مىتواند بدون نياز به اذن ديگرى به استيفاء قصاص مبادرت ورزد. (48)
در بين فقهاء حاضر نيز صاحب كتاب فقه القصاص همين ديدگاه را برگزيده است. (49)
اما با اين همه قانونگذار هنگام تدوين قانون مجازات اسلامى در اين مساله نيز از قول نسبت داده شده به مشهور كه در تحرير الوسيله نيز پذيرفته شده است، پيروى نموده و در ماده 264 قانون مزبور چنين مقرر داشته است:
«در صورتى كه ولى دم متعدد باشد موافقت همه آنها در قصاص لازم است. چنانكه همگى خواهان قصاص قاتل باشند قاتل قصاص مىشودو اگر بعضى از آنها خواهان قصاص و ديگران خواهان ديه; آنان كه خواهان قصاص هستند مىتوانند قاتل را قصاص كنند لكن بايد سهم ديه ساير اولياء دم را كه خواهان ديه هستند بپردازند واگر بعضى از اولياء دم بطور رايگان عفو كنند ديگران مىتوانند بعد از پرداختسهم عفو كنندگان به قاتل او را قصاص نمايند».
بديهى است كه در اين صورت استيفاگر قصاص ضامن سهم ديه وليى است كه اذن نداده است و لذا صاحب جواهر بعد از ذكر اين نتيجه كه «و حينئذ فلا اشكال فى جواز استيفاء من دون اذن» ادامه كلام شيخ طوسى را بيان كرده است كه «لكن يضمن حصص من لم ياذن».
سؤالى كه در اين باره قابل طرح است اين است كه آيا بايد نخستسهم آنان را كنار گذارده آنگاه قصاص كند، يا بعد از قصاص ضامن حصه ديگران مىشود؟
صاحب جواهر با ذكر قول برخى كه به ضمان قبل از قتل قائلند، اين قول را اقوا دانسته است كه اين ضمان، ضمانى شرعى استبدين معنا كه استيفاء قصاص از اسباب و موجبات ضمان مستوفى استبنابراين وجهى براى سبقت آن بر قصاص وجود ندارد.
فصلنامه نامه مفيد- شماره 18
بررسى ارزش شهادت زن در قوانين...
دكتر حسين مهرپور
بررسى ارزش شهادت زن در قوانين موضوعه ايران و مبانى فقهى آن
چكيده
يكى از مسائل مطروحه در بحثشهادت، نقش جنسيت در اعتبار شهادت استيعنى آيا زن يا مرد بودن تاثيرى در شهادت دارد يا خير؟ در مقررات قانونى جمهورى اسلامى ايران تفاوتهايى در اعتبار شهادت زن نسبتبه شهادت مرد وجود دارد كه نگارنده در اين مقاله به نقد و بررسى آن مقررات و نيز مبناى فقهى آن پرداخته است.
شهادت يكى از ادله اثبات دعوى است، قانون مدنى درماده 1258 دلائل اثبات دعوى را پنج چيز شمرده است كه يكى از آنها شهادت است، در امور كيفرى و اثبات جرم نيز شهادت بعنوان يكى از ادله بشمار مىرود در قانون مجازات اسلامى در بحث مربوط به هر يك از حدود و نيز قصاص نحوه اثبات آنها بوسيله شهادت بيان شده است. در مقررات مربوط به آئين دادرسى مدنى و كيفرى نيز از شهادت بعنوان دليل اثبات حق يا اثبات جرم ياد شده و ضوابط و ترتيبات مربوط به آن ذكر شده است.
شهادت در صورتى معتبر و در اثبات دعوى مؤثر است كه شرايط لازم در شاهد و نوع اداى شهادت موجود باشد.
شرايطى كه رعايت آن در مورد شاهد، ضرورى است، بعضى مربوط به ميزان درك و شعور و قدرت تعقل و تشخيص شاهد است. مانند شرط بلوغ و عقل و برخى مربوط به اعتماد به شاهد و اطمينان از صحت گفتار او مىباشد مانند شرط عدالت و مورد ثقه بودن. تعداد شهود نيز از جمله امور مؤثر در شهادت است و بسته به اهميتى كه موضوع مورد شهادت دارد ممكن است تعداد شاهد لازم براى مؤثر بودن شهادت در موضوعات مختلف فرق كند، بطور متعارف و معمول شهادت دو نفر عادل لازم است ولى در برخى موارد شهادت چهار نفر لازم دانسته شده و در مواردى هم موضوع با شهادت يك نفر ثابت مىشود.
يكى از مسائل مطروحه در بحثشهادت، نقش جنسيت در اعتبار شهادت استيعنى آيا زن يا مرد بودن تاثيرى در اعتبار شهادت دارد يا خير؟ امروزه در قوانين اغلب كشورها شرط مرد بودن در زمره شرايط لازم براى اعتبار شهادت نيست ولى در مقررات قانونى جمهورى اسلامى ايران، تفاوتهايى در اعتبار شهادت زن، نسبتبه شهادت مرد وجود دارد كه در اين نوشته نقد و بررسىاى نسبتبه اين موارد و مبناى فقهى آنها خواهيم داشت.
1 - وضع شهادت زن در قوانين موضوعه فعلى ايران
الف - در قوانين جزائى
قانون مجازات اسلامى (1) در بخش مربوط به حدود و قصاص، به تبع كتب فقهى ضمن بيان هر يك از جرائم مستوجب حد و قصاص به دلايل اثبات آنها كه از جمله شهادت است پرداخته و شرايط مربوط به مؤثر بودن شهادت را در هر مورد ذكر كرده است. در قانون مجازات اسلامى در ارتباط با شهادت زنان دو نوع برخورد وجود دارد: مواردى اصولا شهادت زن پذيرفته نيست و به آن ترتيب اثر داده نمىشود و فقط شهادت مرد كه در بعضى موارد چهار مرد عادل و در مواردى دو مرد عادل لازم است مؤثر در اثبات جرم است. در مواردى بر شهادت زنان نيز ترتيب اثر داده مىشود ولى اولا بايد حتما منضم به شهادت مرد باشد و ثانيا شهادت دو زن، معادل شهادت يك مرد به حساب آمده است.
طبق قانون مجازات اسلامى جرائم لواط، مساحقه، قوادى، قذف، شرب خمر، محاربه، سرقت و قتل عمد فقط با شهادت مردان قابل اثبات است و با شهادت زنان قابل اثبات نيست كه ذيلا به مواد مربوطه اشاره مىشود.
بررسى ارزش شهادت زن در قوانين ...
ماده 117 مىگويد:
«حد لواط با شهادت چهار مرد عادل كه آن را مشاهده كرده باشند ثابت مىشود.»
و ماده 119 تصريح مىكند:
«شهادت زنان به تنهايى يا به ضميمه مرد، لواط را ثابت نمىكند.»
ماده 128 مقرر مىدارد:
«راههاى ثبوت مساحقه در دادگاه همان راههاى ثبوت لواط است.»
طبق ماده 137:
«قذف با دو بار اقرار يا با شهادت دو مرد عادل اثبات مىشود.»
به موجب ماده 170:
«در صورتى كه طريق اثبات شرب خمر، شهادت باشد، فقط با شهادت دو مرد عادل ثابت مىشود.»
در ماده 189 آمده است:
«محاربه و افساد فى الارض از راههاى زير ثابت مىشود: الف - با يك بار اقرار بشرط آنكه اقرار كننده بالغ و عاقل و اقرار او با قصد و اختيار باشد; ب - با شهادت فقط دو مرد عادل.»
ماده 199 مقرر مىدارد:
«سرقتى كه موجب حد استبا يكى از راههاى زير ثابت مىشود: 1- شهادت دو مرد عادل ....»
و سرانجام طبق بند الف ماده 237:
«قتل عمد با شهادت دو مرد عادل ثابت مىشود.»
در دو مورد شهادت زن نيز به انضمام شهادت مرد مىتواند در اثبات جرم مؤثر باشد يكى در مورد زنا است كه طبق ماده 74:
«زنا چه موجب حد جلد باشد و چه موجب حد رجم با شهادت چهار مرد عادل يا سه مرد عادل و دو زن عادل ثابت مىشود.»
و طبق ماده 75:
«در صورتى كه زنا فقط موجب حد جلد باشد، به شهادت دو مرد عادل همراه با چهار زن عادل نيز ثابت مىشود.»
و ماده 76 تصريح مىكند:
«شهادت زنان به تنهايى يا به انضمام شهادت يك مرد عادل زنا را ثابت نمىكند بلكه در مورد شهود مذكور حد قذف طبق احكام قذف جارى مىشود.»
مورد ديگر، قتل غير عمد است كه شهادت زنان مىتواند در اثبات آن مؤثر باشد.
بند ب ماده 237 مقرر مىدارد:
«قتل شبيه عمد يا خطا با شهادت دو مرد عادل يا يك مرد عادل و دو زن عادل يا يك مرد عادل و قسم مدعى ثابت مىشود.»
ب - در قوانين مدنى
همانگونه كه قبلا اشاره كرديم در قانون مدنى شهادت يكى از ادله اثبات دعوى بشمار آمده است مواد 1306 تا 1320 به بيان موارد و شرايط شهادت و شاهد اختصاص يافته است. (2) در قانون مدنى شرايط لازم براى شاهد ذكر شده است اما اشارهاى به تاثير جنسيت در ميزان ارزش شهادت بعمل نيامده و از مرد يا زن بودن شاهد ذكرى نشده است. ماده 1313 قانون مدنى مقرر مىدارد:
«در شاهد بلوغ، عقل، عدالت، ايمان و طهارت مولد شرط است.»
در مقررات مربوط به آئين دادرسى مدنى و كيفرى نيز كه در حال حاضر مجرى استيا مشخصا شرايطى براى شاهد ذكر نشده و يا اگر شرايطى هم ذكر شده بحثى از زن و مرد بودن شاهد بميان نيامده است. در قانون آئين دادرسى دادگاههاى عمومى و انقلاب نيز كه اخيرا به تصويب مجلس شوراى اسلامى رسيده و هنوز تصويب نهايى و قابليت اجرا پيدا نكرده و در بخش مربوط به كيفرى شرايطى كه بايد شاهد دارا باشد ذكر شده ولى از جنسيتشاهد سخنى بميان نيامده است ماده 663 مصوب فعلى مقرر مىدارد:
«در مواردى كه قاضى به شهادت شاهد بعنوان دليل شرعى استناد مىنمايد لازم استشاهد داراى شرايط زير باشد: 1- بلوغ، 2- عقل، 3- ايمان، 4- طهارت مولد، 5- عدالت، 6- عدم وجود انتفاع شخصى براى شاهد يا رفع ضرر از وى، 7- عدم وجود دشمنى بين شاهد و طرفين دعوى، 8- عدم اشتغال به تكدى و ولگردى.»
در بخش مربوط به مقررات مدنى نيز به شهادت استناد شده و در مورد صلاحيتشهود به شرايط مندرج در بخش كيفرى ارجاع شده است. (ماده 228) و جالب اين است كه در اين مورد شوراى نگهبان در اظهار نظرى كه نسبتبه اين مصوبه مجلس نموده اظهار داشته بايد مواردى كه زنها مىتوانند شهادت بدهند مشخص گردد. با اين ترتيب بايد منتظر بود كه در مصوبه اصلاحى مجلس در آئين دادرسى مدنى موارد و ميزان ارزش شهادت زنان بدانگونه كه در فقه آمده بيان شود.
2 - شهادت زن در نظريه رايج فقها
قبل از ورود در بحثبررسى مبانى شرعى و فقهى مربوط به تفاوت ارزش شهادت زن و مرد مناسب است نظر رايج و متداول فقها را در خصوص ارزش شهادت زن در امور كيفرى و مدنى بيان كنيم.
اجمالا مىتوان گفت وضع شهادت زن از نظر فقها به اين ترتيب است:
1 - در امور كيفرى در حدود و يا به تعبير فقها در حق الله، اصولا شهادت زن ارزشى ندارد و موجب اثبات جرم نمىشود جز در مورد زنا كه با شهادت سه مرد عادل و دو زن عادل زناى موجب حد جلد يا رجم و با شهادت دو مرد عادل و چهارزن عادل زناى موجب حد جلد ثابت مىشود.
2 - در امور حقوقى و ياحق الناس اصولا امور غير مالى با شهادت زنان نه بصورت انفراد نه با انضمام به مردان قابل اثبات نيست.
3 - در امور مالى شهادت دو زن به انضمام يك مرد مىتواند موجب اثبات دعوى شود.
4 - در برخى موارد محدود ممكن است موضوع را فقط با شهادت زنان ثابت كرد و آن مواردى است كه عادتا مردان نمىتوانند بر آن اطلاع پيدا كنند مانند تولد طفل، بكارت، عيوب باطنى زنان، حيض و امثال اينها. على الاصول هر جا شهادت زنان قابل پذيرش است، شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد بحساب مىآيد.
5 - در برخى از موارد شهادت زنان مىتواند مقدارى از مورد شهادت را اثبات كند نه همه مورد خواسته را. مثلا در مورد شهادت بر وصيت اگر چهار زن شهادت دهند كه فردى مقدارى از مال خودراوصيت كرده است، وصيت ثابت مىشود. ولى اگر سه زن شهادت دادند سه چهارم آن ثابت مىشود. اگر دو زن شهادت دادند نصف و اگر فقط يك زن شهادت بر وصيت دهد يك چهارم مورد وصيت ثابت مىشود. و همين طور در مورد شهادت بر حيات داشتن جنينى كه متولد شده ومرده استشهادت يك زن يك چهارم سهم الارث را براى بچه ثابت مىكند، شهادت دو زن نصف و همين طور سه زن سه چهارم و چهارزن تمام سهم الارث را براى او ثابتخواهد نمود.
اين ترتيبى كه ذكر شد، تقريبا در تمام كتب فقهى با اندك اختلافى در برخى از فروع آمده استبعنوان نمونه تقسيم بندى محقق در شرايع را ذكر مىكنيم. وى مىگويد: حقوق بر دو قسم است: حق الله و حق الناس;
در قسم اول يعنى حق الله برخى فقط با شهادت چهار مرد ثابت مىشود مثل زنا و لواط و مساحقه، فقط زنا با سه مرد و دو زن و دو مرد و چهار زن نيز ثابت مىشود ولى البته حد رجم با شهادت دو مرد و چهار زن ثابت نمىشود، بعضى از اقسام حق الله نيز با دو شاهد مرد ثابت مىشود كه آنها عبارتند از حدودى مانند سرقت، شرب خمر و ارتداد.
هيچيك از اقسام حق الله با يك شاهد و دو زن و يا با يك شاهد و قسم مدعى و يا با شهادت زنان به تنهايى و لو خيلى زياد باشند ثابت نمىشود.
و اما حق الناس يا حقوق آدمى سه دسته است:
1 - دستهاى كه فقط با دو شاهد مرد ثابت مىشوند كه عبارتند از: طلاق، خلع، وكالت، وصيت و نسب و رؤيت هلال.
2 - دستهاى از حقوق كه با دو شاهد مرد و يك شاهد مرد و دو شاهد زن و يك شاهد مرد با قسم ثابت مىشوند و عبارتند از: ديون و اموال و عقود معاوضى چون بيع، صلح، اجاره و مساقات و رهن و جرمى كه موجب ديه است.
3 - دستهاى از حقوق كه با شهادت زن و مرد جداگانه يا به ضميمه يكديگر ثابت مىشوند وعبارتند از: ولادت، حيات جنين هنگام ولادت (استهلال) عيوب باطنى زنان.
آنگاه مىگويد: در مورد ديون و اموال شهادت دو زن با يك مرد و شهادت دو زن با قسم پذيرفته مىشود و شهادت زنان به تنهايى هر چند زياد باشند قابل قبول نيست. و شهادت يك زن براى يك چهارم ميراث بچهاى كه زنده متولد شده و فوت كرده و نيز يك چهارم وصيت پذيرفته مىشود. و على الاصول هر جا شهادت زنان پذيرفته مىشود اقلا بايد چهار زن باشند. (3)
علاوه بر فقهاى شيعه، فقهاى اهل سنت نيز تقريبا بر همين منوال نظر دادهاند و على الاصول شهادت زنان را در حدود و قصاص و امور غيرمالى نپذيرفتند و در امور مالى شهادت دو زن را معادل يك مرد قابل پذيرش دانستهاند. (4)
البته از برخى فقها نيزخلاف اين نظر رايج نقل قول شده است، چنانكه مثلا به نقل ابن قدامه در كتاب المغنى، دو تن از فقهاء اهل سنتبه نامهاى عطا و حماد معتقدند در حدود و قصاص نيز شهادت يك مرد و دو زن پذيرفته است. چنانكه در بين فقهاى شيعه نيز به نقل صاحب جواهر، ابوعلى معتقد بوده كه شهادت زنان با مردان در حدود و انساب و طلاق پذيرفته مىشود. (5)
در هر حال قدر مسلم و مشتركى كه در اين نظريات فقهى وجود دارد، محدوديتشهادت زن نسبتبه قلمرو شهادت مرد و پايينتر بودن ارزش شهادت زن نسبتبه مرد است; زيرا همانگونه كه ديديم در بسيارى از موارد يعنى در حدود و قصاص و امور غير مالى اصولا شهادت زن پذيرفته نمىشود. در امور مالى هم كه شهادت زن قابل پذيرش است على الاصول شهادت زنان به تنهايى قابل قبول نيستبلكه بايد منضم به شهادت مرد باشد و شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد است. و فقط در برخى موارد استثنايى يعنى مواردى كه اصولا اطلاع از آنها در حيطه كارى زنان است، شهادت آنان بدون انضمام به مردان قابل پذيرش است ولى در آنجا هم همچنان ميزان ارزش شهادت زن نصف مرد است. و على الاصول هر جا شهادت زنان به تنهايى هم پذيرفته شود، بايد چهار زن شهادت بدهند. (6) حال ببينيم مبناى اين نظر فقهى و اين تفاوت چيست؟ و فقهاء بر چه پايهاى چنين نظرياتى دادهاند. طبيعتا مبناى عمده فتاوى فقها، قرآن و سنت است كه به ترتيب وضع شهادت زن را در قرآن و سنتبررسى مىكنيم.
3 - وضع شهادت زن در قرآن
در قرآن كريم در چهار مورد از شهادت سخن به ميان آمده كه يك مورد آن مشخصا از شهادت زن و ميزان ارزش آن صحبتشده است، اين چهار مورد عبارتند از:
الف - وصيت: در آيه 106 سوره مائده از شهادت دو مسلمان عادل براى وصيت صحبتشده و اشاره شده كه در صورت نبودن مسلمان مىتوان از شهادت دو نفر غير مسلمان استفاده نمود:
«يا ايهاالذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم او آخران من غير كم ان انتم ضربتم فى الارض فاصابتكم مصيبة الموت...».
ب - طلاق: در مورد طلاق و رجوع نيز به شهادت دو عادل اشاره شده است. آيه 2 از سوره طلاقمى فرمايد:
«فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشهدوا ذوى عدل منكم و اقيموا الشهادة لله...»
ج - زنا: در قرآن كريم در دو مورد از لزوم وجود چهار شاهد براى اثبات زنا و اجراى مجازات حد، صحبتشده استيكى در سوره نساء آيه 15 كه خداوند مىفرمايد:
«واللاتى ياتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعة منكم فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفيهن الموت او يجعل الله لهن سبيلا».
چنانكه ملاحظه مىشود در اين آيه براى اثبات جرم زناى زن و اعمال مجازات كه طبق اين آيه حبس دائم براى زن مىباشد، شهادت چهار شاهد لازم است. مورد ديگر سوره نور هست كه در آنجا هم براى اثبات زنا شهادت چهار شاهد شناخته شده است و اين معنى در آيات 4 و 13 ديده مىشود. در آيه 4 سوره نور خداوند مىفرمايد:
«والذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون».
و آيه 13 در مورد نكوهش افك و افتراء و مذمت اعلام تهمت زنا بدون داشتن چهار شاهد مىفرمايد:
«لولا جاؤ عليه باربعة شهداء فان لم ياتوا بالشهداء فاولئك عندالله هم الكاذبون».
د - دين: مورد چهارمى كه در قرآن از حكم شهادت بحثشده شهادت بر دين است. طولانىترين آيه قرآن يعنى آيه 282 از سوره بقره پس از بيان اينكه در مورد دين و طلب شخصى از ديگرى خوب است موضوع مكتوب و نوشته شود و شاهدى بر آن گرفته شود مىفرمايد:
«... و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى».
چنانكه مشهود است، در اين آيه ابتدا به حضور دو شاهد مرد سخن رفته و اشاره شده در صورت نبودن دو مرد، يك مرد و دو زن بعنوان شاهد در نظر گرفته شوند حكمت آنهم بدين صورت بيان شده كه اگر يكى از دو زن شاهد موضوع را فراموش كرد و از ياد برد، ديگرى يادآورى نمايد و موضوع را بخاطر او بياورد.
همانطور كه ملاحظه مىشود در قرآن كريم براى اثبات جرم زنا بر شهادت چهار شاهد تاكيد شده ولى در مورد شهادت بر وصيت و طلاق حضور دو شاهد عادل لازم دانسته شده است. در اين سه مورد تصريحى بر مرد يا زن بودن شاهد نشده است ولى سياق عبارت و ذكر مطلب به صيغه مذكر بگونهاى است كه عموما از اين آيات مرد بودن شاهد را فهميدهاند. (7) آيه 282 سوره بقره به صراحت اولويت اول به دو شاهد مردداده شده و در درجه دوم شهادت زن هم پذيرفته شده ولى به اين صورت كه اولا به ضميمه مرد باشد و ثانيا شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد محسوب گردد.
بنظر مىرسد، عموم فقها اعم از شيعه و سنى از نحوه بيان آيات قرآن مربوط به شهادت، اينگونه استنباط كردهاند كه چون در مورد زنا كه از حدود است و وصيت و طلاق كه ذاتا امور غير مالى هستند شهادت مردان عادل لازم دانسته شده بنابراين در حدود و به تعبير ديگر در حق الله و همچنين در امور غير مالى در مورد حقوق آدمى، شهادت زنان فاقد ارزش است و نمىتواند چيزى را اثبات كند و اما در مورد دين و بطور كلى امور مالى يعنى مواردى كه با شهادت، مالى و يا حق مالى براى مشهودله ثابت مىشود با توجه به اينكه در سوره بقره به شهادت زنان نيز به نوعى (يعنى دو زن در مقابل يك مرد) اعتبار داده شده است، اين حكم كلى را استخراج نمودند كه در امور مالى شهادت دو زن بانضمام شهادت مرد مؤثر خواهد بود. طبعا آن عده اندك از فقها كه در همه امور شهادت زنان را نيز به انضمام مردان با معيار دو زن در مقابل يك مرد پذيرفتند استنباطشان از آيات قرآن اين است كه هر چند در موضوع زنا، وصيت و طلاق به صيغه مذكر و به حسب ظاهر از شاهد مرد سخن رفته ولى اعتبار شهادت زن نفى نشده است و مىتوان ملاك آيه 282 سوره بقره را در مورد اعتبار شهادت دو زن معادل يك مرد و بضميمه مرد در موارد ديگر تعميم داد. و در كليه امور مالى و غير مالى و حق الله و حق الناس بر اين معيار عمل نمود.
از فقيهان اهل سنت ابوبكر جصاص صاحب كتاب احكام القرآن معتقد است در آيه 282 سوره بقره شهادت يك مرد و دو زن به عنوان دو شاهد پذيرفته شده استبنابراين مىتوان گفت در هر جا شهادت دو شاهد عادل يا بينه در لسان شرع ذكر شده و لازم دانسته شده مىتوان از دو شاهد مرد يا يك مرد و دو زن استفاده كرد و فرقى بين امور مالى و غير مالى نيست فقط مواردى كه نص و دليل خاص وجود دارد كه شهادت زن پذيرفته نيستبايد از اين حكم كلى استثناء شود. (8)
4 - شهادت زن در روايات
اصولا نظرات رايج فقهى كه در باب شهادت زنان و ميزان ارزش آن ذكر كرديم مبتنى بر قرآن و روايات نسبتا زيادى است كه در اين باب وارد شده و همانها ملاك فتواى فقهاء قرار گرفته است. در اين قسمتبه تعدادى از روايات كه مبناى فتاوى است اشاره مىكنيم و چون عموما مستند فتواى فقيهان ما روايات منقوله در وسائل الشيعه است روايات مورد نظر را عمدتا از اين مآخذ نقل مىنماييم:
1 - در يك روايت، شهادت زنان صالحه بطور مطلق قابل قبول اعلام شده است. ابن ابى يعفور از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود:
«شهادت زنان پوشيده، پاكدامن، فرمانبردار شوهر و تارك ابتذال و ظاهر شدن با آرايش در جمع مردان پذيرفته مىشود (تقبل شهادة المراة و النسوة اذا كن مستورات من اهل البيوتات معروفات بالستر و العفاف، مطيعات للازواج تاركات للبذاء و التبرج الى الرجل فى انديتهم)». (9)
البته اين روايت را حمل كردند بر اين كه شهادت زن فى الجملة پذيرفته است و طبعا ساير شرايطى كه براى قبولى شهادت لازم استبايد موجود باشد.
2 - امام باقر عليه السلام از پدرش از على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
شهادت زنان در حدود و در قصاص قبول نيست (لاتجوز شهادة النساء فى الحدود و لا فى القود...) (10)
نظير همين روايت از طريق ديگر نيز از امام باقر عليه السلام نقل شده است.
3 - محمدبن فضيل مىگويد:
از حضرت رضا عليه السلام پرسيدم: آيا شهادت زنان در نكاح يا طلاق يا رجم جايز است؟ فرمود: شهادت زنان در امورى كه مردان نمىتوانند به آنها نگاه كنند بدون انضمام به شهادت مردان جايز است و در نكاح شهادتشان با ضميمه شهادت مرد قبول است و در حد زنا نيز شهادت سه مرد و دو زن پذيرفته است ولى شهادت دو مرد و چهارزن در زنا و رجم پذيرفته نيست، شهادت زنان در طلاق و در مورد خون (قتل، قصاص) پذيرفته نمىشود. (11)
(محمد بن الفضيل قال: سالت اباالحسن الرضا عليه السلام قلت له: تجوز شهادة النساء فى نكاح او طلاق او رجم؟ قال: تجوز شهادة النساء فيما لا يستطيع الرجال ان ينظروا اليه و ليس معهن رجل و تجوز شهادتهن فى النكاح اذا كان معهن رجل و تجوز شهادتهن فى حد الزنا اذا كان ثلاثة رجال و امراتان و لاتجوز شهادة رجلين و اربع نسوة فى الزنا و الرجم و لا تجوز شهادتهن فى الطلاق و لا فى الدم).
روايات متعددى در اين زمينه كه حد رجم با سه مرد و دو زن ثابت مىشود ولى با دو مرد و چهار زن ثابت نمىشود در همين باب نقل شده است كه نياز به تكرار آنها نيست.
4 - از طريق سكونى از امام صادق عليه السلام از پدرش از على عليه السلام نقل شده كه حضرت فرمود:
شهادت زنان در طلاق، نكاح و حدود جايز نيست مگر در مورد ديون و امورى كه مردان نمىتوانند آنها را مشاهده كنند. (12) (عن السكونى عن جعفر عن ابيه عن على عليه السلام انه كان يقول: شهادة النساء لا تجوز فى طلاق و لا نكاح و لا فى حدود، الا فى الديون و ما لا يستطيع الرجال النظر اليه)
5 - ابى بصير از امام عليه السلام در مورد شهادت زنان سؤال مىكند امام مىفرمايد:
شهادت زنان به تنهايى در آن مواردى كه مردان نمىتوانند به آن نگاه كنند پذيرفته مىشود و در نكاح اگر با شهادت مردان توام باشد، قابل پذيرش است و در طلاق و قصاص (خون) پذيرفته نيست، ولى اگر سه مرد و دو زن به زنا شهادت دهند، حد زنا ثابت است، ولى با شهادت دو مرد و چهار زن حد زنا ثابت نمىشود. (عن ابى بصير قال: سالته عن شهادة النساء فقال: تجوز شهادة النساء و حدهن على مالا يستطيع الرجال النظر اليه و تجوز شهادة النساء فى النكاح اذا كان معهن رجل، و لا تجوز فى الطلاق و لا فى الدم غير انهاتجوز شهادتها فى حد الزنا اذا كان ثلاثة رجال و امراتان و لا تجوز شهادة رجلين و اربع نسوة). (13)
6 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شهادت زنان را در دين (قرض) به تنهايى و بدون انضمام به شهادت مرد اجازه داده است. (عن ابى عبدالله عليه السلام قال: ان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم اجاز شهادة النساء فى الدين و ليس معهن رجل) (14)
7 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه شهادت زن در مورد چيزى كه زياد نيست، پذيرفته مىشود و در موردى كه زياد باشد قابل قبول نيست. (عن ابى عبدالله عليه السلام قال: تجوز شهادة المراة فى الشيئى الذى ليس كثير فى الامر الدون و لا تجوز فى الكثير). (15)
8 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
اگر زنى به هنگام وصيت مردى حاضر باشد و به وصيت او شهادت دهد نسبتبه يك چهارم آنچه وصيت كرده شهادت زن نافذ است. (عن ابى عبدالله عليه السلام فى شهادة امراة حضرت رجلا يوصى فقال: يجوز فى ربع ما اوصى بحساب شهادتها) .
و نظير همين مطلب از امام باقر عليه السلام از حضرت على عليه السلام نقل شده است. (16)
9 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه:
مردى فوت كرد و زن حاملهاى از خود به جاى گذاشت، زن وضع حمل كرد، و بچهاى به دنيا آورد كه بچه بلافاصله پس از تولد فوت كرده است و زن قابله شهادت مىدهد كه بچه زنده بدنيا آمده و مرده است. امام فرمود: مىتوان شهادت زن قابله را نسبتبه يك چهارم ميراث كودك پذيرفت. (17)
10 - از امام صادق عليه السلام سؤال شده:
در مورد زنى كه شهادت داده: مردى بچهاى را در چاه افكنده و بچه مرده است، امام فرمود: با شهادت زن يك چهارم ديه كودك بر عهده مرد ثابت مىشود. (18)
11 - از امام موسى بن جعفر (ابوالحسن) عليه السلام نقل شده كه فرمود:
اگر دو زن به نفع صاحب حق شهادت دهند و مدعى سوگند بخورد دعوايش ثابت مىشود (اذاشهد لصاحب الحق امراتان و يمينه فهو جائز). (19)
در مورد ثبوت قصاص با شهادت زنان روايات مختلف است، بسيارى از آنها شهادت زنان را براى اثبات قتل عمد و قصاص مؤثر نمىدانند كه بعضى از آنها ذكر شد و برخى از آنها شهادت زنان را بانضمام مردان براى اثبات قتل جايز مىدانند. مثل روايت 32 از باب 24 كتاب الشهادات (.. فقلت: افتجوز شهادة النساء مع الرجال فى الدم؟ قال: نعم) در حاليكه در روايتشماره 27 از همان باب به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه: لا تجوز شهادة النساء فى القتل. شهادت زنان براى اثبات قتل كافى نيست.
با سير اجمالى در روايات مختلفه منقول از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه اطهارعليهم السلام صرف نظر از بررسى صحت و سقم اسناد آنها كه چندان تاثيرى در مورد ندارد، مىتوان به همان نظر مشهور فقهى رسيدكه قسمت جزائى آن در قانون مجازات اسلامى فعلى ايران منعكس است. و نتيجه كلى آن همانطور كه قبلا نيز گفتيم بهرحال اين است كه ارزش شهادت زن معادل شهادت مردنيست در بعضى موارد اساسا شهادت زن هيچ اعتبارى ندارد و در برخى موارد با انضمام به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد اعتبار دارد و در برخى موارد جزئى و بسيار محدود اعتبارى براى شهادت زنان بدون انضمام به شهادت مردان داده شده است.
در برخى روايات كه مبناى فتاوى فقها و مستند قانون مجازات اسلامى ايران نيز واقع شده احكام متفاوتى در مورد شهادت زنان وجود دارد كه توجيه متناسبى براى آن به نظر مىرسد. مثلا در حالى كه شهادت زنان نه به تنهايى و نه به انضمام با مردان براى اثبات هيچيك از حدود چون: لواط، مساحقه، قذف، قوادى، محاربه، سرقت و نيز قصاص، مؤثر نيست، استثناء در مورد زنا با شهادت سه مرد و دو زن يا دو مرد و چهار زن حد زنا ثابت مىشود ولى در همين مورد هم حد رجم با شهادت دو مرد و چهار زن ثابت نمىشود و با شهادت يك مرد و مثلا شش زن هم اصولا هيچ نوع حدى براى زنا قابل اثبات نيست. حال اگر سؤال شود چطور حد زنا با شهادت سه مرد و دو زن ثابت مىشود ولى حد مساحقه كه اختصاص به زنان دارد با هيچ تركيبى از زنان قابل اثبات نيست، ظاهرا پاسخى جز استناد به بودن نص در مورد زنا و عدم آن در مورد مساحقه و تعبدى بودن حكم وجودندارد.
در اجتهاد رايجسنتى و شيوه متداول استنباط احكام و دادن فتوى كه عمدتا بر مبناى منطوق و احيانا مفهوم آيات قرآن و روايات قرار دارد بنظر نمىرسد بتوان به نظر اجتهادى و فتوائى متفاوت از آنچه رايج است، رسيد و تحولى در رابطه با ارزش شهادت زن و مقايسه آن با شهادت مرد بوجود آورد البته اختلاف فتوى در برخى فروع و مسائل وجود دارد كه به آنها اشاره شد ولى تفاوت اساسى در فتواها وجود ندارد و قاعدتا نمىتواند وجود داشته باشد. ولى مساله مهمى كه لازم استبه آن پرداخت اين است كه حكمت اين تفاوت در ارزش گذارى بين شهادت زن و مرد چيست؟ و آيا مىتوان به اين حكمت دستيافت و بر مبناى آن به استنباط جديدى رسيد يا خير؟
حكمت عدم برابرى شهادت زن و مرد
برخى معتقدند اصولا نبايد دنبال حكمت و علت احكام و مقررات شرعى برآمد، آنچه ما تكليف و وظيفه داريم اين است كه از روى ادله شرعى حكم خدا را بدستبياوريم ولى دستيابى به فلسفه و حكمت احكام، نه وظيفه و نه در بسيارى از موارد در توان ماست همين كه ازطريق كتاب و سنت، حكم شريعتبدست آمد، بايد به آن حكم گردن نهاد و در مقام تشخيص فلسفه و حكمت و توجيه آن حكم نبايد بر آمد. (20) چه اينكه ممكن استحكم الهى مبتنى بر حكمتهاى خفيهاى باشد كه براى انسان قابلدرك نباشد. ابن عربى صاحب كتاب احكام القرآن در ذيل آيه 282 سوره بقره و با توجه به طرح اشكالى در مورد عبارت: «ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى» مىگويد: خداوند سبحان حكمى را كه مىخواهد وضع مىكند و او خود به حكمت كار خويش و مصلحت وضع مقررات خود آگاهتر از همه است و ملزم نيست مردم را از حكمت و مصالح احكام آگاه نمايد. (21)
ولى برخى صاحب نظران به بيان مصالح و حكمتهاى اين تفاوت پرداختهاند، در اين ميان جمعى بى ملاحظه، پايينتر بودن عقل و درك و شعور زن را نسبتبه مرد فلسفه وضع چنين حكمى دانستهاند و اساسا نصف بودن ارزش شهادت زن نسبتبه مرد را دليل ناقص العقل بودن زنان مىدانند و بر اين معنى به احاديثى نيز استناد مىكنند، مثلا حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل مىنمايند كه خطاب به زنان فرمود دين و عقل شما از مردان ناقصتر است و وقتى زنان از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم سؤال كردند نقصان دين و عقلشان از چيست؟ پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: نقصان دين بخاطر محروم بودن از نماز و روزه در چند روز در ماه است (ايام حيض) و نقصان عقل بدين جهت است كه شهادت هر يك از شما نصف شهادت مرد است. (22)
صرف نظر از صحت و سقم رواياتى كه در اين زمينه نقل شده، بهرحال، اين نوع طرز تفكر وجود داشته و شايد هنوز هم وجود داشته باشد. در اين طرز تفكر، تكليف روشن است، درك و فهم و توان فكرى و تشخيص عقلانى زن ضعيفتر از مرد است و لذا گفتهها و قضاوتها و نقل مشهودات او، يا نمىتواند منشا اثر و تصميمگيرى باشد و يا حداكثر با ضميمه شدن به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد مىتواند قابل ترتيب اثر باشد، در اين نگرش، اين تفاوت به وضع ذاتى زن و مرد بر مىگردد و تحولات زمان و مكان و حتى پيشرفتهايى كه زنان از لحاظ فكرى و عملى پيدا نمودند نمىتواند آن ضعف و نقص ذاتى را جبران كندو تغييرى در احكام مترتب بر آن ايجاد نمايد. اين نوع نگرش، دقيقا چيزى است كه امروزه طرفداران حقوق زن و مدافعين تساوى حقوق زن و مرد، با آن مبارزه مىكنند و اسناد بين المللى حقوق بشرى تلاش بر زدودن اين نوع نگرش منفى نسبتبه زن دارند. كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان مصوب سال 1979 مجمع عمومى سازمان ملل متحد كه تاكنون دولتهاى زيادى به آن پيوستهاند، هر نوع تمايز، محدوديتيا استثناء بر مبناى جنسيت را تبعيض و مردود شمرده است (ماده 1) و دولتهاى عضو را مكلف نموده كه ضمن برقرارى تساوى در حقوق مدنى و سياسى در همه جهات بين زن و مرد، اصولا اقدامات لازم را به منظور برانداختن تعصبات، عادات و روشهاى عملى كه بر طرز تفكر پستنگرى يا برتربينى يك جنس نسبتبه جنس ديگر با نقش كليشهاى زنان و مردان مبتنى استبعمل آورند (ماده 5 كنوانسيون) و در ماده 15 بند 2 مقرر مىدارد كه دولتهاى عضو بايد همان اهليت قانونى را كه مردان از آن برخوردارند به زنان نيز بدهند و امكانات مساوى را براى اجراى اين اهليت در اختيار آنها قرار دهند و در تمام مراحل دادرسى در دادگاهها و محاكم با آنها رفتار يكسان داشته باشند. (23)
امروزه، تفكر غالب جهانى، نقصان ذاتى زن و پايينتر بودن طبيعى شعور و درك او را كه تبعاتى چون محروميت از قضاوت و شهادت داشته باشد، نمىپذيرد و كسانى كه خلاف اين نظر را دارند بايد با دلائل علمى و مستندات محكم عينى و تجربى آن را ثابت نمايند، وگرنه استدلال بر ناقص العقل بودن آنها به نصف بودن ارزش شهادتشان نسبتبه مردان مصادره بر مطلوب است و لذا صدور احاديثى مبتنى بر اين نوع استدلال از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم چنانكه قبلا به آن اشاره شد و يا اميرالمؤمنين علىعليه السلام آنگونه كه در نهج البلاغه آمده (24) قويا مورد ترديد است مگر اينكه بگوييم براى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام دلايل متقن ديگرى بر ناقص العقل بودن زنان وجود داشته كه در كلام آنها بيان نشده و آنچه ذكر شده در واقع اثر و بروز خارجى اين خاصيت ذاتى آنهاست نه آنكه واقعا به عنوان دليل و مثبت مدعا ذكر شده باشد.
جمعى از صاحب نظران اسلامى، دليل تفاوت مزبور را، نقصان ذاتى زنان ندانستند بلكه وضع عارضى مربوط به موقعيت عملى آنهارا كه موجب دور بودنشان از مسائل و وقايع و رويدادهاى اجتماعى و عدم رشد و ارتقاء فكر و ذهن آنهاست موجب برقرارى چنين حكم متفاوتى دانستهاند.
صاحب تفسير المنار مىگويد:
برخى از مفسران گفتهاند: علت اينكه در آيه مربوط به شهادت (آيه 282 سوره بقره) زنان در معرض خطا و فراموشى قرار گرفته و ارزش شهادت آنها نصف شهادت مرد به حساب آمده، ناقص العقل و ناقص الايمان بودن آنان است، برخى هم علت آن را غلبه رطوبتبر مزاج زنان دانستهاند كه نتيجه آن كم حافظگى و سرعت فراموشى است ولى اينها توجيه درستى نيست.
آنگاه از استاد خود شيخ محمد عبده نقل مىكند كه گفته است:
علت صحيح اين امر اين است كه شان زن اشتغال به معاملات و امور مالى نيست و لذا حافظه او در اين زمينه ضعيف است ولى در رسيدگى به امور منزل كه شغل اوستحافظهاش از مرد قوىتر است و اصولا طبع بشر چه زن و چه مرد، اين است كه در امورى كه مبتلا به آنهاست و با آنها سروكار دارند بيشتر و بهتر مىتوانند آن را به ياد داشته باشند و مناط وضع قوانين و جعل احكام ملاحظه غلبه و اكثريت وضع موجود است و در مورد زنان چون غلبه و اكثريتبا عدم اشتغال و توجه آنها به امور مالى و معاملاتى است، لذا در اين زمينهها ضعيف هستند و بيشتر در معرض فراموشى و خطا قرار دارند به همين ملاحظه، شهادت دو نفر آنها مساوى شهادت يك مرد قرار داده شده است.
وى براى پاسخ اشكال مقدر مىگويد:
اشتغال برخى از زنان به امور مالى در بعضى از كشورها منافاتى با اين حكم و فلسفه آن ندارد زيرا همان طور كه گفتيم مناط حكم بر غلبه وضع موجود است. (25)
هر چند اين توجيه نمىتواند كامل و كافى و با وضع پيشرفت و اشتغال روز افزون زنان در مشاغل مالى و اجتماعى كه مىتواند غلبه مناط حكم را بر هم زند مناسب باشد ولى بهرحال نشان دهنده نگرش جديد است. ظاهرا با اينكه اين ديدگاه از لحاظ فلسفه و حكمتبا ديدگاه اول متفاوت است ولى از نظر ثابتبودن حكم متفاوت زن و مرد در مورد شهادت هماهنگ مىباشد.
نگرش ديگرى كه در اين زمينه ديده مىشود و جسته و گريخته در گفتهها و نوشتههاى برخى از صاحب نظران ملاحظه مىشود اين است كه اولا نمىتوان گفت احكام فرعى اجتماعى شريعت اسلامى اعم از مدنى، كيفرى و سياسى فاقد حكمت و مصلحت قابل فهم براى جامعه بشرى هستند و پذيرفته نيست كه دراسلام احكام و مقرراتى براى اداره امور جامعه و تنظيم روابط اجتماعى انسانها وضع شده باشد ولى عقل متعارف بشرى نتواند پى به حكمت و فلسفه و فايده آنها ببرد و ناگريز باشد آنرا هر چند بر خلاف فهم عقلى افراد جامعه تشخيص مىدهد تعبدا بپذيرد و عمل كند. در اين نگرش بسيارى از احكام فرعى و مقررات حقوقى و كيفرى به تناسب تحولات اجتماعى قابل تغييراند و وجود اين نوع احكام حتى در متون دينى از كتاب و سنت نيز نمىتواند به اين معنى باشد كه بدون ملاحظات مقتضيات زمان و مكان و بى هيچ توجيه قابل فهمى بطور مطلق ثابت تلقى گردند. در مورد زنان نيز اين نگرش بر اين پندار است كه على رغم تفاوتهاى جسمى و روحى كه بين زن و مرد وجود دارد، از لحاظ فكر و فهم و عقل و شعور، نقصان و عقب ماندگى ذاتى و طبيعى در زن وجود ندارد كه بر ان مبنا حكم متفاوت را بر او بار كرد، با وجود برخى روايات كه داراى مضامين خاصى هستند و زنان را پستتر از مردان شمردهاند، از متون اصلى و مسلم اسلامى بخصوص آيات قرآنى هم ناقص العقل بودن ذاتى زن و پايينتر بودن درجه فهم و درك و استعداد رشد فكرى او نسبتبه مرد فهميده نمىشود بلكه وجود آياتى دال بر اينكه زن و مرد يكسان مىتوانند با ايمان و عمل صالح به مقام والاى قرب الهى برسند: (26) « من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبه» (سوره نحل آيه 97) و تعيين مجازات يكسان براى جرايم مساوى براى زن و مرد و زنا (28) خود نشان دهنده اين است كه براى زن همانند مرد قدرت فهم و درك و تشخيص شناخته شده است و گرنه نمىبايست در صلاحيت ارتقاء معنوى و داشتن مسؤوليتيكسان قلمداد شوند ولى وجود وضعيت و موقعيت اجتماعى متفاوت و محروم بودن از تعليم و تربيت لازم و جدا بودن از فعاليتهاى اجتماعى، طبعا بطور عارضى نه ذاتى آنان را عقبتر از مردان نگهداشته و به همين تناسب ممكن است احكام متفاوتى براى آنها وضع كرد ولى اين دليل نمىشود كه اگر زنان توانستند امكانات و فرصتهايى بدست آورند و استعداد ذاتى خود را بكار اندازند و نقص عارضى را مرتفع نمايند و اين امر نه بصورت محدود و موردى بلكه در سطح گسترده و غالب صورت گيرد باز همان احكام پابرجا و ثابتباشند و مىتوان گفت نظر شارع نيز بر ثبات و دوان اين نوع احكام نبوده است. مسلما در جامعهاى كه زنان از عمتسواد محرومند و حتى خواندن و نوشتن براى آنان امرى نامطلوب قلمداد مىشود و جز در خانه بودن و كارهاى خانه را انجام دادن، كار ديگرى به آنها داده نمىشود و از ورود در اجتماعات و فعاليتهاى اجتماعى محروم و ممنوعند. با جامعهاى كه بهرحال زنان آن در انواع مشاغل و فعاليتهاى اجتماعى وارد شده و همدوش مردان به تحصيل و فراگيرى فنون و علوم مختلف مىپردازند و در مسائل مختلف حكومتى و سياسى مشاركت دارند و حتى در مجالس قانونگذارى عضويت دارند و همانند نمايندگان مرد راى مىدهند و راى آنان در تصويب قانون و نيز راى اعتماد به دولت، همسنگ راى مردان به حساب مىآيد، نوع مقررات و نگرشى كه مقررات بر آن پايه وضع و اجرا مىشود تفاوت دارد و بعيد است كه شريعت اسلامى تاب توجه به اين ظرايف را نداشته باشد. اگر اين نگرش (29) بتواند مقبول واقع شود بسيارى از دشواريهايى كه هم اكنون در توجيه و اجراى قوانين اسلامى وجود دارد از جمله مساله شهادت زنان و قلمرو و ارزش گواهى آنان حل خواهد شد. اينكه تا چه حد مكتب فقهى اسلام مىتواند بر اساس اين ديدگاه عمل كند، مطلبى است كه بايد فقهاى آگاه و زمان شناس به آن پاسخ دهند. و در اين راه لازم استشهامتى بيش از آنچه مرحوم آيت الله صدر در ابداع مساله منطقة الفراغ براى حل برخى از معضلات نوظهور ابراز كرد (30) از خودنشان دهند زيرا راه حل مرحوم صدر مربوط به مواردى است كه امر و نهى مشخصى از سوى شارع صورت نگرفته و بنظر ايشان حكومت اسلامى يا ولى امر مىتواند در آن زمينه حكم حكومتى الزام آور از امر و نهى برقرار كند ولى در نگرش بالا حتى در مواردى كه از سوى شارع حكمى هم وارد شده، مىتوان با توجه به حكمت آن حكم و مقتضيات زمان و مكان و شرايط جعل حكم، نسبتبه نفوذ حكم مزبور در شرايط و اوضاع و احوال متفاوت ترديد كرد و وضع و تصويب حكم ديگرى را متناسب با شرايط و در راستاى توجه به حكمت و فلسفه حكم اولى تجويز نمود. و آن را اجتهاد ممنوع در مقابل نص بشمار نياورد. آينده بيش از حال نشان خواهد داد كه فقيهان ما يا بايد در اين راستا، تحولى در اجتهاد خود پديد آورند يا روز بروز شاهد منزوى شدن و غير قابل اجرا و غير قابل توجيه بودن بسيارى از احكام شريعتباشند.
پىنوشتها:
1) قانون مجازات اسلامى مشتمل بر 497 ماده مصوب كميسيون امور قضائى و حقوقى مجلس شوراى اسلامى (كه ماده 5 آن به تصويب مجمع تشخيص مصلحت رسيده است) در سال 1370 و مدت اجراى آن 5 سال تعيين شد ولى در اسفند ماه 1375 با تصويب مجلس شوراى اسلامى عينا براى ده سال ديگر تمديد شد.2) در قانون مدنى ارزش شهادت بسيار محدود ذكر شده بود ولى در اصلاحيه سال 1361 و سپس سال 1370 موادى كه ارزش شهادت را محدود مىكرد حذف شد واصلاحاتى هم در برخى مواد ديگر بعمل آمد.
3) ر.ك: مسالك الافهام فى شرح شرايع الاسلام، ج 14، متن شرايع در مسالك از صفحه 245 تا 259 و نيز بهمين مضمون ديگر كتب فقهى از جمله: امام خمينى، تحرير الوسيله، ج 2، ص 446; آقاى خوئى، مبانى تكملة المنهاج، ج 1، ص 118-129; علامه حلى و پسرش فخرالمحققين، ايضاح الفوائد فى شرح القواعد، صص 431-436; قطب الدين راوندى، فقه القرآن، ج 1، ص 428; جواهر الكلام، ج 41، صص 154-178; شهيد اول، الدروس الشرعية فى فقه الاماميه، ص 194; ابن ادريس، سرائر، ج 2، ص 137 و ساير كتب فقهى با اندكى اختلاف در برخى از فروع.
4) ر.ك: ابن قدامه، مغنى، ج 9، صص 147-151 و امام شافعى، احكام القرآن، دو جلد در يك جلد، ج 2، صص132-134.
5) جواهر الكلام، ج 41، پيشين، ص 160.
6) مسالك الافهام، پيشين، ص 258 و ساير منابع فقهى ياد شده.
7) ر.ك: شافعى، احكام القرآن (ج 2، صص 130-131) كه در مورد آيه 15 سوره نساء «فاستشهدوا عليهن اربعة منكم...» مىگويد: فلاتتم الشهادة فى الزنا الا باربعة شهداء لاامراة فيهم لان الظاهر من الشهداء الرجال و در آيه 2 سوره طلاق كه آمده است: «و اشهدوا ذوى عدل منكم...» مىگويد: فدل ذلك على ان كمال الشهادة فى الطلاق و الرجعة شاهدان لانساء فيهما لان شاهدين لايحتمل بحال ان يكونا الارجلين و نيز در خصوص آيه 106 سوره مائده در مورد وصيت كه آمده است: «... اثنان ذوا عدل منكم» مىگويد:فلم يذكر معهم امراة، اما در امور مالى شهادت زنان مجاز است چون خداوند در آيه دين آن رااجازه داده است عبارت شافعى چنين است: «... فتجاز فيه شهادة النساء مع الرجال لانه فى معنى الموضع الذى اجازهن الله فيه فيجوز قياسالا يختلف هذا القول و لا يجوز غيره و الله اعلم (احكام القرآن، ص 134) مىتوان گفت نمونه استنباط شافعى در اين آيات قرآن در نظر و استنباط ديگر فقيهان اعم از شيعه و سنى صادق است. همچنين ر.ك: ابوبكر محمد بن عبدالله معروف به ابن العربى، احكام القرآن، ج 1، ص 356 ذيل آيه 15 سوره نساء و ج 2، ص 720 ذيل آيه 106 سوره مائده و ج 4 ذيل آيه 2 سوره طلاق كه در هر سه مورد از الفاظ بكار رفته در آيات مزبور: «فاستشهدوا عليهن اربعة منكم، اثنان ذوا عدل منكم و اشهدوا ذوى عدل منكم» استدلال مىكند كه مخصوص مردان است و نمىتواند زنان را شامل شود.
8) ر.ك: ابوبكرجصاص، احكام القرآن، ج 1، صص 501-502: «... فثبت الوجه الثانى و هو انه اراد تسمية الرجل و المراتين شهيدين فيكون ذلك اسما شرعيا يجب اعتباره فيما امرنا فيه باستشهاد شهيدين الاموضعا قام الدليل عليه...».
9) وسائل الشيعه، ج 18، ص 294، روايت 20 از باب 41 «باب ما يعتبر فى الشاهد من العدالة».
10) پيشين، ص 264، روايت 29 از باب 24 كتاب الشهادات «باب ما تجوز شهاده النساء فيه و مالاتجوز».
11) پيشين، ص 259، روايت 7 از باب 24.
12) پيشين، ص 267، روايت 42 از باب 24.
13) پيشين، ص 258، روايت 4 از باب 24.
14) پيشين، ص 262، روايت 20 از باب 24.
15) پيشين، ص 263، روايت 22 از باب 24.
16) پيشين، ص 261، روايات 15 و 16 از باب 24.
17) پيشين، ص 259، روايت 6 از باب 24.
18) پيشين، ص 265، روايت 33 از باب 24.
19) پيشين، ص 264، روايت 31 از باب 24.
20) براى پى بردن به اين نوع تفكر بنگريد بعنوان نمونه مصاحبه استاد محترم آقاى دكتر ابوالقاسم گرجى با روزنامه زن شماره 145 مورخه يكشنبه 25 بهمن ماه 1377، ص 6 بنقل اين روزنامه ايشان فرمودهاند: «مسائل فقهى علت مشخصى ندارد و لزومى هم ندارد داشته باشد، به عبارت ديگر آنچه ما مىتوانيم در مسائل فقهى بدنبال آن باشيم دليل آن است نه علت آن، دليل اين مسائل نيز در كتاب و سنت ما آمده است».
21) ابوبكر محمد بن عبدالله معروف به ابن العربى، احكام القرآن، ج 1، ص 255: ... فالجواب فيه ان الله سبحانه شرع ما اراد و هو اعلم بالحكمة و اوفى بالمصلحة و ليس يلزم ان يعلم الخلق وجوه الحكمة و انواع المصالح فى الاحكام...
22) احكام القرآن، منبع پيشين، ج 1، ص 253.
23) براى ملاحظه تفصيل موضوع بنگريد به كتاب «حقوق بشر در اسناد بين المللى و موضع جمهورى اسلامى ايران» از همين نويسنده، انتشارات اطلاعات سال 1374، ص 239 به بعد.
24) در نهج البلاغه خطبه 80 (به نقل فيض الاسلام شماره 79) از على عليه السلام نقل شده كه پس از فراغت از جنگ جمل در مورد زنان فرمود: معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاة و الصيام فى ايام حيضهن و اما نقصان عقولهن فشهادة امراتين كشهادة الرجل و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن على الانصاف من مواريث الرجال; مردم زنان، كم ايمان، كم بهره و ناقص العقل اند، دليل كمبود ايمانشان اين است كه در ايام حيض از اداى فرايض نماز و روزه محرومند، گواه ناقص العقل بودنشان اين است كه شهادت دو نفر آنان معادل شهادت يك مرد است و دليل كم بهره بودنشان نصف بودن ميراث آنها نسبتبه مردان است.
جالب توجه استبعضى از شارحين نهج البلاغه كه اين كلام منسوب به مولا بطور مطلق برايشان قابل هضم نبوده آن را شامل همه زنان ندانسته و گفتهاند منظور برخى از زنان اند و حتى سخن مزبور را با اين ترتيب ترجمه كردهاند كه: اى مردم جمعى از زنان هم از نظر ايمان، هم از جهتبهره و هم از موهبت عقل در رتبهاى كمتر از مردان قرار دارند... ترجمه و شرح نهج البلاغه از محمد جعفر امامى و محمدرضا آشتيانى زير نظر آيت الله مكارم شيرازى، ج 1، ص 179 و 389 و توضيح دادهاند كه سخن امام ناظر به برخى از زنان بد و فتنهانگيز است و يك قانون كلى و همگانى براى همه زنان نيست در حاليكه حيض بودن و نصف بودن سهم الارث و نصف بودن ارزش شهادت كه در اين سخن دليل نقصان عقل و دين و بهره قرار گرفته اختصاص به زنان شرور و فاسد ندارد.
25) ر.ك: سيد محمد رشيد رضا، تفسير المنار، چاپ بيروت، ج 3، ص 124; «و السبب الصحيح ان المراة ليس من شانها الاشتغال بالمعاملات المالية و نحوه من المعاوضات فلذلك تكون ذاكرتها فيها ضعيفة ولاتكون كذلك فى الامور المنزلية التى هى شغلها فانها فيها اقوى ذاكرة من الرجل يعنى ان من طبع البشر ذكرانا و اناثا ان يقوى تذكرهم للامور التى تهمهم و يكثر اشتغالهم بها و لا ينافى ذلك اشتغال بعض نساء الا جانب فى هذا العصر بالاعمال المالية فانه قليل لا يعول عليه و الاحكام العامة انما تناط بالاكثر فى الاشياء و بالاصل فيها.
26) ر.ك: آيات 124، سوره نساء; آيه 40 سوره مؤمن; آيات 190-195 سوره آل عمران; آيه 35 سوره احزاب و...
27) و السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالا من الله» (مائده / 38).
28) الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة و لا تاخذكم بهما رافة فى دين الله» (نور / 2).
29) براى ملاحظه اين نوع نگرش در مورد احكام جزائى و اجتماعى اسلام بنگريد مقاله ارزشمند آقاى محمد مجتهد شبسترى در مجله كيان شماره 46 سال نهم، فروردين - ارديبشهت 1378، تحت عنوان: بستر معنوى و عقلايى علم فقه.
30) ر.ك: اقتصادنا از: سيد محمدباقر صدر، چاپ بيروت، 1977 ميلادى، ص 696. وى در حدود «منطقة الفراغ» ابداعى خود را كه حكومت (اولى الامر) اختيار جولان دارد و مىتواند امر و نهى كند و احكام الزامى برقرار نمايد چنين بيان مىكند: «و حدود منطقة الفراغ التى تتسع لها صلاحيات اولى الامر تضم فى ضوء هذا النص الكريم «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» كل فعل مباح تشريعيا بطبيعته، فاى نشاط و عمل لم يرد نص تشريعى يدل على حرمته او وجوبه يسمح لولى الامر باعطائه صفة ثانوية بالمنع عند اوالامر به... و اما الا فعال التى ثبت تشريعيا تحريمها بشكل عام كالربا مثلا فليس من حق ولى الامر، الا مربها كما ان الفعل الذى حكمت الشريعة بوجوبه كانفاق الزوج على زوجته لا يمكن لولى الامر المنع عنه...».
فصلنامه نامه مفيد - شماره 18
نقش مقتضيات زمان و مكان در حقوق كيفرى اسلامى
حسن رضائى×
چكيده: اين پرسش كه «حقوق كيفرى اسلامى» با ادعاى ثبات شريعت، چگونه مىتواند در مبارزه با پديدههاى متغير جرم و مجرميت كارا و مؤثر باشد، از جمله پرسشهاى بنيادين در حوزه نظريههاى حقوقى است كه مصلحان اسلامى و نيز اسلامشناسان و مستشرقان، درباره آن بحث و مناقشه كردهاند. دراين نوشتار سعى شده برمبناى نظريه قانونى ولايت فقيه و دكترين «نقش تعيين كننده زمان و مكان در اجتهاد» كه از سوى حضرت امام خمينى قدسسره مطرح شده است، پاسخى روشمند و جامع براى اين پرسش ارائه شود. دراينجا با نظر به اهم آرا و انديشههاى موجود در فقه، اصول و كلام شيعى، براى حقوق كيفرى اسلامى دو بخش: ثابت و متغير، در نظر گرفته شده است. بخش ثابت آن كه وصف ابدى بودن و همه زمانى ومكانى را به همراه دارد، شامل احكام كيفرى منصوصى است كه درقالب نصوص كتاب و سنتبه جامعهاسلامى ابلاغ شده است. مقتضيات زمان ومكان، به معناى تغيرات وتحولات گوناگون جامعه بشرى، كه همسو با اهداف اصلى دين (مصالح معتبره نهايى) است، با تاثير برموضوع، متعلق يا مصداق اين بخش از احكام، موجب تغيير، به معناى جابجايى يك موضوع از تحتيك خاص، مىشود. اما در بخش متغير حقوق كيفرى اسلامى كه شامل نظريات و فتاواى مجتهدان اسلامى(احكام مستنبطه)، احكام صادره از سوى ولى فقيه (احكام حكومتى) و آراى قاضى اسلامى (احكام قضايى) است، مقتضيات زمان و مكان با مكانيزمهاى متفاوتى اثر مىگذارد. در اين نوشتار به طور اجمال، مكانيزمهاى مزبور بررسى مىشود.
مقدمه
رابطه حقوق و جامعه در «تئورى حقوقى اسلام» (Islamic Legal Theory) ، از پيچيدگيهاى خاصى برخوردار است. (1) در عصر كنونى كه آهنگ تغييرات شدت گرفته است، تنظيم و تعيين قواعد و نهادهاى حقوقى دائمى كار آسانى نيست; همچنانكه فهم درست گزاره «دائمى بودن» و براى «همه زمانها و مكانها بودن»، نيازمند آگاهى جامع و ژرف به همه ابعاد و زواياى نظام حقوقى اسلام است.
به هر حال، با رحلت رسول اكرم(ص) و قطع رابطه مستقيم وحيانى، مسائل و مشكلات مربوط به نحوه اجراى «شريعت» كمكم پديدار شد. شرايط و مقتضيات جديد ظهور كرد و با گذشت زمان وتغيير مكان; يعنى توسعه جغرافيايى قلمرو اجراى شريعت، چالش حقوقاسلامى به طور اعم، و حقوق كيفرى اسلامى به طور اخص، با نيازهاى متغير فردى و اجتماعى مسلمانان چهره جديترى به خود گرفت. شايد با يك نگاه تاريخى بتوان ادعا كرد كه ظهور و توسعه مكاتب مختلف حقوقى در اسلام، نتيجه همين چالشها بوده است.
ذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه چالش فوق، يكى از مسائل بنيادين همه نظامهاى حقوقى دنيا به شمار مىرود، زيرا حقوق از يك طرف نيازمند ثبات، دوام و كليت است، و از طرف ديگر، زمان، مكان و مقتضيات آنها متغير و متحول مىباشد. و درست از همين جا، همه انديشههاى حقوقى اصلاحگرانه به نوعى كوشيدهاند ميان اين دو نياز; يعنى نياز به ثبات و نياز به تغيير، آشتى ايجاد كنند (Friedmann,1967, p.86) .
به هر حال، بحث «نقش مقتضيات زمان و مكان» در هيچكدام از علوم مدون كنونى اسلامى، همچون: فقه، اصول و كلام به صورت مستقل مطرح نشده است. در واقع، جايگاه علمى اين بحث در فلسفه حقوق اسلامى-فلسفه فقه - است، كه هنوز به دوران شكوفايى خود نرسيده است.
هدف اصلى اين مقاله، يافتن پاسخى از درون مبانى حقوقى اسلام براى اين پرسش است كه حقوق كيفرى اسلامى چگونه با مسئله مقتضيات زمان ومكان مواجه مىشود؟ در حقيقت ما از تاثير و تاثر متقابل تغيير حقوقى - تغيير اجتماعى، در پى آنيم تا تاثير تغييرات اجتماعى را كه ما از آن تعبير به مقتضيات زمان و مكان كردهايم (مطهرى،1373، ج1، صص 184-192)، برنظام عدالت كيفرىاسلامى تبيين نماييم.اما قبل از هر چيز بايد منظورمان را از واژههاى اصلى تحقيق بيان نماييم.
1. تعريف واژهها
1-1. مقتضيات زمان ومكان
در اغلب آثارى كه در اين باره ارائه شدهاند، كمتر به مفهوم كامل و دقيق مقتضيات زمان ومكان پرداخته شده است; گويى كه هيچ اختلافى در آن نيست. اما واقعيت اين است ك سر بسيارى از اختلافات در مسئله زمان ومكان، به همين مفاهيم اوليه بر مىگردد.
بسيارى از فقيهان و پژوهشگران حقوقى معاصر معمولا از اصطلاح «زمان و مكان» استفاده مىكنند، ولى هيچكدام مرادشان مفهوم فلسفى و پديدار شناختى اين اصطلاح نيست; هر چند «زمان و مكان» به اين مفهوم نيز گاهى به عنوان قيد و شرط در حكم، متعلق يا ملاك پارهاى از احكام شرعى وارد شده است. براى مثال، ديه قتل در صورتى كه صدمه و مرگ مقتول هر دو در يكى از چهار ماه حرام: (رجب، ذى القعده، ذى الحجه و محرم) يا در حرم مكه معظمه رخ دهد، تشديد مىشود (ماده299 قانون مجازاتاسلامى; حر عاملى،1983م، ج7، ص278).
به نظر مىرسد با افزودن واژه «مقتضيات» به «زمان ومكان»، ديگر نياز به توضيح نباشد كه معناى حقيقى زمان و مكان مراد نيست. اما اينكه چه چيزهايى جزء مقتضياتند، محل بحث وتامل است.
در منطق حقوق اسلامى، زمان ومكان قيد حقيقى موضوع حكم تلقى نمىشوند، بلكه قيد حقيقى حكم، همان «مصالح و مفاسد واقعى» است; چنانكه اين عبارت معروف فقهى و اصولى، مؤيد آن است: «الاحكام تابعة للمصالح و لا الاعصار و الامصار» (النذوى، 1412ق، ص123; ابنقيم الجوزى، 1374ق، ج3، ص2).به نظر مىرسد اصطلاح مقتضيات زمان ومكان، تعبير ديگرى از همان مصالح و مفاسد لحاظ شده باشد.
شهيد مطهرى نيز در تعريف خود آورده است (مطهرى،1373، ص53):
«مقتضيات زمان، يعنى مقتضيات محيط و اجتماع و زندگى بشر.»
پس واقعيتى به نام تحولات گوناگون زندگى بشرى وجود دارد، كه حقوق كيفرى اسلامى با داعيه حفظ و حمايت از حيات مادى ومعنوى بشر، نمىتواند به آن بىاعتنا باشد و ناگزير بايد با آن مواجه شود. از اينرو، به نظر مىرسد اصطلاح «حوادث واقعه» كه كه در روايات آمده است، بخوبى بيانگر توجه شارع اسلامى به تحولات جديد در حيات فردى و اجتماعى باشد. لذا بحث از «مقتضيات زمان ومكان»، بحث درباره مسائل، روابط و مفاهيم نوينى است كه در قلمرو حقوق كيفرى اسلامى ظهور كرده و مقتضى واكنش جديد و متناسب حقوقىاند. به عنوان مثال، لزوم «قانون گرايى» يا- به اصطلاح رايجتر در فلسفه حقوق - «حكومت قانون» (Rule of law) را مىتوان از مقتضيات زمان برشمرد; تحولى كه مقتضى تحول جديدترى در نظام دادرسىاسلامى شده است. لذا ممكن است ادعا شود كه نظام دادرسى مبتنى بر «اجتهادات قضايى»، با مقتضيات كنونى زمان سازگارى ندارد و بلكه نياز جامعه امروز مقتضى نظام دادرسى مبتنى برقانون - مدون و از قبل پيشبينى شده - است (مرعشى شوشترى،1374، ج14، صص329-330).
بيان اين نكته لازم است كه با قبول «نظريه اهداف و مقاصد شريعت اسلامى» (2) ، بايد بين مقتضيات همسو با اهداف شريعت و غير همسو، تفكيك قايل شد. مقتضيات همسو با مقاصد شريعت، مىتوانند برحقوق كيفرى اسلامى اثر گذارند. تغيير و تحولاتى كه مغاير با اين اهدافند، بايد از رابطه اثرگذارى بيرون گذاشته شوند، مگر آنكه همچون «اكل ميته» از آن چارهاى نباشد. در چنين صورتى، باز بنابر خواستخود شريعت، آن مقتضيات اضطرارى را «موقتا» مىپذيريم. پس، روشن است اگر كسى - به عنوان مثال - استدلال كند كه آزادى جنسى، بىحجابى، رباخوارى يا هم جنسبازى از مقتضيات زمان ومكان است، حقوقداناسلامى نمىتواند برمبناى اين استدلال قبول نمايد كه پس لازم است همسو با اين تحولات، در نظام حقوقى اسلامى تغيير وتحولاتى صورت پذيرد.
سرانجام، عوامل و عناصر تشكيلدهنده مقتضيات زمان، به خصوص مورد توجه جامعه شناسان حقوقى است. يكى از اين انديشمندان درباره عوامل تغيير مقتضيات زمان مىگويد (Friedmann, 1972, p.44) :
«محرك و عامل تغيير، ممكن استسرچشمههاى گوناگونى داشته باشد و از جاهاى مختلفى نشئتبگيرد. ممكن است از تغيير تدريجى و آرام هنجارها و الگوهاى رفتار جمعى و پيدايش يك گفتگو و مكالمه پيشرونده ميان واقعيات زندگى و حقوق ناشى شود; به نحوى كه در اين گفتگو حقوق مجبور به پاسخگويى شود. يا ممكن است ناشى از يك حادثه ناگهانى ملى باشد; مثل شرايط بحرانى جنگى، كه توزيع بهتر و درستتر منابع ملى ميان اعضاى جامعه لازم مىآيد. ياممكن است در اثر برنامهريزى و دورانديشى گروههاى فشار باشد به نحوى كه كمكم افكار عمومى خواستار قانون جديدى شوند، يا نتيجه ناعدالتىها يا ناهماهنگىهاى موجود در قوانين باشد. همچنين ممكن است در اثر تغيير و تحولات علمى و دستاوردهاى نوين در عرصههاى فنى و تكنولوژيكى، همچون روشهاى جديد كشف جرايم و تعقيب مجرمان باشد . حقوق به روشهاى مختلف، واكنش نشان مىدهد. سرعت و شدت واكنش، بستگى به فشار وارد آمده و همچنين ساختار كلى نظام حقوقى دارد. البته شرايط، اوضاع و احوال خارجى و نيز افراد، ممكن استبر اين سرعتبيفزايند يا از آن بكاهند.»
2-1. حقوق كيفرى
اغلب در آثار نويسندگان و حقوقدانان مسلمان و غير مسلمان، ميان «حقوق اسلامى» و «شريعت اسلامى» خلط مىشود. اين واقعيت در نوشتههاى بسيارى از اسلام شناسان هم ديده مىشود (Coulson, 1964, pp.10-12) . در حالى كه معنا ومفهوم اين دو اصطلاح، يكسان نيست.
به هر حال در آثار حقوقدانان كيفرى، اصطلاحاتى از قبيل: «حقوق جزا»، «حقوق كيفرى» و «حقوق جنايى» به يك معنا به كار رفته است. اينان حقوق كيفرى را شاخهاى از رشته حقوق مىدانند كه پارهاى افعال يا ترك افعال را كه جرم شناخته شده و ضمانت اجراى رنجآور دارند، مشخص مىكند (Harguer, 1991,p.1) . و در اصطلاح حقوقدانان، «حقوق كيفرى» هم در بردارنده مفهوم دانش و علم به قوانين و مقررات كيفرى است، و هم خود قوانين و مقررات. و براين مبنا، هرگاه سخن از «حقوق كيفرى ايران»، «حقوق كيفرى فرانسه» يا «حقوق كيفرى اسلامى» به ميان مىآيد، هم ظهور در «علم حقوق كيفرى» دارد و هم ظهور در «مجموعه قوانين ومقررات كيفرى ايران يا فرانسه يا اسلام». و اين كه در لسان حقوقدانان گاهى «دانش حقوق كيفرى» گفته مىشود، دليلى براطلاق معنا در اصطلاح «حقوق كيفرى» شمرده مىشود.
بنابراين به نظر نگارنده، مراد از «حقوق كيفرى اسلامى» - البته پس از مشخص شدن حدود انتظاراتمان از دين در قلمرو جزايى - عبارت است از: مجموعه قوانين و مقررات كيفرى شريعت (احكام منصوصه كيفرى در قالب كتاب و سنت)، به اضافه آرا و نظريات كيفرى حقوقدانان اسلامى (احكام اجتهادى يا مستنبطه)، به اضافه مقررات و احكام صادره از سوى ولى امر (احكام حكومتى ياولائى)، به اضافه آراى صادره از قاضى اسلامى (احكام قضايى) كه يا راجع به قواعد ماهوى جزايى استيا قواعد شكلى آن.
با مقايسه و مقارنه حقوق كيفرى اسلامى در تعريف فوق با نظامهاى حقوق كيفرى عرفى، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه حقوق كيفرى اسلامى چيزى است ميان سيستم حقوقى مبتنى بر رويه قضايى (كامنلو) و سيستم مبتنى برقانون نوشته. حقوق كيفرى اسلامى از اين جهت كه مبتنى بر «نصوص مدون كتاب و سنت» است، يك سيستم قانونى به شمار مىرود. ولى از آن جهت كه براى نظريات واستنباطات روشمند و اصولى حقوقدانان اسلامى اعتبار قانونى قايل است - حداقل براى خود مجتهد و مقلدانش - يك سيستم اصطلاحا مبتنى بر «حقوق حقوقدانان يا حقوق نانوشته» است.
اصطلاحات «شريعت اسلامى» و «فقه اسلامى»، مفهوم متفاوتى دارند. حقوقداناناسلامى در تعريف شريعت اسلامى مىگويند (موسى، 1975م، ص8):
«شريعت اسلامى مجموعه احكامى است كه از طريق وحى به رسول خدا ابلاغ شده، و در قالب نصوص قرآن و سنتبه ما رسيده است.»
مجموعه احكام شريعت اسلامى مشتمل استبر احكام اعتقادى همچون: وجوب ايمان به خدا، ملائكه، انبياء و معاد، و احكاماخلاقى مثل: وجوب حفظ امانت واحترام به والدين، و حرمت غيبت و دروغ، واحكام عملى - عبادى و غيرعبادى كه تكليفى يا وضعىاند. لذا، به طور دقيق منظور از شريعت اسلامى در مباحثحقوقى، همانا «مجموعه احكام عملى وارد شده در كتاب و سنت» است; هر چند اصطلاح شريعت اسلامى، معنايى اعم از احكام عملى واعتقادى دارد.
اصطلاح «فقه اسلامى» براى دلالتبر دو معنا استعمال شده است (وزارة الاوقاف جمهورية مصر العربية، 1410ق، ج1و2، صص9-13):
اول، در معناى توصيفى آن، كه فقه به معناى: «فهم احكام شرعى عملى از طريق ادله تفصيلى» است. بر ايناساس، «فقه» تنها مجموعه برداشتها و استنباطات فقيه از ادله شرعى است. در نتيجه، فقه جزايى اسلامى به معناى نظريات و فتاواى فقهاى اسلامى در باب مسائل كيفرى خواهد بود.
دوم، در معناى اسمى به كار مىرود كه عبارت است از: «مجموعه احكام واقعى شريعتبه اضافه برداشتها و نظريات فقهاى اسلامى».
اين تعريف دوم با آثار فقهى موجود توافق دارد، زيرا متون فقهى اسلامى هم در بردارنده نصوص كتاب وسنت است، و هم شامل آرا و فتاواى خود فقها. از اينرو، مثل تعريف «حقوق» است; يعنى، مجموعه قوانين (منابع وادله) و آرا و نظريات حقوقى، كه با همديگر تشكيل دهنده حقوق هر كشورىاند. اما فقه اسلامى در معناى متداول آن، متضمن احكام حكومتى و قضايى نيست. در حالى كه مطابق تعريف ما، اين دو قسم احكام نيز تشكيل دهنده بخشى از «مفهوم حقوق كيفرى اسلامى» است; و اتفاقا شايد بتوان گفت كه بخش عمدهاى از آن را هم در برمىگيرند.
كوتاه آنكه، با اين توضيحات قلمرو بحث مقتضيات زمان ومكان در حقوق كيفرىاسلامى بخوبى نشان داده مىشود، و از بسيارى سوء تفاهمات پيشگيرى مىگردد. براى مثال، با در نظر داشتن اين تعريفها، اگر سخن از ثابت و متغير در حقوق كيفرىاسلامى به ميان آورديم، مىتوانيم به روش اصولى، قلمرو تغيير را به دست آوريم. لذا مخالفان، با اين معنايى كه از «شريعت اسلامى» و «حقوق اسلامى» ارائه شد، تصور نخواهند كرد كه قلمرو تغيير، به معناى ابطال، دامن «شريعت» را هم مىگيرد.
از سوى ديگر، كمتر حقوقدانى هم تصور خواهد كرد كه همه «حقوق اسلامى»، ثابت و لايتغير است.
3-1. قلمرو حقوق كيفرى اسلامى
مطالعه دقيق و مضبوط تاثير زمان ومكان برحقوق كيفرىاسلامى، ما را وادار مىكند كه پيش از هر چيز گستره شريعت اسلامى را در مسائل كيفرى بشناسيم.
با نگاهى به تاريخ تحولات حقوق كيفرى در ايران و ديگر كشورهاى اسلامى، سه ديدگاه متفاوت در اين باره مشخص مىشود:
ديدگاه اول، متعلق به حقوقدانان عرفى است كه اكثرشان قلمرو حقوق اسلامى را منحصر به عبادات و تااندازهاى احوال شخصيه دانسته و به طور افراطى خواهان عرفى شدن [ Secularization ] و عصرى شدن [ Contextuality ] حقوق كيفرىاسلامىاند. ادعاى آنان اين است كه چون جرايم، مجازاتها و آيين دادرسى مبتنى برمنابع دينى، با مقتضيات كنونى زمان سازگارى ندارند و زمان آنها گذشته است، پس بايد قوانين شرعى كنار گذاشته شوند. قانون جزاى عثمانى به سال1857م، قانون جزاى مصر در سال1876م و قانون مجازات عمومى 1304 ايران، ثمره اين عصرى سازى بوده است. بدنيستبدانيم كه اين جريان سكولاريستى در ايران آنقدر هواخواه پيدا كرد كه - به طور مثال - آمده است در جريان مشروطيتبرخى بصراحت نوشتند (مهريزى، 1378، ص74):
«قوانينى كه يك هزار و سيصدسال قبل نهادهاند، براى تازيان جزيرةالعرب بوده است، نه براى مردم ايران و اين زمان.»
در برابر گروه مزبور، عدهاى از فقيهان سنتى قرار داشتند و دارند، كه بدون ملاحظه دنياى جديد و مقتضيات آن، خواستار اجراى فتاواى سنتىاند. براى اين گروه اجراى مجازات اعدام صرفا با شمشير، يا اجراى حكم ضمان عاقله، آزاد گذاشتن قاتل به دليل گذشت اولياى دم از او، منحصر دانستن تعزيرات به شلاق، قطعى و نهايى پنداشتن حكم قاضى ابتدايى، موضوعيت اقرار، قسامه و شهادت شهود در اثبات جرم و نظاير آن، غيرقابل تغيير و تحول مىنمايند و قابل اجرا در همه زمانها و مكانها معرفى مىشوند. در نگاه اين فقها، احكام كيفرى اسلامى موجود در كتاب و سنتبراى تمام قلمرو مبارزه با بزهكارى كفايت مىكند.
اما در اين ميان، گروهى از حقوقدانان اسلامى هم وجود دارند كه با رويكردى عقلى سعى دارند تا نخست قبل از ورود به چنين بحثى، براى حل مسئله ثابت و متغير نظريه منسجمى ارائه كنند. آنگاه بر اين اساس، قلمرو حقوق كيفرى اسلامى نشان داده شود. رويكرد اين گروه اغلب مبتنى بر دو «پيشفرض» است:
اول، احكام اسلامى تابع مصالح ومفاسد واقعى بشر است.
دوم، مصالح و مفاسد واقعى بشر خود دو گونه است; يك قسم مصالح و مفاسد هميشگى، و قسم ديگر مصالح و مفاسد متغير و تحول پذير.
براساس اين رويكرد اخير، «انتظار ما از شريعت اسلامى» درباب مبارزه با جرم و كنترل بزهكارى اين است كه شريعت از جهت «حكمى» ما را كفايت كند، ولى براى شناخت علل و عوامل وقوع جرم و تبيين پديده مجرمانه، بايد به علم - در اينجا به طور مثال جرمشناسى- رجوع كرد. هر چند منابع اسلامى «مسائل حقوقى» را پاسخ مىدهند، اما برنامههاى علمى و راهبردهاى اجراى عدالت كيفرى اسلامى بر عهده دين نيست. البته، اين بدان معنا نيست كه شريعت اسلامى به طور كلى اصول راهبردى و خطوط اصلى مبارزه با بزهكارى را مشخص نكرده باشد. بلكه طبق اصول كلى و راهبردى حقوق كيفرى اسلامى كه با استقراى آيات و روايات به دست مىآيد - و به نظريه مقاصد شريعتيا اهداف دين يا مصالح ضرورى مشهور است - اين اصول عبارتند از: حفظ دين، حفظ نفس، حفظ عقل، حفظ نسل و حفظ مال.
با قبول نظريه اهداف دين در مرحله تفسير نصوص كتاب و سنت، به گونهاى بايد عمل كرد كه نتيجه اجتهاد در راستاى اهداف و مصالح مزبور باشد.به طور مثال، اگر در روايتى استعمال يا معامله مواد مخدر حلال دانسته شده است، فقيه در هنگام رجوع به آن بايد به گونهاى اين روايت را ببيند، كه هماهنگ و سازگار با مصالح شريعتباشد (مجتهد شبسترى، 1373، ص 32).
بنابراين، مىتوان حقوق كيفرى اسلامى را با توجه به تقسيمبندى مصالح به ثابت و متغير، به دو بخش: ثابت و متغير تقسيمبندى كرد. بخش ثابت همان احكام واقعى الهى است، كه به صورت قضاياى حقيقيه در قالب نصوص كتاب و سنت (احكام منصوص) آمده است. بخش متغير نيز نظريات و آراى فقها (احكام مستنبطه)، احكام صادره از حاكم اسلامى (احكام حكومتى) و آراى قضايى صادره از محكمه شرعى (احكام قضايى) را شامل مىشود.
پس اگر خواسته باشيم قلمرو تاثير مقتضيات زمان ومكان در حقوق كيفرى اسلامى را مشخص كنيم، بايد براساس نظريه ثابت و متغير پيشگفته بگوييم كه مقتضيات زمان ومكان برحوزه متغير حقوق كيفرىاسلامى كه شامل احكام مستنبطه، حكومتى و قضايى كيفرى و موضوعات و متعلقات احكام منصوصه كيفرى مىباشد، با مكانيزمهاى متفاوت اثر مىگذارد.
2. چگونگى تاثير مقتضيات زمان و مكان بر احكام منصوصه كيفرى
مراد از احكام منصوصه، همانا احكام واقعىالهى است كه در قالب الفاظ كتاب و سنتبه بشر ابلاغ شده است; از قبيل: «السارق والسارقة فاقطعوا ايديهما» (مائده، 38)، «كتب عليكم القصاص فىالقتلى»(بقره، 178) «لاضرر و لاضرار فى الاسلام» (حرعاملى،1983م، ج17، ص376) و «لايبطل دم امرء مسلم» (حرعاملى،1983م، ج19، ص78).
به طور كلى، دخالتشرايط ومقتضيات زمان و مكان در احكام منصوصه كيفرى، يا از طريق «نسخ» آنها يا از طريق تغيير و تحول در موضوعات و متعلقات آنهاست. از آنجا كه احكام واقعى الهى مستند به وحىاند و خاستگاه وحى نيز «عقل ناب» است و قضاياى عقل ناب نيز منطقا «كلى»، «دائمى» و «ذاتى» مىباشند، لذا وجود نسخ در آنها اين گونه تعليل مىشود كه موضوع - يا به عبارت دقيقتر، مصداق حكم منصوص - امرى زمانى يا مكانى است (امد حكم) و با سپرى شدن زمان مخصوص يا تغير مكان ويژه، حكم نيز برداشته مىشود. مرحوم محقق خوئى تصريح مىكند كه نسخ به معناى تقيد حكم مطلق به وسيله زمان است. و چنين چيزى، در همه شرايع و نظامهاى حقوقى وجوددارد. احكام نسخ شده حكايت از وجود شرايط و مقتضيات جديد مىكند; يعنى حكم شرعى در مدت معينى مصلحت داشته است و پس از آن مدت، ديگر آن مصلحتبرحكم مترتب نيست (خوئى، 1401ق، ص 280).
درباره نسخ قوانين واحكام اين مطلب عقلا پذيرفتنى است، كه «نسخ» مختص دوران تشريع و خاص شارع است، زيرا نسخ اعلام نظر جديد مىباشد كه فقط به قانونگذار اختصاص دارد.
با پذيرش قول به نسخ در باره احكام منصوصه، اين نكته روشن مىگردد كه «شرايط ومقتضيات زمانى و مكانى» تا چه اندازه در تشريع حكم يا تغيير آن دخالت دارند. شارع مقدس علىرغم اينكه براساس علم ازلى خويش احكام را جعل مىكند، اما شرايطى را كه بايد حكم در آن اجرا شود لحاظ مىكند.
از جمله احكام منصوصه كيفرى كه ادعاى نسخ آن شده است، مىتوان به حكم آيه: «يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحربا لحر والعبد بالعبد والانثى بالانثى» (بقره، 178) اشاره كرد، كه مشهور اهل سنت آن را به وسيله آيه كريمه: «و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس والعين بالعين والانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن» (مائده، 45) منسوخ مىدانند. به استناد همين امر، فتوا دادهاند كه مرد جانى در برابر زن مقتول قصاص مىشود، بدون آنكه ولى دم زن چيزى از ديه به ورثه مرد بپردازد (قرطبى، 1965م، ج2، ص229).
از ديگر احكام منصوصه كيفرى كه ادعاى نسخ آن شده است، آيه: «واللاتى ياتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعة منكم فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفاهن الموت اويجعل الله لهن سبيلا واللذان ياتيانها منكم فاذوهما فان تابا و اصلحا فاعرضوا عنهما ان الله كان توابا رحيما» (نساء، 15-16). به گفته فقيه و متكلم صاحب نظر شيعى، مرحوم فاضل مقداد سيورى، اكثر مفسران شيعه و سنى قايل به نسخ دو حكم مزبور به وسيله حكم «رجم» و «جلد»هستند (فاضل مقداد،1343، ج2، ص339).
راه ديگر تاثير زمان و مكان، تاثير برموضوعات و مصاديق احكام منصوصه است. اين تاثير برخلاف نسخ كه در مرحله جعل و انشاى حكم است، در مرحله فعليتيافتن حكم و از طريق موضوع است. اگر موضوع حكم را به «تمام چيزهايى كه در فعليتيافتن حكم نقش دارند» تعريف كنيم، لذا طبيعى است تا زمانى كه همه عناصر و عوامل تشكيل دهنده موضوع پديد نيايند، حكم «فعليت» نمىيابد. به اصطلاح اصوليان، «وجود فعلى حكم» متوقف بر «وجود فعلى موضوع» است.
حال با در نظرگرفتن اين واقعيت تاريخى كه اكثر موضوعات مفروض در احكام منصوصه كيفرى جزء موضوعات عرفى و امضايىاند، (3) بنابراين تغيير احكام آنها با تغيير و تحول در موضوعاتشان امرى مقبول است. به قول فقيه نامور شيعى، مرحوم شهيد اول، در كتاب القواعد و الفوائد (مكى عاملى، بىتا، ج1، ص152): «يجوز تغير الاحكام بتغير العادات» اما تغيير و تحول موضوع، هميشه به يك شيوه نيست; بلكه متنوع است. گاهى دگرگونى تا ذات و ماهيت موضوع را در برمىگيرد، و گاه در قيود، شرايط يا صفات آن خواهد بود. حتى گاهى در خود موضوع هيچ تبدلى حاصل نمىشود، ولى در نسبتها و اضافات موضوع دگرگونى پديد مىآيد. زمانى هم ممكن است دگرگونى به صورت توسعه يا تضييق موضوع رخ نمايد. اين تغييرات گاه پيدا و ظاهر است، و گاه مخفى و مكتوم. لذا، فقيهى ژرف انديش بايد تا آن را بررسى و شناسايى كند. يكى از فقهاى برجسته معاصر در اين باره مىگويد (مكارم شيرازى،1376، شماره 4، صص9-10):
«احكام الهى با قيود و شرايطى بر موضوعات خاصى استوار است و هر گاه آن شرايط و قيود و ويژگيها تغيير نيابد، حكم الهى نيز تا ابد تغيير نخواهد كرد. و مفهوم روايت: «حلال محمد...» نيز همين است. اما اگر در قيود موضوع براثر گذشت زمان و تغيير مكان دگرگونى حاصل شود، چه بسا حكم هم دگرگون خواهد شد.»
تبديل مشروب الكلى به سركه، جاسوسى ضد حكومت اسلامى به جاسوسى براى حكومت اسلامى، اسلام آوردن مرتد ملى و توبه محارب، از جمله نمونههاى تغيير و تبدل در موضوعات كيفرى شمرده مىشود. مثال ديگر، موضوع ضمان عاقله در مسئله قتل خطايى محض مثل قتل به وسيله صغير و مجنون است. از احكام منصوصه كيفرىاسلامى در اين خصوص، مىتوان به روايت زير اشاره كرد (صدوق، 1401ق، ج4، باب24،):
«ان محمد بن ابىبكر رضىالله عنه كتب الى اميرالمؤمنين(ع) يسئله عن رجل مجنون قتل رجلا عمدا،فجعل الدية على قومه و جعل خطاه و عمده سواء.»
در اينكه عاقله مسئول پرداخت ديه در قتل خطاى محض شناخته شده است، ترديدى وجود ندارد. علاوه بر روايات صحيحه، اجماع همه فقهاى شيعه بلكه فقهاى مذاهب اسلامى، برآن است (شفيعى سروستانى و ديگران،1376، صص381-462). اما بحث در اين است كه آيا حكم ضمان عاقله مقيد به شرايط وقيود خاصى است؟ به ديگر عبارت، آيا موضوع آن در همه زمانها و مكانها ثابت و لايتغير است؟ و آيا دچار قبض و بسط اجتماعى و تاريخى مىشود؟
گروهى از پژوهشگران حقوق اسلامى معتقدند كه حتى اگر بپذيريم ضمان عاقله به نحو قضيه حقيقيه و براى همه زمانها و مكانها جعل شده است، اما باز براى فعليتحكم در زمان كنونى لازم است همان موضوع مفروض به طور كامل عليتيابد. يعنى، وجود نظام قبيلگى، وجود قرارداد و پيمان، فراوانى افراد عاقله و وجود رابطه انتصار و هميارى، محقق حكم ضمان در زمان كنونى خواهد بود. در حالى كه به نظر مىرسد كه مقتضيات كنونى زمان و مكان به گونه ديگرى است و همه اين قيود موضوع يا حداقل بعضى از آنها وجود ندارد (شفيعى سروستانى وديگران،1376، ص 414).
گاهى تاثير زمان ومكان براحكام منصوص، از طريق تاثير بر «متعلق» حكم است. به عقيده فقيهان، متعلق احكام همان افعال مكلفان است. وجه تمايز متعلق حكم از موضوع در اين است كه موضوع مفروضالوجود اخذ مىشود و سبب براى حكم است و در رتبه مقدم برآن قرار دارد، ولى متعلق، مسبب و از لحاظ رتبى متاخر از حكم است. البته، اين تمايز وقتى عينيت مىيابد، كه هر دو عنوان موضوع و متعلق در كنار يكديگر قرار گيرند. ولى هنگامى كه يكى از آنها موجود باشد، اغلب آن دو برهم منطبق مىشوند. براى مثال، هرگاه قانونگذار بگويد: سرقتحرام استيا اتلاف موجب ضمان است، به «سرقت» و «اتلاف» ممكن است هم عنوان متعلق حكم اطلاق شود و هم عنوان موضوع.
در هر صورت، ممكن است متعلق حكم تحت تاثير مقتضيات زمان ومكان تغيير كند، كه در اين صورت حكم به تبع متعلق تغيير مىكند. براى مثال، درحكم منصوص قرآنى: «لاتاكلوا اموالكم بالباطل» (بقره، 188) ممكن است مفهوم «اكل بالباطل» موجود در حكم، در زمان و مكان فرق كند. همچنين به عنوان مثالى ديگر، متعلق حرمتى كه درباره «كتب ضاله» وارد شده، قابل بحث است. آيا «نگهدارى» چنين كتابهايى حرام استيا «مطالعه و خواندنشان»، «آموزش و ترويج علمى آنها»، «خريد و فروششان» يا «تاليف، ايجاد و پخش آنها»؟
ظاهرا، ميان فقيهان متقدم ومتاخر راى غالب بر حرمت «حفظ ونگهدارى» كتب ضاله بوده است. شيخ مفيد در المقنعة(مفيد، 1410ق، ص588)، ابنبراج در المهذب (ابن براج، 1410ق، ج13، ص932)، محقق در شرايع (محقق حلى، بىتا، ج2، ص4)، شهيداول در لمعه (مكى عاملى، 1410ق، ج14، ص577)، شهيد ثانى در الروضة البهية(جبعى عاملى، 1413ق، ج2،ص214)، فاضل مقداد در تنقيح الرائع (سيورى، 1410ق، ج2، ص12) ومقدس اردبيلى در مجمع الفائدة و البرهان(مقدس اردبيلى، 1364، ج8، ص57)، اين گونه فهميدهاند و آن را در بحث مكاسب محرمه گنجاندهاند. محقق بزرگ فقه شيعى شيخ انصارى با آنكه به صراحت فتوا به حرمت «حفظ» كتب ضاله مىدهد، اما با تبيين و تعريف موضوع كتب ضاله، زمينه فكرى واجتهادى لازم را در اختيار فقهاى متاخرتر قرار داد تا در حصول اضلال به خاطر «حفظ ونگهدارى» كتب ضاله - حداقل در كتابخانهها- مردد شوند. در زمان حاضر شايد ديگر نتوان بسادگى قول به «حفظ و نگهدارى» را به عنوان متعلق اين حكم پذيرفت، زيرا كه با گسترش فوقالعاده امكانات چاپ، ذخيره، تكثير و انتشار در دنياى جديد و وسايل پيشرفته اطلاع رسانى، وضعيتبه گونهاى است كه «از ميان برداشتن» اين كتابها نه تنها محال است، بلكه وسيلهاى براى اقبال و توجه بيشتر مردم به آن مىشود; و در نتيجه، نه تنها اضلال را تقليل نمىدهد، بلكه تقويت آن را به همراه خواهد داشت.
گاهى هم به متعلق حكم اولى، عنوان ثانوى عارض مىشود; از قبيل: خطا، نسيان، عجز، اضطرار، اكراه، ضرر و حرج. از آنجا كه عناوين ثانوى مذكور مفهوم اجتماعى نيز دارند، پس تغيير وتحول در آنها به دليل تحولات زمانى و مكانى منطقى خواهد بود.
در اينجا بار ديگر اين نكته را يادآور مىشويم كه مقصود از «تغيير حكم» در مقوله احكام منصوصه، تغيير حكم به واسطه تغيير موضوع، متعلق يا مصداق است; بدين گونه كه موضوع تغيير يافته از تحتيك حكم شريعتخارج مىشود، و حتحكم ديگرى از شريعت قرار مىگيرد، ولى هر دو حكم باز به عنوان حكم شرعى باقىاند. و لذا هرگاه كشف شود كه موضوع حكم نخستين دوباره فعليتيافته است، حكم نيز فعليت مىيابد. اين وضعيت در واقع «نوعى تغيير در عين ثبات» است، و هيچگاه معنايش خروج از قلمرو شريعت نيست.
3. چگونگى تاثير مقتضيات زمان براحكام مستنبطه كيفرى
مراد از احكام مستنبطه كيفرى، همان آرا، نظريات و فتاواى حقوقدانان اسلامى از ادله شرعى است. در حقيقت احكام مستنبطه كيفرى ثمره اجتهاد فقيه است. حكم استنباطى كه به شيوه صحيح (اصولى) به دست آمده باشد، به منزله حكم واقعى خداست و حجيت واعتبار شرعى دارد. به اين قسم از احكام، احكام ظاهرى يا اجتهادى نيز اطلاق مىشود. با توجه به اين واقعيت كه نصوص كيفرى دين ثابت و محدود است و تفسيرها و استنباطات فقيهان اسلامى تحول پذير و پايانناپذير است، مىتوان دريافت كه احكام مستنبطه كيفرى بايد تشكيل دهنده قسمت عمده حقوق كيفرى اسلامى باشد.
فرايند اجتهاد - همچون ديگر معارف بشرى - در بسترزمان و مكان واقع مىشود. طبيعى است كه با تغيير و تحول در اين بستر، فهم فقيه متاثر گردد. از آنجا كه اغلب نصوص دينى تفسير پذيرند و از باب ظهورات حجيت مىيابند، قبول اثرپذيرى اجتهاد از مقتضيات زمان ومكان، آسانتر مىنمايد. مضاف براينكه مقتضاى عقيده «تخطئه» ميان حقوقدانان شيعه، همين است. توجه به «تاريخ» فقه اسلامى نيز شاهدى قوى و محكم براصل تحول اجتهاد در اثر مقتضيات زمان است. البته، ما از تحولپذيرى نسبى عدالت كيفرى اسلامى سخن مىگوييم، و از تحول بخشهايى از نصوص كه داراى ترابط و تلائم منطقى با تحولات خارجى زندگى بشر است، دفاع مىكنيم. و برهمين مبنا، در مقدمه مقاله آورديم كه در حقوق كيفرى اسلامى حوزه ثابت هم داريم.
ابعاد تاثير مقتضيات زمان ومكان در احكام مستنبطه كيفرى متعدد است. گاهى اوقات ممكن است كه حقوقدان اسلامى در مواجهه با رويدادها، تحولات و مسائل زمان و مكان «منفعل» شود، و در نتيجه بدون درنگ و تعمق سخن از نوسازى حقوقاسلامى و قبول اقتضائات نوين به زبان آورد. تاريخ تحولات حقوق كيفرى اسلامى بويژه در دهههاى اخير، شاهد چنين حقوقدانانى بوده است; كسانى كه به سبب تغيير محيط، اوضاع و احوال جديد و فشار افكار عمومى و جو داخلى و خارجى بدون يك كار اجتهادى از فتواى خود دستبرداشتهاند، و به اصطلاح جوزده شدهاند. اين افراد به جاى بازانديشى، راه انكار و اخفاى فتاواشان را برگزيدهاند. مصداق اين گونه تاثير زمان را مىتوان در فتاواى منسوب به دكتر حسنالترابى، رئيس كنونى كنگره ملى سودان و متفكر نوانديش اسلامى، مشاهده كرد. از ايشان نقل شده است (احمدى، 1374، ج1، ص 74):
«مرتد از اسلام حد ندارد و هيچگونه عقوبتى بر اونيست، زانى محصن رجم ندارد، و شارب خمر حد ندارد.»
كاملا پيداست كه چنين تاثير روانى واحساسى، بسختى با شرط عدالت و تقوا كه شرط لازم فقاهت مىباشد، قابل جمع است.
از اين جنبه از تاثير نامقبول كه بگذريم، نوبتبه تاثير زمان ومكان برفرايند منطقى اجتهاد مىرسد. به هر حال، اگر ما اجتهاد فقهى و عمليات استنباطى حقوقدان اسلامى را يك فعاليت تركيبى شامل: «حكم شناسى» و «موضوع شناسى» بدانيم، در نتيجه تاثير زمان و مكان در هر دو بخش از اين فعاليت قابل پيگيرى است. قابل ذكر است كه تفاوت اين تاثير از بحث پيشين كه درباره مجرد تغيير موضوع، مصداق يا متعلق حكم بود، در عنصر «آگاهى و شناخت» فقيه به تحولات و تغييرات است. يعنى، در اينجا بحث در خصوص تاثير زمان ومكان بر «فهم» شريعت است، كه از طريق فهم و شناخت موضوع حكم شرعى و خود حكم صورت مىگيرد. مجموع آگاهيها و شناختهاى خارج از نصوص فقيهاز جمله مصاديق بارز مقتضيات زمان ومكانند، و در فهم دقيقتر و كاملتر مفاهيم به كار رفته در نصوص دينى مؤثرند. استاد شهيد مطهرى درباره موضوع شناسى مىگويد (مطهرى، 1361، ص100):
«فقيه و مجتهد كارش استنباط و استخراج احكام است، اما اطلاع واحاطه او به موضوعات و به اصطلاح طرز جهان بينىاش، در فتواهايش زياد تاثير دارد. و فقيه بايد احاطه كامل برموضوعاتى كه برآن فتوا صادر مىكند، داشته باشد.»
پارهاى محققان در تفسير اين پيام امام قدسسره كه «اجتهاد مصطلح در حوزهها كافىنمىباشد»، مىگويند كه مراد امام از ناكافى بودن اجتهاد مصطلح، ناكافى بودن موضوع شناسى موجود در حوزههاى علميه است (فنايى، 1374، شماره 5، ص95; ايزد پناه، 1374، ج5، ص75).
بدين ترتيب، نقش مقتضيات زمان ومكان در تحول موضوعشناسى و در گسترش و تعميق شناخت فقيه نسبتبه آنها، انكار نشدنى است. به ميزانى كه كم و كيف معلومات فقيه درباره موضوعى بيشتر و عميقتر مىشود. فتواى او نيز اتقان و اعتبار بيشترى مىيابد. اين نوع موضوعشناسى، در مقام فهم حكم شرعى و اجتهاد - نه در مقام عمل به حكم شرعى و تقليد- صورت مىپذيرد. از اين نظر، علوم مربوط به آن از «مبادى اجتهاد» قلمداد مىشوند.
مقتضيات زمان ومكان چه درشناخت موضوعات مستنبطه كيفرى (4) همچون: زنا، بىحجابى، مرتد و قذف، و چه در شناخت موضوعات غيرمستنبطه كيفرى همچون: ضرر، رشوه، خطا، عمد، دفاع مشروع و تسبيب مؤثر است.
براى مثال در موضوعات مستنبطهاى مثل: ديه چيست و مقدار آن چقدر است؟ قصاص در كجا ثابت است؟ ميزان و نصاب سرقت چه اندازه است؟ قذف چيست؟ محصن كيست؟ و محاربه چيست؟، مقتضيات زمان و مكان در شناخت مفاهيم به كار رفته در آنها مؤثر است. همچنانكه توجه به شرايط و مقتضيات زمان، در نظر گرفتن محيط صدور نصدينى، دقت نسبتبه اختلاف مكان روايات يا مكان راوييى كه از امام سؤال كرده است، و شناختشان نزول، در تبيين هر چه بهتر و كاملتر موضوع نقش دارند. و چه بسا فقيه بالحاظ عنصر زمان ومكان و اقتضائات آن، در مراجعه مجدد به نص شرعى، قيود و شرايطى را بيابد كه تاكنون از ديد خود او و ديگر مجتهدان مخفى بوده است.
از سوى ديگر، در پرتو توجه به مقتضيات زمان، امكان كشف ملاكات و مناطات احكام پديد مىآيد. براى مثال، پارهاى از فقيهان معاصر در مورد ديه قتل عمد و حكم به تخيير در پرداخت آن از يكى از انواع ششگانه، ملاك حكم راتساوى قيمتها دانستهاند. لذا، به نظر آنان در زمانى يا مكانى كه تساوى وجود نداشته باشد، حكم به تخيير هم وجود نخواهد داشت. بنابراين، در زمان فعلى كه ارزش انواع ديه نابرابر است، لازم مىنمايد قيمتشتر را- كه قيمت پايه بوده است - محاسبه و پرداخت كرد (مرعشى شوشترى، 1372، شماره 4و5، ص189).
ابزار مجتهد براى شناخت موضوعات غير مستنبطه، عرف، لغتيا نظريات كارشناسى است. «عرفشناسى» امروزه به عنوان يك رشته تخصصى از جامعه شناسى درآمده، و داراى روش تحقيق خاصى است. شيوهاى كه تاكنون در ميان حوزويان معمول بوده است، درمقابل اين گونه پژوهشهاى علمى عرفشناختى، اعتبار و دقتكمترى دارد. مواردى همچون: آگاهى از ويژگيهاى: محيطى، معيشتى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى زمان صدور نص، و كشف شيوه زندگى در آن عصر و نيز آشنايى با ويژگيهاى عينى و ذهنى راويان حديث كه در فهم درست و دقيق موضوعات عرفى مؤثرند، امروزه از طريق دانشهاى خاصى همچون: تاريخ، جغرافيا، روانشناسى، جامعهشناسى، انسان شناسى، مردم شناسى به دست مىآيند. از اينرو، توسل به صرف، نحو، اصول فقه، منطق صورى و تفسير لفظى، چندان كفايت نمىكند. خلاصه آنكه علوم تجربى از رهگذر موضوع شناسى، نقشى تعيينكننده و كليدى درفهم حكم شرعى و عمل به آن دارند. در واقع، برجستهتر شدن نقش علوم تجربى در اجتهاد كه از طريق موضوع شناسى صورت مىگيرد، يكى از قلمروهاى اساسى تاثير مقتضيات زمان و مكان در اجتهاد است (غرويان،1373، صص9-10). با كمك علوم جنايى تجربى جديد، همچون: جرم شناسى، كيفرشناسى، بزه ديده شناسى، جامعه شناسى جنايى، روانشناسى جنايى، روان پزشكى جنايى، علوم جرميابى، پليس علمى و پزشكى قانونى، كشف تغيير - بيرونى يادرونى - موضوع و احراز صدق مفاهيم موضوعات كهن كيفرى برموارد جديد و نوپيدا، آسان مىشود.
از تاثير مقتضيات زمان ومكان در «موضوعشناسى» كه بگذريم، مىتوان سخن از تاثير بر فرايند «حكم شناسى» به ميان آورد.
اصولا مقتضيات زمان ومكان، از طرق مختلفى ممكن است در «حكم شناسى» فقيه اثر گذارد. اما آنچه بيشتر ديده مىشود، تاثير آن از طريق استكشاف مراد شارع است. شناخت فلسفه حكم، دايره شمول آن، ناسخ و منسوخ آن و آگاهى نسبتبه سبب نزول و ...، در كشف مراد شارع نقش دارند. همچنين، روشن است كه برداشت و تلقى مجتهد از مسئله فردگرايى (اصالت فرد) يا جمعگرايى (اصالت اجتماع)، در برداشت او ازمفاد ادله شرعى اثر مىنهد.
مسئله ارتكاب قتل به وسيله شخص نابينا، نمونه خوبى براى نشان دادن نقش زمان ومكان در حكمشناسى است. برخى فتوايشان به استناد پارهاى اخبار اين است كه نابينا قصاص ندارد و عاقله بايد ديه مقتول را بپردازند. اكثر فتواى متقدمان همين بود. حتى مرحوم صاحب جواهر، آن را مشهور فقه اماميه ذكر مىكند(نجفى، 1981م، ج42، صص188-200). در حالى كه اكثر متاخران حكم قاتل نابينا را مثل قاتل بينا دانستهاند. به نظر آنان اگر نابينا هم كسى را كشت، قابل قصاص است; زيرا نه تنها قول به قصاص نكردن با فلسفه قصاص در آيه: «و لكم فى القصاص حياة»(سوره بقره،179) سازگار نيست، بلكه چنين رايى با يافتههاى روان شناسىجنايى در خصوص نحوه تكوين قصد مجرمانه مغاير است. لذا، فقيه آگاه به نكات روانشناختى در «حكم شناسى» خود تنها برمبناى اخبار آحاد نظر نمىدهد، بلكه در وهله اول با توجه به اصول كلى مسئوليت كيفرى و به خصوص يافتههاى جديد علمى، در اين باره نظريهپردازى مىكند.
بهطور كلى، حل تعارض نصوص، شناخت عموم و خصوص، درك اطلاق و تقييد، تشخيص ميزان صحتسند روايات و مقدار دلالت آنها، شناخت معناى حقيقى و مورد نظر شارع در اشتراكات لفظى، اطلاع از جهت صدور نص و اينكه آيا در مقام بيان يك قضيه حقيقيه استيا بر يك قضيه واقعيه خارجيه دلالت مىكند، همه و همه مىتواند تحت تاثير شناخت زمان و مكان و مقتضيات آن آسان شود.
همچنين مقتضيات زمان ومكان، بر «شيوه» استنباط و اجتهاد نيز اثر مىگذارد. سيره فقها و تاريخ فقه واصول وظهور گرايشهاى نوين درعرصه فقاهت، مؤيد اين مطلب است. نوآوريهاى اصولى شهيد اول، شيخمرتضى انصارى يا شهيد صدر و ...، گواه ديگرى بر اين تاثير است.
رهبر انقلاباسلامى، حضرت آيتالله خامنهاى، تطور و تحول شيوههاى استنباط را در بستر زمان اينگونه توضيح مىدهد(فقه اهلبيت، 1374، شماره3، صص12-13):
«فقاهت در دورههاى متعدد، تكامل پيدا كرده است. من تصورم اين است كه زمان شيخ يك مقطع است و زمان علامه مقطع ديگرى است ... بعد يك دوره تقريبا 250 ساله مىگذرد. زمان محقق كركى باز يك مقطع ديگر است. و به طور واضح انسان مىفهمد كه كيفيت استنباط محقق كركى با كيفيت استنباط علامه فرق مىكند; همان فقاهت است، ولى كامل شده است. بعد مقطع ديگرى مىرسد كه مقطع تلامذه وحيد بهبهانى است، كه اين دوره شكوفايى فقاهت اصولى است. صاحب رياض و صاحب قوانين و شيخجعفر كاشف الغطاء و سيد بحرالعلوم و ...دراين مقطع هستند. بعد به زمان شيخ انصارى و صاحب جواهر مىرسيم. اما بعد از شيخ انصارى، به گمان قاصر اين حقير، اگر بخواهيم از مقطعى اسم بياوريم و بگوييم تحولى در فقاهت انجام شده است، آن مقطع، مقطع مرحوم آيتالله بروجردى است كه يك مقطع و باب جديدى است، كه آن بزرگوار در كار فقاهتباز كرد... حال چه دليلى دارد كه فضلا و بزرگان و محققان ما نتوانند براين «شيوه» بيفزايند و آن را كامل كنند؟ اى بسا، خيلى از مسائل، مسائل ديگرى را در برگيرد و خيلى از نتايج عوض گردد و خيلى از «روشها» دگرگون شود. «روشها» كه عوض شد، جوابهاى مسائل نيز عوض خواهد شد و فقه طور ديگرى مىشود. اين، از جمله كارهايى است كه بايد بشود.»
شمارى از حقوقدانان اسلامى معاصر در بحث از شيوههاى اجتهاد، ادعا مىكنند كه حضرت امام خمينى قدسسره با شيوه تازه ديگرى، به استقبال نيازهاى جامعهاسلامى و نظام حكومتى رفتند. تاكيد فراوان امام برتوانايى فقه براى اداره جامعه و حل مشكلات ومعضلات آن، با استناد به اين شيوه جديد معنا مىيابد. در اين شيوه جديد كه آن را «شيوه نهم اجتهاد» ناميدهاند، اجتهاد براساس منابع شرعى با تفريع و تطبيق و درمقام عمل و فتوا و با ملاحظه ابعاد قضاياى شرعى و بررسى مناطات احكام و تشخيص كارشناسى موضوعات در بستر زمان ومكان صورت مىگيرد. مهمترين شرط اين شيوه، جامعنگرى و توسعه در عقلانيت فقهى است; كه اين دو امر نيز آشكارا از مقتضيات عصر جديد به شمار مىروند (جناتى، 1374، ج1، صص410-411).
در همين راستا، برخى از بزرگان درتفسير كلام امام قدسسره مبنى بر نقش تعيين كننده زمان و مكان در اجتهاد، چنين ابراز مىدارند كه «مقصود امام، تاثير شرايط و روابط اجتماعى متغير و متجدد در طول زمانها و مكانهاى گوناگون در متد فقاهت و اجتهاد» مىباشد، كه براساس آن ممكن است نتايج فقهى تغيير يابد (هاشمى شاهرودى، 1374، شماره3، ص24).
مقتضيات زمان ومكان علاوه برتاثيرى كه در مراحل تشريع و استنباط حكم شرعى مىگذارد، در مرحله اعلام و اجراى آن احكام نيز مؤثر است; زيرا براى اجرا بايد شرايط و اوضاع و احوال فردى و اجتماعى - و به عبارت ديگر زمينه مناسب اجرايى - احراز شود تا عدالت كيفرىاسلامى بتواند به اهداف خود نزديك شود. گاهى اعلام يا اجراى يك حكم در دو زمان يا دومكان مختلف، آثار و عواقب متفاوتى خواهد داشت. مسلما در صورت انتفاى تاثير حكم و در نتيجه تحقق نيافتن اهداف قانونگذارى در يك زمان و مكان خاص، به لحاظ منطقى توجيهى براى اجراى حكم يا تداوم اجراى آن باقى نخواهد ماند. شايان ذكر است كه به عقيده اكثر فقها، اين ويژگيها و شرايط جانبى اعلام و اجرا، ربطى به موضوع مفروض در حكم ندارد. به اصطلاح اصوليان، اين موارد از موجبات تقييد وتحديد - يعنى قيود موضوع - به شمار نمىآيد، بلكه رابطهاى تنگاتنگ و همه جانبه با راهبردهاى اجرايى قانون دارد. به همين خاطر، بايد ميان اين نوع تاثير زمان ومكان و تاثير برموضوع و موضوعشناسى، تمايز قايل شد.
نامتناسب بودن شرايط و اوضاع و احوال بيرونى براى اعلام يا اجراى حكم شرعى، به گونههاى مختلفى تصور مىشود. گاهى تحولات اجتماعى و اقتضائات فرهنگى و اقتصادى، سبب بىاثر شدن برخى از احكام مىشود. مثلا، حكم به مجازات حبس براى مجرمان به عادت يا مجرمان اخلاقى يا هيجانى، ممكن است در دورهاى اثر بخشى خود را از دست دهد. در اين صورت براى حفظ نظم و امنيت و جلوگيرى از فساد جامعه، بايد به مجازاتهاى جانشين زندان حكم داده شود; همچون: جزاى نقدى، تنبيهات ادارى و ممنوعيتهاى اجتماعى.
در پارهاى مواقع هم ممكن است احكام اعلام شده شرعى در اثر ضعف روحيه ايمانى مردم وتحليل فرهنگ دينى جامعه، صلابت و قاطعيت اوليه خود را از دستبدهند و خصوصيتبازدارندگى [ Deterrence ] آنها كم رنگ شود. براى مثال، ممكن است اعلام حكم تعزير تا 74 ضربه شلاق براى كسى كه معاونت در جرم قتل عمدى كرده يا مرتكب سرقت مقرون به آزار و اذيتشده است، به هيچ وجه متناسب با مقتضيات جامعه كنونى ما نباشد، بلكه لازم باشد مجازات شديدترى اعلام و اجرا شود. البته، گاهى نيز اين جريان ممكن استبه گونه ديگرى ظهور كند; يعنى وضعيت و ساختار اجتماعى و اقتصادى جامعهاسلامى در اثر عوامل طبيعى يا در نتيجه افعال انسانى به گونهاى دگرگون شود، كه اجراى برخى از احكام و مقررات به ظلم و ناعدالتى بينجامد ياحتى خلاف حيثيت و كرامت انسانى به حساب آيد. براى مثال، در زمان حكومتخلفاى سه گانه با وجودى كه حكم قطع دستسارق اعلام شده بود وقيد قحطى و خشكسالى نيز براى آن در نظر گرفته نشده بود، ولى در زمان حكومتخليفه دوم و هنگامى كه قحطى و خشكسالى در مدينه پديد آمد و در نتيجه آمار سرقت افزايش يافت، خليفه با توجه به همين وضعيتبحرانى اقتصادى، اجراى حد سرقت را غيرضرور دانست و احكام ديگرى صادر كرد (سيدحسينى، 1374، ج5، ص148). حتى برخى از حقوقدانان شيعه همانند شهيد اول 1 نيز معتقدند كه در سال قحطى - چه سارق مضطر باشد و چه نباشد - مطلقا حد سرقت اجرا نمىشود (مكىعاملى،1413ق، ج9، ص237).
همچنين، مىتوان در حال حاضر به اين نتيجه رسيد كه -به طور مثال - مجازات شلاق به عنوان تعزير براى جرايم مطبوعاتى يا سياسى، با مقتضيات زمان سازگار نيست و نه تنها اجراى آن فاقد زمينه مناسب داخلى و بين المللى است، بلكه حتى اعلام آن - هر چند قابل تبديل هم باشد - شايسته نيست. مثال ديگر، جرم «كفن دزدى» است كه اگر چه در نصوص و اخبار برآن تصريح شده است و فقها در آثار خود به تفصيل از آن بحث كردهاند، اما امروزه چندان زمينهاى براى اعلام ندارد.
4. چگونگى تاثير مقتضيات زمان ومكان براحكام حكومتى كيفرى
مطابق تقسيمبندى ارائه شده در اين گفتار، احكام حكومتى قسم ثالثى از احكام شرعى است كه در كنار احكام منصوصه و احكام مستنبطه جاى مىگيرد. گستردهترين ميدان تاثير مقتضيات زمان و مكان، همين جاست.
حكم حكومتى در متون فقهى به دو قسم: حكم ولايى يا سلطانى و حكم قضايى، تقسيم شده است.
منظور از احكام قضايىاسلامى، احكامى است كه پس از طرح دعوا در يك موضوع خاص و جزئى، از سوى قاضى اسلامى - جامع شرايط يا ماذون - و براساس ادله شرعى صادر مىشود. اين قسم از احكام حكومتى، نظر به اينكه از سوى شارع معتبر دانسته شدهاند، جزء حقوق كيفرى اسلامى شمرده مىشوند و به اصطلاح حقوقى به عنوان «رويه قضايى» در سلسله مراتب منابع حقوقى جايگاه خاصى دارند. پس از بحث احكام حكومتى نوع اول كه در حقوق جزاى اسلامى نقش مهمتر و بارزترى ايفا مىكنند، از احكام قضايى و نحوه تاثير زمان و مكان بر آنها نيز به اختصار سخن گفته خواهد شد.
اما احكام ولائى يا سلطانى كه گاهى تحت عنوان احكام مفوضه يا تبريرات نيز مىآيد، به مجموعه مقررات، احكام و دستورهاى مجعول حاكم اسلامى اطلاق مىشود كه بيشتر در موضوعات حقوق عمومى از قبيل موضوعات: سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى است. مقتضيات زمان ومكان، خود تشكيل دهنده «موضوع» اين گونه احكام است.طبيعى است كه با تغيير و اختلاف در زمان و مكان، اختلاف در اين نوع احكام ايجاد گردد. علامه نائينىقدسسره به عنوان نخستين نظريهپرداز حكومت اسلامى، در اينباره بيان مىدارد (نائينى، 1358، صص68-102):
«همچنانكه قسم اول [احكام منصوصه] نه به اختلاف اعصار و امصار قابل تغيير و اختلاف است و نه جز تعبد به منصوص شرعى الى قيام الساعة، وظيفه و رفتارى در آن متصور تواند بود، همين طور قسم ثانى [احكام غير منصوص تابع نظر ولىامر] هم تابع مصالح و مقتضيات اعصار و امصار بوده و به اختلاف آن قابل اختلاف و تغيير است...و به مشورت و ترجيح منله ولاية النظر موكول است.»
به هر حال، نظريه ولايت مطلقه فقيهان، هم اينك در جمهورى اسلامى «قانونيت» پيدا كرده است; اگر چه بحث و مناقشه در خصوص مفهوم و قلمرو قانونى قيد «مطلقه» ادامه دارد، و به نظر مىرسد متن قانون اساسى در اين باره چندان واضح نيست. بر مبناى اين نظريه، ولايت مطلقه فقيه مقيد به مصلحت نظاماسلامى است وچون رعايت اصل مصلحت مستلزم توجه به مقتضيات زمان ومكان است، لذا تاثير زمان ومكان غير قابل انكار است. به عبارت ديگر، حتى مىتوان گفت كه مصالح نظام اسلامى همان مقتضيات زمان ومكان همسو با اهداف دين است. تشكيل مجمع تشخيص مصلحت در نظام جمهورىاسلامى از سوى حضرت امام خمينىقدسسره، بروشنى گواه ضرورت مصلحتانديشى در امور حكومتى به شمار مىرود (مرعشى شوشترى،1377، شماره 12، صص6-9).
آن گونه كه از نظريه حضرت امام قدسسره برداشت مىشود، همه احكام شرعى بجز حكم وجوب حفظ نظام اسلامى، قابل تغيير است. حفظ نظام اوجب واجبات است و فقط وجوب حفظ نظاماسلامى حكم تكليفى ثابت است، و همه احكام وضعى و تكليفى در مقابل آن متغيرند. مطابق اين نظريه، حتى اگر روزى حفظ نظام اسلامى مقتضى دست كشيدن از حكومت ولايى باشد، شرعا بايد حكم به تغيير نوع حكومت داد. از اينرو، حاكم مىتواند و بلكه مكلف است كه از «هرامرى» عبادى يا غيرعبادى كه جريان آن مخالف «مصالح» اسلام است، مادامى كه چنين است جلوگيرى كند (امام خمينى،1369، ج20، ص170).
مطابق اين برداشت، احكام حكومتى عبارتند از: تصميمات، فرمانها، قوانين ومقررات جزئى - در مقايسه با احكام منصوصه واجتهادى - و دستوراجرايى احكام اولى و ثانوى، كه از سوى حاكم اسلامى (ولى فقيه) در حوزههاى حقوق عمومى با توجه به حقولايت وبا لحاظ مصالح و مفاسد تامه ملزمه و براى حفظ نظام، صادر مىشود.
در باب اينكه مبناى شرعى احكام حكومتى چيست؟ آيا مقررات صادره از ولى فقيه مشروعيت الهى دارند؟ و آيا مستند «بما انزل الله» هستند؟ دو نظريه متفاوت ارائه شده است. برخى معتقدند كه مبدا وضع و مشروعيت احكام حكومتى، «حكومت وقت» است و مستند به منابع شرعى نيست. و لذا به طور مثال، به جاى اصطلاح تعزيرات شرعى، از اصطلاح تعزيرات حكومتى، احكام تبريرات يا مجازاتهاى بازدارنده استفاده مىكنند. (5)
در مقابل اين نظريه، نظريه اكثر فقيهان و مجتهدان معاصر قرار مىگيرد كه معتقدند احكام و قوانين، بر روى موضوعات و عناوين مىروند. با توجه به اينكه عناوين شريعت ثابتند و اين مصداق عنوان است كه در بستر زمان و مكان تغيير مىكند، كار ولىفقيه تطبيق حكمهاى كلى، مثل حكم وجوب حفظ نظام، برمصاديق متغير است; زيرا حاكماسلامى فقط با در اختيار داشتن يك رشته احكام كلى، مثل همين حكم وجوبى حفظ نظام، قادر به «حفظ نظام» نخواهد بود. علامه نائينىقدسسره در شرح اين شيوه در كتاب تنبيةالامه و تنزيهالملة مىنويسد (نائينى، 1358، ص102) :
«تغيير راى و حكم ولى فقيه در زمان و مكان از باب عدول از خود واجب استبه فرد ديگر، وقدر مشترك آنها كه حفظ نظام و سياست امور است واجب حسبى، و اختيار افراد تابع خصوصيات مصالح و مقتضيات اعصار و به ترجيح من له الولاية النظر موكول، و با اصلحيت فرد ديگر البته عدول لازم خواهد بود.»
در واقع، حكم حكومتى از باب «تعيين مصداق» خارجى، و اندراج آنها تحتيكى از عنوانهاى كلى ثابتشرعى است. و تطبيق حكم كلى و دائمى برمصداق جزئى، متغير و زايل شدنى به لحاظ متدولوژى حقوق اسلامى (اصول فقه) اشكالى ندارد (جوادى آملى،1376، شماره3، ص193).
يكى از مهمترين اجزاى نظريه ولايت فقيه در امور حكومتى، تفكيك سه گانه شئون و مناصب رسول اكرم(ص) و ائمه: است. حضرت امامقدسسره معتقدند كه پيامبر(ص) علاوه بر منصب رسالت و ماموريت نبوت، اختيارات و وظايف چندى نيز به عنوان حاكم و سلطان جامعهاسلامى - در امور عمومى و در مسائل قضايى - داشتند. اين حقيقت در باره ائمه: درست است (امام خمينى، بىتا، صص50-51). نمونههايى از احكام حكومتى كيفرى پيامبراكرم(ص) و ائمه:، عبارت است از: تخريب بناهاى مزاحم (بيهقى، بىتا، ج6، ص151)، دستور قطع درختسمرة (حرعاملى،1983م، ج17، ص326)، اجرا نكردن حد در دارالحرب (رحمانى، 1374، ج7، ص282)، تخريب محل تجمع افراد شرور(هندى،1399ق، ج5، ص488) و حكم قتل بدعتگذاران (حرعاملى،1983م،ج18،ص4).
در تاريخ فقه وفقها نيز موارد زيادى از احكام حكومتى ديده مىشود; كه برخى از آنها عبارتند از: دستور اجراى حدود، احكام تعزيراتى، حكم جهاد عليه دولتهاى متجاوز، حكم تحريم استعمال توتون و تنباكو، و حكم حضرت امام قدسسره نسبتبه مصادره اموال خانواده پهلوى، اعدام منافقان و حكم قتل نويسنده آيات شيطانى.
5. چگونگى تاثير مقتضيات زمان ومكان براحكام قضايى كيفرى
به لحاظ قواعد اصولى ميان حكم حكومتى، فتوا و حكم قضايى فرق است. فقها از اين تمايز به تفاوت حكم و فتوا تعبير مىكنند. براى مثال، فقيه نكته سنجشيعى، مرحوم صاحب جواهر، در تعريف حكم، فتوا و تفاوت آنها چنين مىگويد(نجفى، 1981م، ج4، ص100):
«مراد از فتوا، اعلام حكمالهى است كه به صورت كلى و عام بيان مىشود. اما حكم قضايى، عبارت است از انشاى قطعيت و حتميت امرى از جانب حاكم و نه از جانب خداوند، كه ممكن است محتواى آن انفاذ يك حكم شرعى وضعى يا تكليفى يا موضوع آن دو باشد. البته اين يكى، در موارد خاص و معين انجام مىگيرد.»
به هرحال، قضاوت يكى از مهمترين شئون حكومت است. شريعت اسلامى هم كه داعيه تامين سعادت دنيا و آخرت مردم را دارد، اين امر را از اهم وظايف خلافت در زمين برشمرده است: «يا داود انا جعلناك خليفة فىالارض، فاحكم بينالناس بالحق و لاتتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله» (ص،26) اين واقعيتبه گونهاى است كه به نظر مىرسد تا پيش از تشكيل حكومتاسلامى، نزد فقهاى اماميه «قضاوت» تمام «حكومت» تلقى مىشد.
قاضى كيفرى اسلامى ابتدا لازم است كه احكام شرعى كتاب و سنت را استنباط كند و سپس با ملاحظه پديده مجرمانه و شرايط، اوضاع و احوال جرم و شخصيت مجرم، حكم اولى يا ثانوى شريعت را برآن وقايع خارجى تطبيق دهد، يا اگراز سوى ولى امر حكمى در آن باره صادر شده است، تطبيق آن رامقدم بدارد. نظر به پيچيدگىكار، حساسيت و تخصصى بودن اين فرايند، شريعت ضوابط وشرايط سختى را براى دادرسى اسلامى قرار داده است.
حكمى كه از سوى قاضى جامع شرايط قضاى اسلامى صادر مىشود، ممكن است درهر دو مرحله; هم در مرحله استناد به حكم اولى، ثانوى يا حكومتى و هم در مرحله پديده شناسى جرم و مجرميت، تحت تاثير مقتضيات زمان و مكان قرار گيرد. مرحله كشف جرم و تحقيق از ادله و مدارك آن، يك مرحله علمى است كه مقتضيات زمان و مكان به همان اندازه كه در معرفتهاى تجربى اثر مىگذارد، در اينجا نيز اثر گذار است. (6)
بنابر عقيده مشروعيت نظام قضايى مبتنى بر اجتهاد، قاضى مجتهد ممكن است در موردى حكم خود را مستند به يكى از احكام اولى شرعى نمايد. بهطور مثال، در يك پرونده سرقتيامحاربه، قاضى مىتواند در حكم خود به طور مستقيم به حكم اولى شرعى: «السارق والسارقة...» يا «انما جزاء الذين يحاربون الله و ...» استناد كند. گاهى نيز امكان دارد قاضى به عناوين ثانوى استناد جويد. به طور مثال، قاضى مىتواند به استناد عنوان ثانوى «لاضرر»، حكم به پرداختخسارت زايد بر ديه يا خسارات معنوى ناشى از جرم صادر نمايد. همچنين، قاضى مىتواند از باب عنوان ثانوى مقدمه واجب - مثلا، مقدمه حفظ نظام - حكم به اعدام قاچاقچى مواد مخدر دهد(مكارم شيرازى، 1375، شماره 8، ص57). اما روشن است كه در نظام قضايى مبتنى برقانون به مفهوم امروزى آن، همين قاضى موظف است فقط به استناد قانون از قبل پيشبينى شده حكم صادر كند، مگر آنكه در مواردى خود قانونگذار به او اجازه اجتهاد يا رجوع به منابع اجتهادى را داده باشد.
به هر حال، بنا به تعريفى كه ازحكم قضايى ارائه شده، حكم قضايى به اين دليل كه جزئى و خارجى است، ماهيتا در معرض تغيير وتبديل قرار دارد; زيرا حكم قضايى در واقع انطباق حكم كلى بر مصداق خارجى است و از قبيل قضاياى خارجيهاند كه از كليت، دوام وثبات بىبهرهاند. پذيرش اصل احتمال خطاى قاضى در نظام حقوقى اسلامى وحق تجديد نظرخواهى، منبعث از همين حقيقت است.
در پايان اين نوشتار و به عنوان نتيجه گيرى، نحوه تاثير مقتضيات زمان ومكان برعدالت كيفرىاسلامى، در شكل نمودارى صفحه بعد نشان داده مىشود.
2-1. حقوق كيفرىپىنوشتها
× دانش آموخته كارشناسى ارشد رشته معارف اسلامى و حقوق جزا و جرم شناسى دانشگاه امام صادق(ع) و دانشجوى دوره دكتراى رشته حقوق جزا و جرم شناسى دانشگاه تربيت مدرس1. بحث ارتباط متقابل تغيير حقوقى -تغيير اجتماعى، يكى از بحثهاى مهم و بنيادين فلسفه حقوق در مغربزمين به شمار مىرود (vago,1996) .
2. بحث «اهداف ومقاصد شريعتاسلامى» به عنوان شالوده فلسفى حقوقاسلامى، بيشتر در حوزه فقه وكلام عامه رشد وتوسعه يافته است. هر چند فخررازى، امام محمد غزالى، جوينى و آمدى پايههاى نخستين اين رويكرد جامع غايت نگر را بنا نهادهاند، اما در قرن هشتم علامه ابواسحاق شاطبى اندلسى توانست آنچه را كه فقيهان واصوليان گذشته به صورت پراكنده و مختصر بيان كرده بودند، يك جا فراهم آورد و آن را چارچوب كلى نظرى اجتهاد قرار داد; البته اجتهادى براساس اهداف و مقاصد شريعت، ونه نصوص جزئى پراكنده. از نظر شاطبى، مجتهد واقعى كسى است كه روح شريعت را درك كرده باشد، و براساس اهداف آن نظريهپردازى كند و فتوا دهد. كسى كه بى توجه به اين اهداف ومقاصد عام فتوا مىدهد، اجتهادش قشرى و سطحىنگر است و از جوهر دين فاصله دارد.
علامه شاطبى حاصل اين ژرف انديشىها و نكته ورزىهاى عالمانهاش را دركتابى سترگ به نام الموافقات فى اصول الشريعة عرضه داشت. از آن پس هر جا نامى از مقاصد شريعت رفته، روى سخن بيشتر به شاطبى است.ذكر اين نكته هم خالى از فايده نيست كه شاطبى از جمله كسانى بود كه به رفض، بدعت، تشيع و حتى ارتداد متهم شد، و از تمام مناصب و موقعيتهاى اجتماعى خود محروم گشت. شايد بزرگترين جرم اين فقيه مالكى - همچون تمام مصلحاناسلامى از گذشته تاكنون - حقيقتجويى وى بود كه نخواستبه رويه معمول معاصران خويش طى طريق علمى كند (شاطبى، بىتا; ريسونى،1376).
3. براى مطالعه بيشتر ر.ك: جوادعلى، بىتا، ج5.
4. در اصطلاح اصوليان، «موضوعات مستنبطه» به موضوعاتى گفته مىشود كه مجتهد بايد آن را از طريق فحص در خود ادله شرعى استنباط كند. در مقابل آن، موضوعات غير مستنبطه قرار دارند كه شريعت درباره آنها تعريف خاصى ارائه نداده است، بلكه اينها موضوعاتى برگرفته از عرف و جامعهاند.
5. پاسخ حضرت امام خمينى به سؤال آيتالله موسوى اردبيلى، رئيس شوراى عالى قضايى سابق، سند معتبرى در اين باره است (امام خمينىقدسسره،1369، ج21، ص57); همو، بىتا، صص50-51). اما به نظر مىرسد كه نظريهپردازى حضرت امامقدسسره در آنجا كه احكام حكومتى را از احكام اوليه مىشمرد، با گفتههاى قبلى دچار ابهام مىشود.
6 . به نظر مىرسد كه تاثير زمان و مكان برمعرفتبشرى به نحو قضيه موجبه جزئيه، مورد اتفاق همه فلاسفه علم باشد. (مصباح موسوى، شماره133، صص14-16).
كتابنامه
1. ابن براج، (مجموعة الينابيع الفقهية:) المهذب، ج13، بيروت: مؤسسة فقه الشيعة و الدارالاسلامية، 1410ق2. ابنالقيم الجوزى، محمد، اعلام الموقعين، ج3،بيروت: دارالجيل، بىتا
3. احمدى، حبيبالله، «پويايى فقه اسلام»، مجموعه آثار كنگره مبانى فقهى امام خمينىقدسسره، ج1، قم: مؤسسه تنظيم ونشر آثار امام خمينىقدسسره، 1374
4. ايزدپناه، عباس، «فقه سنتى وفقه پويا»، مجموعه آثار كنگره مبانى فقهىامام خمينىقدسسره، ج5، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1354
5. بيهقى،ابوبكر احمدبن الحسين، السنن الكبرى، ج6، بيروت: دارالمعرفة، بىتا
6. الجبعىالعاملى(الشهيدالثانى)، زين الدين، القواعد والفوائد، ج1، قم: مكتبة المفيد، بىتا
7. همو، (مجموعة الينابيع الفقهية:) اللمعة الدمشقية
8. جناتى، محمدابراهيم، «ضرورت تحول اجتهاد در عرصه استنباط»، مجموعه آثار كنگره مبانى فقهى امام خمينىقدسسره، ج1، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينىقدسسره، 1374
9. جوادى آملى، عبدالله، «مباحثى پيرامون تبيين ولايت فقيه»، مجله حكومت اسلامى، شماره3، سال2،1376،ص193
10. الحرالعاملى، محمدبنالحسن،وسائل الشيعة، بيروت: داراحياءالتراث العربى،1983م
11. [امام] خمينى، روحالله، الرسائل، قم: نشر اسماعيليان، بىتا
12. همو، صحيفه نور، ج20، تهران: سازمان مدارك فرهنگى انقلاباسلامى، وزارت فرهنگ وارشاداسلامى،1369
13. خوئى، سيدابوالقاسم، البيان فى تفسير القرآن، بيروت: دارالزهراء، 1401ق
14. رحمانى، محمد، «نمونه هايى از احكام حكومتى»، مجموعه آثار كنگره مبانى فقهىامامخمينىقدسسره، ج7، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينىقدسسره، 1374
15. ريسونى، احمد، اهداف دين از ديدگاه شاطبى، ترجمه: سيدحسن اسلامىو سيد محمدعلى ابهرى، قم: دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم،1376
16. سيدحسينى، سيدصادق، «ولايت فقيه و پويايى در استنباط احكام»، مجموعه آثار كنگره مبانى فقهى امام خمينى قدسسره، ج5، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1374
17. السيورى، مقداد، تنقيح الرائع لمختصر الشرائع، قم: كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى،1404ق
18. همو، كنزالعرفان فى فقه القرآن، تهران: مكتبة المرتضوية،1343
19. الشاطبى، ابواسحق، الموافقات فى اصول الشريعة، بيروت: دارالكتب العلمية، بىتا
20. شفيعى سروستانى، ابراهيم وديگران، قانون ديات ومقتضيات زمان، تهران:مركز تحقيقات استراتژيكى رياست جمهورى،1376
21. صدوق، محمد، من لايحضره الفقيه، ج4، بيروت: دارصعب، 1401ق
22. على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج5، بيروت: دارالعلم للملائين، بىتا
23. غرويان، محسن، «نقش علوم تجربى در اجتهاد»،قم: دبيرخانه كنگره جهانى شيخ انصارى،1373
24. فنايى، ابوالقاسم، «جايگاه موضوع شناسى در اجتهاد»، مجله نقد ونظر، شماره 5، 1374، ص 95
25. القرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن، بيروت: داراحياء التراث العربى، 1965م
26. مجتهد شبسترى، محمد، «اقتراح»، مجله نقد و نظر، شماره 1، سال اول، ص32
27. محقق حلى، شرائع الاسلام، طهران: مؤسسة الاعلمى، بىتا
28. مرعشى شوشترى، سيدمحمد حسن، «پاسخ به نظر خواهى از فقها...»، مجله رهنمون، شماره 4و5، 1372
29. همو، «مصاحبهها»، مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى فقهى امام خمينى قدسسره، ج14، قم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى،1374
30. همو، «ولايت فقيه در قانون اساسى»،مجله دادرسى، شماره 12،1377، صص6-319. مصباح موسوى، سيدمحمدكاظم، «تحليل نظريه جان هال پيرامون عصريت كلام ومعرفت دينى»، مجله كيهان فرهنگى ، شماره133، صص 14-16
32. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان، ج1، تهران: انتشارات صدرا،1373
33. همو، ختم نبوت، تهران: انتشارات صدرا،1371
34. همو، ده گفتار، تهران: انتشارات صدرا، 1361
35. مفيد، ابوعبدالله، المقنعة، قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1401ق
36. مقدس اردبيلى،احمدبنمحمد، مجمع الفائدة والبرهان فى شرح الاذهان، قم: جماعة المدرسين حوزه علميه قم، 1364
37. مكارم شيرازى، ناصر، «مفهوم دقيق تاثير زمان ومكان در اجتهاد»، مجله مسجد، شماره 4، صص9-10
38. مكىالعاملى(شهيداول)، محمدبنجمالالدين، الروضة البهية، بيروت: مؤسسة الاعلمى للمطبوعات،1413ق
39. موسى، ابوالحمد احمد و ديگران، الجرائم و العقوبات فى الشريعة الاسلامية،[بىجا:] جامعة الازهر،1975م
40. نائينى، محمدحسين، تنبيه الامة وتنزيه الملة يا حكومت از نظر اسلام، ضميمه، مقدمه وتوضيح: سيدمحمود طالقانى، شركتافست، تهران، 1358
41. نجفى، محمدحسن، جواهر الكلام، بيروت: داراحياء التراث العربى، 1981م
42. النذوى، علىاحمد، القواعد الفقهية، دمشق: دارالعلم، 1412ق
43. هاشمى شاهرودى، سيدمحمد، «فقه وزمان»، مجله فقه اهل بيت، شماره3، ص 24
44. الهندى، علىالمتقى بنحسام الدين، كنز العمال، بيروت: مؤسسة الرسالة،1399ق
45. Coulson, Noel A, History of Islamic Law, Edinburgh:university press,1964
46. Friedmann,W., Law in a changing society,stevens and sons,London,second Edition,1972
47. Ibid, Legal theory, London, 1967
48. Harguer, Jean, Droit pإnal gإnإral, Dauoz, 1991, paris
49. Vago, steven, Law and society,prentice Hall Humanities Socialsciences, London,1996